پارت ۲۶ — تصمیم دربار
پارت ۲۶ — تصمیم دربار
صبح روز بعد، فرمانی از قصر به عمارت مین رسید.
یونگی وقتی مهر سلطنتی را دید، همانجا فهمید موضوع جدی است.
فرمان کوتاه بود:
خاندان مین و خاندان چو موظفاند برای پایان دادن به اختلافات، پیمان اتحاد رسمی برقرار کنند.
و در انتهای آن، نام دو نفر آمده بود:
مین یونگی
چو سوهی
یونگی نامه را چند بار خواند.
بعد آن را روی میز گذاشت.
پدرش روبهرویش نشسته بود.
«پادشاه تصمیمش رو گرفته.»
یونگی آرام پرسید:
«و اگر من قبول نکنم؟»
«آن وقت مخالفتت با فرمان سلطنتی محسوب میشه.»
سکوت.
یونگی از جا بلند شد.
«من با سوهی مشکلی ندارم.»
پدرش گفت:
«مسئله سوهی نیست.»
یونگی میدانست.
مسئله یورا بود.
---
در طرف دیگر پایتخت، سوهی هم فرمان را دریافت کرده بود.
پدرش گفت:
«این بهترین فرصتیه که خاندان ما میتونه به دست بیاره.»
سوهی نامه را بست.
«برای شما شاید.»
پدرش اخم کرد.
«مواظب حرف زدنت باش.»
سوهی آرام جواب داد:
«من هم مثل یونگی انتخابی نداشتم.»
پدرش چیزی نگفت.
اما نگاهش نشان میداد این ازدواج دیگر یک پیشنهاد ساده نیست.
---
چند روز بعد، یونگی دوباره به روستا رفت.
یورا همانجا که همیشه مینشست، کنار رودخانه بود.
وقتی او را دید، لبخند زد.
اما خیلی زود متوجه شد چیزی درست نیست.
«چی شده؟»
یونگی کنارش نشست.
برای اولین بار، چند لحظه طول کشید تا حرف بزند.
بعد گفت:
«پادشاه دستور داده من و سوهی ازدواج کنیم.»
لبخند یورا آرام محو شد.
نه گریه کرد، نه چیزی پرسید.
فقط به آب خیره ماند.
بعد از چند ثانیه گفت:
«پس... تصمیم گرفته شده.»
«برای من نه.»
یورا نگاهش کرد.
«ولی برای دربار شده.»
یونگی چیزی نگفت.
یورا آهسته ادامه داد:
«تو قراره چی کار کنی؟»
یونگی جوابش را فوراً نداد.
چون برای اولین بار، بین چیزی که خودش میخواست و چیزی که مسئولیتش از او میخواست، واقعاً گیر افتاده بود.
و آن شب، برای اولین بار، هر دو فهمیدند که دوست داشتنِ یکدیگر دیگر فقط یک مسئلهی شخصی نیست.
از اینجا به بعد، پای دربار، دو خاندان و قدرت هم وسط بود.
صبح روز بعد، فرمانی از قصر به عمارت مین رسید.
یونگی وقتی مهر سلطنتی را دید، همانجا فهمید موضوع جدی است.
فرمان کوتاه بود:
خاندان مین و خاندان چو موظفاند برای پایان دادن به اختلافات، پیمان اتحاد رسمی برقرار کنند.
و در انتهای آن، نام دو نفر آمده بود:
مین یونگی
چو سوهی
یونگی نامه را چند بار خواند.
بعد آن را روی میز گذاشت.
پدرش روبهرویش نشسته بود.
«پادشاه تصمیمش رو گرفته.»
یونگی آرام پرسید:
«و اگر من قبول نکنم؟»
«آن وقت مخالفتت با فرمان سلطنتی محسوب میشه.»
سکوت.
یونگی از جا بلند شد.
«من با سوهی مشکلی ندارم.»
پدرش گفت:
«مسئله سوهی نیست.»
یونگی میدانست.
مسئله یورا بود.
---
در طرف دیگر پایتخت، سوهی هم فرمان را دریافت کرده بود.
پدرش گفت:
«این بهترین فرصتیه که خاندان ما میتونه به دست بیاره.»
سوهی نامه را بست.
«برای شما شاید.»
پدرش اخم کرد.
«مواظب حرف زدنت باش.»
سوهی آرام جواب داد:
«من هم مثل یونگی انتخابی نداشتم.»
پدرش چیزی نگفت.
اما نگاهش نشان میداد این ازدواج دیگر یک پیشنهاد ساده نیست.
---
چند روز بعد، یونگی دوباره به روستا رفت.
یورا همانجا که همیشه مینشست، کنار رودخانه بود.
وقتی او را دید، لبخند زد.
اما خیلی زود متوجه شد چیزی درست نیست.
«چی شده؟»
یونگی کنارش نشست.
برای اولین بار، چند لحظه طول کشید تا حرف بزند.
بعد گفت:
«پادشاه دستور داده من و سوهی ازدواج کنیم.»
لبخند یورا آرام محو شد.
نه گریه کرد، نه چیزی پرسید.
فقط به آب خیره ماند.
بعد از چند ثانیه گفت:
«پس... تصمیم گرفته شده.»
«برای من نه.»
یورا نگاهش کرد.
«ولی برای دربار شده.»
یونگی چیزی نگفت.
یورا آهسته ادامه داد:
«تو قراره چی کار کنی؟»
یونگی جوابش را فوراً نداد.
چون برای اولین بار، بین چیزی که خودش میخواست و چیزی که مسئولیتش از او میخواست، واقعاً گیر افتاده بود.
و آن شب، برای اولین بار، هر دو فهمیدند که دوست داشتنِ یکدیگر دیگر فقط یک مسئلهی شخصی نیست.
از اینجا به بعد، پای دربار، دو خاندان و قدرت هم وسط بود.
- ۱۳۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط