call me daddy17
گفتم:
-مرسی که نجاتم دادی....؟
کمکم کرد بلند شم:
-دیمن،اسمم دیمنه
گفتم:
-منم آنیام...دیمن توی مهمونی میبینمت دیگه؟
دیمن گفت:
-اگه تو بخوای حتما
و بوسه ای به دستم زد و تا خواستم دستمو بکشم در باز شد و جونگ کوک نفس نفس زنان با یک اسپری آسم وارد شد،نگاهش از روی چشمام رفت روی دستم..
دستمو برداشتم و اسپری خودمو برگردوندم توی کیفم و با تنه ای که به جونگ کوک زدم از اونجا خارج شدم.
اگه منتظر این میموندم که برام اسپری بیاره میمردم،الان مثلا میخواد بگه من نمیخواستم بکشمت؟
نه بابا خواهش میکنم بیا بکششش...امشب من یک روزگاری ازت سیاه کنم جئون جونگ کوک.
رفتم کارامو کردم و قایمکی وارد خونه شدم حوصله نداشتم دوباره غر بشنوم.
در اتاقو اروم بستم و کیفمو پرت کردم سمت تخت،فردا عروسیه و پس فردا باید برم مدرسه..امیدوارم مدرسم با این بچه خوک یکی نباشه.
خواستم به دنیل زنگ بزنم ولی بیخیال شدم..من پیگیر پسر نمیشم و اگه قراره اینجوری پیش بره کات میکنم،این چند روز زیادی بهش رو دادم!
موهامو باز کردم و دورم ریختم و صورتمو شستم و شروع کردم به ارایش کردن.
بعدم لباس سفید اکلیلیم که از یقش تا وسط سی،،نم زیپ داشت رو پوشیدم و اکسسوری هامو انداختم،لباسم یکم باز بود البته یکم نه خیلی ولی من استایلم اینه..
بوت های ست لباسمو پوشیدم و وسایلامو توی یک کیف دیگه گذاشتمو از اتاق رفتم بیرون که در اتاق جونگ کوک باز شد و از اتاق اومد بیرون،بدون اینکه نگام کنه رفت سمت پله ها
توجهی نکردم و پشت سرش رفتم پایین،داشتیم میرفتیم بیرون که نیکول گفت:
-بچه ها کجا میرین
گفتم:
-دارم با دوستام میرم بیرون،و اینکه باهم دیگه نمیریم
جونگ کوک خواست بره که نیکول گفت:
-جونگ کوک،آنیا رو برسون و شب بیارش خونه
قبل از جونگ کوک جواب دادم:
-اقای نیکول،من با پسرتون جایی نمیرم...شب خوش!
مامانم گفت:
-آنیا دیگه داری زیاده روی میکنی،حرف گوش کن وگرنه...
نگاش کردم:
-وگرنه چی مامان؟وگرنه چی؟نمیفهممت دیگه واقعا، بابا دست از سرم بردار دیگه...نمیخوام برم بمیرم که
و بعد رفتم سمت درو خارج شدم.
خواستم از پله ها برم پایین که جونگ کوک بازومو گرفت و بردم سمت ماشین
-مرسی که نجاتم دادی....؟
کمکم کرد بلند شم:
-دیمن،اسمم دیمنه
گفتم:
-منم آنیام...دیمن توی مهمونی میبینمت دیگه؟
دیمن گفت:
-اگه تو بخوای حتما
و بوسه ای به دستم زد و تا خواستم دستمو بکشم در باز شد و جونگ کوک نفس نفس زنان با یک اسپری آسم وارد شد،نگاهش از روی چشمام رفت روی دستم..
دستمو برداشتم و اسپری خودمو برگردوندم توی کیفم و با تنه ای که به جونگ کوک زدم از اونجا خارج شدم.
اگه منتظر این میموندم که برام اسپری بیاره میمردم،الان مثلا میخواد بگه من نمیخواستم بکشمت؟
نه بابا خواهش میکنم بیا بکششش...امشب من یک روزگاری ازت سیاه کنم جئون جونگ کوک.
رفتم کارامو کردم و قایمکی وارد خونه شدم حوصله نداشتم دوباره غر بشنوم.
در اتاقو اروم بستم و کیفمو پرت کردم سمت تخت،فردا عروسیه و پس فردا باید برم مدرسه..امیدوارم مدرسم با این بچه خوک یکی نباشه.
خواستم به دنیل زنگ بزنم ولی بیخیال شدم..من پیگیر پسر نمیشم و اگه قراره اینجوری پیش بره کات میکنم،این چند روز زیادی بهش رو دادم!
موهامو باز کردم و دورم ریختم و صورتمو شستم و شروع کردم به ارایش کردن.
بعدم لباس سفید اکلیلیم که از یقش تا وسط سی،،نم زیپ داشت رو پوشیدم و اکسسوری هامو انداختم،لباسم یکم باز بود البته یکم نه خیلی ولی من استایلم اینه..
بوت های ست لباسمو پوشیدم و وسایلامو توی یک کیف دیگه گذاشتمو از اتاق رفتم بیرون که در اتاق جونگ کوک باز شد و از اتاق اومد بیرون،بدون اینکه نگام کنه رفت سمت پله ها
توجهی نکردم و پشت سرش رفتم پایین،داشتیم میرفتیم بیرون که نیکول گفت:
-بچه ها کجا میرین
گفتم:
-دارم با دوستام میرم بیرون،و اینکه باهم دیگه نمیریم
جونگ کوک خواست بره که نیکول گفت:
-جونگ کوک،آنیا رو برسون و شب بیارش خونه
قبل از جونگ کوک جواب دادم:
-اقای نیکول،من با پسرتون جایی نمیرم...شب خوش!
مامانم گفت:
-آنیا دیگه داری زیاده روی میکنی،حرف گوش کن وگرنه...
نگاش کردم:
-وگرنه چی مامان؟وگرنه چی؟نمیفهممت دیگه واقعا، بابا دست از سرم بردار دیگه...نمیخوام برم بمیرم که
و بعد رفتم سمت درو خارج شدم.
خواستم از پله ها برم پایین که جونگ کوک بازومو گرفت و بردم سمت ماشین
- ۴۷.۷k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط