سناریو کازوتورا درخواستی
عصر بود و بارون ریزی میبارید.
تو جلوی مغازهای ایستاده بودی و به صفحهی گوشیت نگاه میکردی. قرار بود کازوتورا نیم ساعت پیش بیاید، اما خبری ازش نبود.
با اخم زیر لب گفتی: «بازم دیر کرد...»
همان لحظه صدای آشنایی از پشت سرت آمد.
«هی... ببخشید.»
برگشتی.
کازوتورا با موهای کمی خیس، نفسنفسزنان جلویت ایستاده بود. یک چتر در یک دستش بود و در دست دیگرش یک کیسهی کوچک.
با ناراحتی گفتی: «نیم ساعت دیر کردی.»
سرش را پایین انداخت.
«میدونم.»
«و؟»
کیسه را جلویت گرفت.
«رشوه.»
با تعجب نگاهش کردی.
داخلش یک شیرینی کوچک بود؛ همان چیزی که چند روز پیش گفته بودی دوست داری.
با وجود اینکه هنوز میخواستی اخم کنی، لبخندت پرید.
«تو واقعاً فکر کردی با یه شیرینی میتونی منو راضی کنی؟»
کازوتورا کمی مکث کرد.
«...دو تا شیرینی؟»
خندهات گرفت.
«بیا اینجا، احمق.»
بازویش را گرفتی و زیر چتر کنارش ایستادی.
کازوتورا لبخند کوچکی زد و چتر را کمی بیشتر سمت تو گرفت.
«خودت خیس میشی.»
«مهم نیست.»
«چرا همیشه اینطوریای؟»
شانه بالا انداخت.
«چون دوست ندارم تو خیس بشی.»
چند قدم در سکوت راه رفتید.
بعد ناگهان متوجه شدی دست کازوتورا خیلی نزدیک دست توست.
آرام انگشت کوچکت را به انگشت او زدی.
کازوتورا همان لحظه به دستهایتان نگاه کرد.
«داری چی کار میکنی؟»
با شیطنت گفتی: «هیچی.»
دستش را جلو آورد و این بار انگشتانت را کامل گرفت.
«پس اینم هیچی.»
گونههایت گرم شد.
«کازوتورا...»
«هوم؟»
«دستمو ول نکن.»
لبخندش عمیقتر شد.
«نمیکنم.»
چند دقیقه بعد، باران شدیدتر شد.
کازوتورا ناگهان ایستاد.
«صبر کن.»
«چی شده؟»
چتر را بالای سرت نگه داشت و خودش چند قدم جلو رفت تا سمت خیابان را نگاه کند.
وقتی برگشت، موهایش کاملاً خیس شده بود.
با تعجب گفتی: «تو چرا رفتی زیر بارون؟!»
«میخواستم ببینم بارون کی آروم میشه.»
«خب؟»
«فکر کنم نمیخواد آروم بشه.»
خندیدی و دستمال کوچکی از کیفت درآوردی.
«بیا اینجا.»
کازوتورا نشست و اجازه داد موهایش را با دستمال خشک کنی.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
«میدونی...»
«هوم؟»
«وقتی اینطوری موهامو مرتب میکنی، حس میکنم خیلی خوشبختم.»
دستت متوقف شد.
«جدی؟»
نگاهت کرد.
«آره.»
بعد خیلی آرام دستت را گرفت و لبخند زد.
«پس میشه امشب هم دیرتر خداحافظی کنیم؟»
«چقدر؟»
کمی فکر کرد.
«پنج دقیقه.»
«فقط پنج دقیقه؟»
«خب...»
دستت را محکمتر گرفت.
«پنج دقیقهی دیگه هم پنج دقیقهی بعدی رو ازت میخوام.»
لبخند زدی.
«باشه. ولی شیرینی دوم هم مال منه.»
کازوتورا خندید.
«هر دو تا.»
و آن شب، زیر باران، هیچکدامتان عجلهای برای برگشتن نداشتید.
امیدوارم خوب بوده باشه و خوشتون اومده باشه✨💋
تو جلوی مغازهای ایستاده بودی و به صفحهی گوشیت نگاه میکردی. قرار بود کازوتورا نیم ساعت پیش بیاید، اما خبری ازش نبود.
با اخم زیر لب گفتی: «بازم دیر کرد...»
همان لحظه صدای آشنایی از پشت سرت آمد.
«هی... ببخشید.»
برگشتی.
کازوتورا با موهای کمی خیس، نفسنفسزنان جلویت ایستاده بود. یک چتر در یک دستش بود و در دست دیگرش یک کیسهی کوچک.
با ناراحتی گفتی: «نیم ساعت دیر کردی.»
سرش را پایین انداخت.
«میدونم.»
«و؟»
کیسه را جلویت گرفت.
«رشوه.»
با تعجب نگاهش کردی.
داخلش یک شیرینی کوچک بود؛ همان چیزی که چند روز پیش گفته بودی دوست داری.
با وجود اینکه هنوز میخواستی اخم کنی، لبخندت پرید.
«تو واقعاً فکر کردی با یه شیرینی میتونی منو راضی کنی؟»
کازوتورا کمی مکث کرد.
«...دو تا شیرینی؟»
خندهات گرفت.
«بیا اینجا، احمق.»
بازویش را گرفتی و زیر چتر کنارش ایستادی.
کازوتورا لبخند کوچکی زد و چتر را کمی بیشتر سمت تو گرفت.
«خودت خیس میشی.»
«مهم نیست.»
«چرا همیشه اینطوریای؟»
شانه بالا انداخت.
«چون دوست ندارم تو خیس بشی.»
چند قدم در سکوت راه رفتید.
بعد ناگهان متوجه شدی دست کازوتورا خیلی نزدیک دست توست.
آرام انگشت کوچکت را به انگشت او زدی.
کازوتورا همان لحظه به دستهایتان نگاه کرد.
«داری چی کار میکنی؟»
با شیطنت گفتی: «هیچی.»
دستش را جلو آورد و این بار انگشتانت را کامل گرفت.
«پس اینم هیچی.»
گونههایت گرم شد.
«کازوتورا...»
«هوم؟»
«دستمو ول نکن.»
لبخندش عمیقتر شد.
«نمیکنم.»
چند دقیقه بعد، باران شدیدتر شد.
کازوتورا ناگهان ایستاد.
«صبر کن.»
«چی شده؟»
چتر را بالای سرت نگه داشت و خودش چند قدم جلو رفت تا سمت خیابان را نگاه کند.
وقتی برگشت، موهایش کاملاً خیس شده بود.
با تعجب گفتی: «تو چرا رفتی زیر بارون؟!»
«میخواستم ببینم بارون کی آروم میشه.»
«خب؟»
«فکر کنم نمیخواد آروم بشه.»
خندیدی و دستمال کوچکی از کیفت درآوردی.
«بیا اینجا.»
کازوتورا نشست و اجازه داد موهایش را با دستمال خشک کنی.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
«میدونی...»
«هوم؟»
«وقتی اینطوری موهامو مرتب میکنی، حس میکنم خیلی خوشبختم.»
دستت متوقف شد.
«جدی؟»
نگاهت کرد.
«آره.»
بعد خیلی آرام دستت را گرفت و لبخند زد.
«پس میشه امشب هم دیرتر خداحافظی کنیم؟»
«چقدر؟»
کمی فکر کرد.
«پنج دقیقه.»
«فقط پنج دقیقه؟»
«خب...»
دستت را محکمتر گرفت.
«پنج دقیقهی دیگه هم پنج دقیقهی بعدی رو ازت میخوام.»
لبخند زدی.
«باشه. ولی شیرینی دوم هم مال منه.»
کازوتورا خندید.
«هر دو تا.»
و آن شب، زیر باران، هیچکدامتان عجلهای برای برگشتن نداشتید.
امیدوارم خوب بوده باشه و خوشتون اومده باشه✨💋
- ۱۷.۴k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط