سناریو: انفجار رنگ/پارت۹
دکتر با میتسوکی و ماسارو چیزهایی رو در میون گذاشت و پیشنهادی داد که شنیدن آنها چندان خوشایند نبود... ایزوکو کوچولوی معصوم توی این سن دچار فلج عاطفی بود؟! پس آنهدونیا فقط یه نقطه ی کورسویی برای امید باقی مونده ی قضیه بود! آنهدونیا ناتوانی در لذت بود که به تازگی در رفتارهای ایزوکو توی رده ی سن کودکی چون او کمرنگ بود اما...فلج عاطفی بود که بیشتر عمق ماجرا می بایست به آن پرداخته میگشت! طبق گفته ی دکتر این دو سندرم به قدری وجود ایزوکو را در آینده ی نزدیکی تحت الشعاع قرار میداد که کنترل کوسه ی بینش آیینه ای او را نیز سخت و سخت تر از حد معمول میساخت. ایزوکو، دختری که با وجود زندگی ای که خود هرگز دستی در تغییرش نداشت این بار ،قرار بود در آینده با چه چالش های دیگری رو به رو شود؟آیا میتوانست در این دنیای خطرناک بیرون از خانه ی باکوگو ها دوام بیاورد؟! صدای دکتر میتسوکی را به خود آورد."خانم باکوگوی عزیز ببینید اوضاع این کوچولو با توجه به اختلالات روانی که داره به طور کامل قابل درک و پذیرش نیست و این موضوع هم به طور قطع طبیعیه که گیج شده باشین میدونید، اکثر مردم این دوتا سندرم رو به اشتباه خودشون یدونه در نظر میگیرن که مربوط میشه به شباهت زیادی که بهم دارن.."
ماسارو به آرامی و با چه ه ای کمی نگران که همزمان با آن انگشت های دست چپش در لای انگشتان میتسوکی قفل شده بود ،پرسید" ما خیلی دلمون میخواد که هر کاری که میتونیم برای بهبود این شرايط ایزوکو کوچولو ترتیب بدیم..میتونید توضیح بدین دکتر؟" دکتر لبخند زد و با تکیه کردن به صندلی چرخدار پشت میز،با آن سیبل و چشمان نافذش که از پشت عینک به سختی دیده میشد گفت"البته،باعث افتخاره آقای باکوگو! ببینید آنهدونیا اکثر مواقع تنها به گونه ای فعاله که در وهله اول مانع از این میشه که فرد مبتلا توانایی احساسات مثبتی چون لذت،شادی و یا حتی امیدی به زندگی داشته باشه! که البته در مواردی نیز دیده شده که روی احساسات منفی نظیر ترس هم اثر گذار بوده.ولی هسته ی اصلی این سندرم در اینه که عدم توانایی اون لذت در انجام فعالیت هایی باشه که در گذشته لذت بخش بوده،اوه البته قطعا یه دلیل سفت و سخت برای اینکه بچه توی یه همچین سنی دچار شده هم وجود داره مثلا اوضاع نابسامان خونه و زندگی دیگه!بالاخره طبق گفته ی خودتون باید در نظر داشت که اون دختر کوچولو مدت زیادی از یتیم شدنش نگذشته!.."
دکتر لحظه ای درنگ کرد گویی چیزی به ذهنش خطور کرده باشد، کمی خم گشت و پوشه ای از میان چندین پوشه ی قرار گرفته بر روی میزش را برداشت. دکتر دوباره سر صحبت را پیش گرفت.
"میدونید؟ یه جورایی میتونه ریشه در افسردگی ماژور یا چیزی شبیه یه اختلال پس از سانحه بوده باشه..که باعث میشه زندگی رنگ خودشو از دست میده و به نوبه ای کمتر چیزی اونو به اشتیاق وا داره..حالا درمورد تفاوت این سندرم با فلج عاطفی میتونم بگم که تمرکز اصلی این بیشتر بر کاهش کلی احساسات حالا از مثبت شون بگیر تا منفی،فرد مبتلا توانایی شدید هر احساسی رو از دست داده و این بی حسی با یه مرده هیچ فرقی نداره! این طیف وسیعی از احساسات رو تحت تاثیر قرار میده،چه لذت و چه خشم،غم و ترس همه اینا به طور قابل توجهی کاهش پیدا میکنن.میتونه علتش ناشی از یه ضربه ی روحی شدید یا برخی شرایط عصبی مختلف باشه. فرد مبتلا حس میکنه که زندگی براش مثل یه حبابه و احساست اون هم کمرنگ تر شده و تحت تاثیر چیزای زیادی قرار نمیگیره، امیدوارم که اطلاع من براتون مفید واقع شده باشن خانم و آقای باکوگو!پیشنهاد میکنم که دختر خونده تونو بفرستید بهزیستی(پرورشگاه)چون اینجوری هم خودتون راحت ترید هم اون! "
ماسارو به آرامی و با چه ه ای کمی نگران که همزمان با آن انگشت های دست چپش در لای انگشتان میتسوکی قفل شده بود ،پرسید" ما خیلی دلمون میخواد که هر کاری که میتونیم برای بهبود این شرايط ایزوکو کوچولو ترتیب بدیم..میتونید توضیح بدین دکتر؟" دکتر لبخند زد و با تکیه کردن به صندلی چرخدار پشت میز،با آن سیبل و چشمان نافذش که از پشت عینک به سختی دیده میشد گفت"البته،باعث افتخاره آقای باکوگو! ببینید آنهدونیا اکثر مواقع تنها به گونه ای فعاله که در وهله اول مانع از این میشه که فرد مبتلا توانایی احساسات مثبتی چون لذت،شادی و یا حتی امیدی به زندگی داشته باشه! که البته در مواردی نیز دیده شده که روی احساسات منفی نظیر ترس هم اثر گذار بوده.ولی هسته ی اصلی این سندرم در اینه که عدم توانایی اون لذت در انجام فعالیت هایی باشه که در گذشته لذت بخش بوده،اوه البته قطعا یه دلیل سفت و سخت برای اینکه بچه توی یه همچین سنی دچار شده هم وجود داره مثلا اوضاع نابسامان خونه و زندگی دیگه!بالاخره طبق گفته ی خودتون باید در نظر داشت که اون دختر کوچولو مدت زیادی از یتیم شدنش نگذشته!.."
دکتر لحظه ای درنگ کرد گویی چیزی به ذهنش خطور کرده باشد، کمی خم گشت و پوشه ای از میان چندین پوشه ی قرار گرفته بر روی میزش را برداشت. دکتر دوباره سر صحبت را پیش گرفت.
"میدونید؟ یه جورایی میتونه ریشه در افسردگی ماژور یا چیزی شبیه یه اختلال پس از سانحه بوده باشه..که باعث میشه زندگی رنگ خودشو از دست میده و به نوبه ای کمتر چیزی اونو به اشتیاق وا داره..حالا درمورد تفاوت این سندرم با فلج عاطفی میتونم بگم که تمرکز اصلی این بیشتر بر کاهش کلی احساسات حالا از مثبت شون بگیر تا منفی،فرد مبتلا توانایی شدید هر احساسی رو از دست داده و این بی حسی با یه مرده هیچ فرقی نداره! این طیف وسیعی از احساسات رو تحت تاثیر قرار میده،چه لذت و چه خشم،غم و ترس همه اینا به طور قابل توجهی کاهش پیدا میکنن.میتونه علتش ناشی از یه ضربه ی روحی شدید یا برخی شرایط عصبی مختلف باشه. فرد مبتلا حس میکنه که زندگی براش مثل یه حبابه و احساست اون هم کمرنگ تر شده و تحت تاثیر چیزای زیادی قرار نمیگیره، امیدوارم که اطلاع من براتون مفید واقع شده باشن خانم و آقای باکوگو!پیشنهاد میکنم که دختر خونده تونو بفرستید بهزیستی(پرورشگاه)چون اینجوری هم خودتون راحت ترید هم اون! "
- ۳.۶k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط