ریدم دیشب یادم رفت پارت بزارم الان توی ماشینم دارم مینویس
ریدم دیشب یادم رفت پارت بزارم الان توی ماشینم دارم مینویسم👍🏼
__________________________________
فرشته من
*ویو رزی*
سیاه منگولی برگشت(جیمین)پشت سرش همون دوستش بود که گیر داده بود به من
اسمش چی بود؟...اسمششششش چیی بوددد چرا انقد حافظه ی من ماهی
همینطوری داشتم تو دلم غر میزدم که یهو جیمین گفت
_من تهیونگ رو دعوت کردم گفتم حالا که همه دور هم جمع شدیم تهیونگ هم بیاد
÷اهم....سلام
×..س..سلام
+هوشش..چت شد چرا لکنت گرفتی(آروم)
=امم ببخشید من الان اینجا هیچکس رو نمیشناسم فقط این فرشته و آقای پارک رو میشناسم
_عاو...این دوست منه قبلا رزی رو دیده و از همه ی ماجرا خبر داره
و اینم خواهرمه که اسمش لیاعه اونم از همه چی خبر داره
=منم طلعت هستم برای کمک به رزی جون اینجا اومدم
÷×خوشبختم
+راستی داداشم کو
×من فرستادمش رف حموم
همین لحظه دیدم که از بالای پله ها اومد پایین داشت موهاشو خشک میکرد
اومد پیش منو لیا..دیگه دارم مطمئن میشم نگهبان لیاعه...ولی فقط وظیفه نگهبانی.. برعکس من که هم نگهبانی و هم اینکه ساید مهربونشو برگردونم...تا الان بد اخلاقی جز یه ساعت پیش ازش ندیدم امیدوارم کارم راحت باشه...
+خب..بشینید دیگه غذا سرد شد
همه بعد از حرف من نشستن و شروع کردن به غذا خوردن
توی سکوت هنه داشتن غذاشون رو میخوردن که حس کردم تهیونگ یه چیزی نیاز داره دیدم چشمش به نمکه که پیش لیا بود
÷امم..ببخشید..میشه اون نمک رو بدید
×ها؟..اا بله بفرمایید
نگاهم افتاد به جونگکوک که با چشمای ریز شده به تهیونگ زل زده بود نخ دیگه واقعا مثل اینکه محافظ لیاعه
از اون ور جیمین هم نگاهش روی تهیونگ و جونگکوک میچرخید..خدایا شر درس نشه
*چند مین بعد*
غذای همه تموم شده بود کم کم همه از سر میز بلند شدم منو لیا جونگکوک موندیم
+لیا پاشو ظرفا رو جمع کنیم
×باشه
+جونگکوک...تو چرا نرفتی توهم پاشو برو
تو چشمام زل زد میتونستیم با چشمامون باهم حرف بزنیم گفت با لیا کار دارم منم گقتم تو که نمیتونی حرف بزنی
اشاره کرد به کاغذ قلم رو میز
+امم لیا...من خودم همه رو جمع میکنم تو برو
×نه.. خسته میشی زیادن
+برو دیگه تازه یه سرگرمیه من مگه با جیمین قهر نبودم اینطوری باهاش حرف نمیزنم یه بهانه هس تد توی اشپز خونه بموتم
×امم...باشه...ولی مطمئ..
+ارههه...برو دیگه
×باشه
لیا رفت یه جونگکوک هم اشاره کردم بره دنبالش
*ویو لیا*
داشتم میرفتم یکی زد رو شونم برگشتم دیدم جونگکوکه رو یه کاغد یه چیزی نوشت بعد نشونم داد...نوشته بود....ادامه دارد
__________________________________
فرشته من
*ویو رزی*
سیاه منگولی برگشت(جیمین)پشت سرش همون دوستش بود که گیر داده بود به من
اسمش چی بود؟...اسمششششش چیی بوددد چرا انقد حافظه ی من ماهی
همینطوری داشتم تو دلم غر میزدم که یهو جیمین گفت
_من تهیونگ رو دعوت کردم گفتم حالا که همه دور هم جمع شدیم تهیونگ هم بیاد
÷اهم....سلام
×..س..سلام
+هوشش..چت شد چرا لکنت گرفتی(آروم)
=امم ببخشید من الان اینجا هیچکس رو نمیشناسم فقط این فرشته و آقای پارک رو میشناسم
_عاو...این دوست منه قبلا رزی رو دیده و از همه ی ماجرا خبر داره
و اینم خواهرمه که اسمش لیاعه اونم از همه چی خبر داره
=منم طلعت هستم برای کمک به رزی جون اینجا اومدم
÷×خوشبختم
+راستی داداشم کو
×من فرستادمش رف حموم
همین لحظه دیدم که از بالای پله ها اومد پایین داشت موهاشو خشک میکرد
اومد پیش منو لیا..دیگه دارم مطمئن میشم نگهبان لیاعه...ولی فقط وظیفه نگهبانی.. برعکس من که هم نگهبانی و هم اینکه ساید مهربونشو برگردونم...تا الان بد اخلاقی جز یه ساعت پیش ازش ندیدم امیدوارم کارم راحت باشه...
+خب..بشینید دیگه غذا سرد شد
همه بعد از حرف من نشستن و شروع کردن به غذا خوردن
توی سکوت هنه داشتن غذاشون رو میخوردن که حس کردم تهیونگ یه چیزی نیاز داره دیدم چشمش به نمکه که پیش لیا بود
÷امم..ببخشید..میشه اون نمک رو بدید
×ها؟..اا بله بفرمایید
نگاهم افتاد به جونگکوک که با چشمای ریز شده به تهیونگ زل زده بود نخ دیگه واقعا مثل اینکه محافظ لیاعه
از اون ور جیمین هم نگاهش روی تهیونگ و جونگکوک میچرخید..خدایا شر درس نشه
*چند مین بعد*
غذای همه تموم شده بود کم کم همه از سر میز بلند شدم منو لیا جونگکوک موندیم
+لیا پاشو ظرفا رو جمع کنیم
×باشه
+جونگکوک...تو چرا نرفتی توهم پاشو برو
تو چشمام زل زد میتونستیم با چشمامون باهم حرف بزنیم گفت با لیا کار دارم منم گقتم تو که نمیتونی حرف بزنی
اشاره کرد به کاغذ قلم رو میز
+امم لیا...من خودم همه رو جمع میکنم تو برو
×نه.. خسته میشی زیادن
+برو دیگه تازه یه سرگرمیه من مگه با جیمین قهر نبودم اینطوری باهاش حرف نمیزنم یه بهانه هس تد توی اشپز خونه بموتم
×امم...باشه...ولی مطمئ..
+ارههه...برو دیگه
×باشه
لیا رفت یه جونگکوک هم اشاره کردم بره دنبالش
*ویو لیا*
داشتم میرفتم یکی زد رو شونم برگشتم دیدم جونگکوکه رو یه کاغد یه چیزی نوشت بعد نشونم داد...نوشته بود....ادامه دارد
- ۲.۸k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط