فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆⁹⁶
جانگوو: نمیدونم.
با دیدن دختری که بغل رز بود. قلب مینا تپش وحشتناکی گرفت. حالش بد شده بود. تنها کسی که حواسش بهش بود اون دختر کوچولو بود.
+: میدونی کجا میرن؟
جانگوو: خب.. اونا قراره از کشور برن. دارن میرن اروپا زندگی کنن. یادم نیست کجا... نمیدونم سوئیس بود.. فنلاند بود.. ولی توی همین بخش اسکاندیناویه چیه؟ اونجاها بود میخوام برن.
مینا حتی لحظه به جانگوو نگاه نکرد.
فقط سر تکون داد.
رز هموطور که یوری رو بغل گرفته بود صندلی عقب نشست.
جونگکوک سمت صندلی بغل جیمین رفت. پشیمون شد و درو باز نکرد. دستاشو به سقف ماشین تکیه داد و آرنجش رو صاف کرد.
دستاشو برداشت و به آسمون نگاه کرد.
از ماشین فاصله گرفت و شروع به راه رفتن کرد.
جیمین برگشت تا پیاده بشه.
×: نرو.. بذار خودش باید بتونه باهاش کنار بیاد کاری از دست ما برنمیاد.
گوش کرد و سرجاش نشست.
حتی از اون فاصله هم میشد اشکای جئون رو دید.
جانگوو یه نگاهش به صورت محزون مینا بود، یه نگاهش به صورت خیس جونگکوک.
دلش سوخت. پشیمون بود. از کارایی که با زندگی این دوتا کرد. جرئت نگاه کردن به اون دختر بچهی بغل رز رو نداشت.
هیچ وقت فکر نمیکرد اینطوری زجر جونگکوک رو ببینه. انتظار این حرکت رو ازش نداشت.
لحظه ای صدای بغضآلود مینا رو شنید.
+: برای چی داره گریه میکنه؟
جانگوو: فک کنم شاید چون دیگه نمیتونه برگرده.
به چهرهی جیمین و رز هم نگاه کردن. اوناهم همینقدر ناراحت بودن.
+: کاری کرده؟
جانگوو: حتما دیگه.. بیا زودتر بریم تا بد نشده..
سر تکون داد.
توی راه هیچ حرفی ازشون شنیده نشد.
+: اسم بچش میدونی چیه؟
برای اینکه شرایط رو بدتر نکنه گفت:
جانگوو: نمیدونم.
ویو مینا
چرا... چرا باید نسبت به بچهی شوهر سابقت همچین حسی رو داشته باشی؟
انگار که دلم میخواست بغلش کنم..
ولی اون عوضی با وجود زن و بچش اومده بود و داشت التماس منو میکرد!؟ مگه میشه؟
اما گریش.. واقعا دلم رو سوزوند. حالم رو بد کرد.
جونگوو منو رسوند دم خونه.
+: ممنونم ازت.
جانگوو: خواهش میکنم.
+: خدافظ.
جانگوو: خدافظ.
ویو رامونا
~: خب...
جانگوو: پسره داشت اشک تمساح میریخت... راستی.. نوهت هم زیارت کردم.
~: خوش به سعادتت..
جانگوو: اینکه نوهتو دیدم؟
~:*پوزخند* نه.. اینکه گریه جئونو دیدی..
جانگوو: عوضی.. انقدر جنبه منفی اونجا بالا بود که فکر کنم ذهن دخترت به یکی از اون خاطرات فاکیش هم نرفت... ولی خیلی بدهها.. اینکه بچتو ببینی اما ندونی اون بچهی خودته.
~: کاری نداشته باش.. دلتم نسوزه. هروقت کارتو بهتر انجام دادی سهمتهم بیشتر میشه.
جانگوو: نمیدونم.
با دیدن دختری که بغل رز بود. قلب مینا تپش وحشتناکی گرفت. حالش بد شده بود. تنها کسی که حواسش بهش بود اون دختر کوچولو بود.
+: میدونی کجا میرن؟
جانگوو: خب.. اونا قراره از کشور برن. دارن میرن اروپا زندگی کنن. یادم نیست کجا... نمیدونم سوئیس بود.. فنلاند بود.. ولی توی همین بخش اسکاندیناویه چیه؟ اونجاها بود میخوام برن.
مینا حتی لحظه به جانگوو نگاه نکرد.
فقط سر تکون داد.
رز هموطور که یوری رو بغل گرفته بود صندلی عقب نشست.
جونگکوک سمت صندلی بغل جیمین رفت. پشیمون شد و درو باز نکرد. دستاشو به سقف ماشین تکیه داد و آرنجش رو صاف کرد.
دستاشو برداشت و به آسمون نگاه کرد.
از ماشین فاصله گرفت و شروع به راه رفتن کرد.
جیمین برگشت تا پیاده بشه.
×: نرو.. بذار خودش باید بتونه باهاش کنار بیاد کاری از دست ما برنمیاد.
گوش کرد و سرجاش نشست.
حتی از اون فاصله هم میشد اشکای جئون رو دید.
جانگوو یه نگاهش به صورت محزون مینا بود، یه نگاهش به صورت خیس جونگکوک.
دلش سوخت. پشیمون بود. از کارایی که با زندگی این دوتا کرد. جرئت نگاه کردن به اون دختر بچهی بغل رز رو نداشت.
هیچ وقت فکر نمیکرد اینطوری زجر جونگکوک رو ببینه. انتظار این حرکت رو ازش نداشت.
لحظه ای صدای بغضآلود مینا رو شنید.
+: برای چی داره گریه میکنه؟
جانگوو: فک کنم شاید چون دیگه نمیتونه برگرده.
به چهرهی جیمین و رز هم نگاه کردن. اوناهم همینقدر ناراحت بودن.
+: کاری کرده؟
جانگوو: حتما دیگه.. بیا زودتر بریم تا بد نشده..
سر تکون داد.
توی راه هیچ حرفی ازشون شنیده نشد.
+: اسم بچش میدونی چیه؟
برای اینکه شرایط رو بدتر نکنه گفت:
جانگوو: نمیدونم.
ویو مینا
چرا... چرا باید نسبت به بچهی شوهر سابقت همچین حسی رو داشته باشی؟
انگار که دلم میخواست بغلش کنم..
ولی اون عوضی با وجود زن و بچش اومده بود و داشت التماس منو میکرد!؟ مگه میشه؟
اما گریش.. واقعا دلم رو سوزوند. حالم رو بد کرد.
جونگوو منو رسوند دم خونه.
+: ممنونم ازت.
جانگوو: خواهش میکنم.
+: خدافظ.
جانگوو: خدافظ.
ویو رامونا
~: خب...
جانگوو: پسره داشت اشک تمساح میریخت... راستی.. نوهت هم زیارت کردم.
~: خوش به سعادتت..
جانگوو: اینکه نوهتو دیدم؟
~:*پوزخند* نه.. اینکه گریه جئونو دیدی..
جانگوو: عوضی.. انقدر جنبه منفی اونجا بالا بود که فکر کنم ذهن دخترت به یکی از اون خاطرات فاکیش هم نرفت... ولی خیلی بدهها.. اینکه بچتو ببینی اما ندونی اون بچهی خودته.
~: کاری نداشته باش.. دلتم نسوزه. هروقت کارتو بهتر انجام دادی سهمتهم بیشتر میشه.
- ۵.۱k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط