قسمت ده
چند روز بعد، مینجی و سوآ بعد از مدرسه در حیاط مدرسه قدم میزدند.
سوآ مدتی بود متوجه تغییر رفتار مینجی شده بود. بالاخره نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
«مینجی.»
«هوم؟»
«یه چیزی شده.»
مینجی نگاهش کرد.
«چی؟»
سوآ با لبخند گفت:
«تو این روزا وقتی جونهو حرف میزنه، یه جوری نگاهش میکنی.»
مینجی فوراً نگاهش را برگرداند.
«چه جوری؟»
«چه جوری؟»
سوآ خندید.
«انگار داری به جواب سؤال امتحان نگاه میکنی که خیلی دوستش داری.»
مینجی با خجالت گفت:
«مزخرف نگو.»
سوآ بازویش را گرفت.
«پس دوستش نداری؟»
مینجی چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«فکر کنم... دوستش دارم.»
لبخند سوآ بزرگتر شد.
«میدونستم!»
مینجی سریع گفت:
«ولی به هیچکس نگو.»
«حتی به سئولآ؟»
«حتی اون.»
سوآ دستش را روی قلبش گذاشت.
«باشه. این راز بین خودمون میمونه.»
همان شب، در طرف دیگر شهر، جونهو هم تصمیم گرفت راز خودش را فقط با یک نفر در میان بگذارد.
تههیون روی تخت اتاقش دراز کشیده بود که تلفنش زنگ خورد.
«الو؟»
صدای جونهو از آن طرف خط آمد.
«تههیون، یه چیزی میخوام بهت بگم.»
تههیون نشست.
«چی شده؟»
جونهو چند لحظه سکوت کرد.
«فکر کنم عاشق مینجی شدم.»
تههیون چند ثانیه مات ماند.
بعد با هیجان گفت:
«بالاخره اعتراف کردی! من از روز اول فهمیده بودم!»
جونهو خندید.
«آرومتر، دیوونه. کسی نباید بفهمه.»
تههیون خندید.
«باشه. خیالت راحت. این راز پیش خودم میمونه.»
ادامه دارد...
سوآ مدتی بود متوجه تغییر رفتار مینجی شده بود. بالاخره نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
«مینجی.»
«هوم؟»
«یه چیزی شده.»
مینجی نگاهش کرد.
«چی؟»
سوآ با لبخند گفت:
«تو این روزا وقتی جونهو حرف میزنه، یه جوری نگاهش میکنی.»
مینجی فوراً نگاهش را برگرداند.
«چه جوری؟»
«چه جوری؟»
سوآ خندید.
«انگار داری به جواب سؤال امتحان نگاه میکنی که خیلی دوستش داری.»
مینجی با خجالت گفت:
«مزخرف نگو.»
سوآ بازویش را گرفت.
«پس دوستش نداری؟»
مینجی چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«فکر کنم... دوستش دارم.»
لبخند سوآ بزرگتر شد.
«میدونستم!»
مینجی سریع گفت:
«ولی به هیچکس نگو.»
«حتی به سئولآ؟»
«حتی اون.»
سوآ دستش را روی قلبش گذاشت.
«باشه. این راز بین خودمون میمونه.»
همان شب، در طرف دیگر شهر، جونهو هم تصمیم گرفت راز خودش را فقط با یک نفر در میان بگذارد.
تههیون روی تخت اتاقش دراز کشیده بود که تلفنش زنگ خورد.
«الو؟»
صدای جونهو از آن طرف خط آمد.
«تههیون، یه چیزی میخوام بهت بگم.»
تههیون نشست.
«چی شده؟»
جونهو چند لحظه سکوت کرد.
«فکر کنم عاشق مینجی شدم.»
تههیون چند ثانیه مات ماند.
بعد با هیجان گفت:
«بالاخره اعتراف کردی! من از روز اول فهمیده بودم!»
جونهو خندید.
«آرومتر، دیوونه. کسی نباید بفهمه.»
تههیون خندید.
«باشه. خیالت راحت. این راز پیش خودم میمونه.»
ادامه دارد...
- ۵.۸k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط