مهمانی زیبایی در ویلای بزرگ چشم انداز به چشم می آمد. همه

مهمانی زیبایی در ویلای بزرگ چشم انداز به چشم می آمد. همه غرق نوشیدنی و حرف های خودشان هستند. همچی عالی است هیچ ایراداتی در مهمانی پیدا نمی شود، به جزء یک مورد. شخصی که این مهمانی با شکوه را برگزار کرد در مهمانی دیده نمی شود! همه چشم انتظار او هستند تا برای مهمانی باشکوهی که برگزار کرده است از او قدر دانی کنند.
هیچ کس نمیداند که او کجاست در حالی که آن شخص دیگر زنده نیست! بگذارید همه چیز را از اول تعریف کنم:
خدمت کاران در حال آماده سازی تزئینات برای مهمانی هستند. آقای کِریستین همه چی را زیر نظر گرفته است. آن مهمانی برایش کاملا مهم بود زیرا پسرش بعد از سال ها درس خواندن در کشور همسایه به وطن خود باز می گردد.
خدمت کاران درحال انجام وظایف خود هستند که ناگهان یکی از آن ها نگاهی به آقای کرستین کرد و گفت:
« قربان! مهمانی در حال آماده شدن است نظرتان چیست که به اتاقتان بروید و آماده شوید»کرستین حرف خدمتکار را تایید کرد و به سمت اتاقش رفت تا دوش بگیرد.
بعد از مدتی کاملا کارش تمام شده بود و درحال بستن کراواتش بود که ناگهان صدای در امد. همان خدمتکار بود. و با صبر به آرامی بدون کلامی به سمت آقای کرستین حرکت می کرد.
کرستین با تعجب به او نگاه می کند و می گوید:
«ببینم اینجا چیکار می کنی؟ نباید در بزنی؟( با عصبانیت)
ببینم برو عقب چرا داری میای نزدیک؟»
خدمتکار اول حرفی نزد ولی بعد گفت:
« خیلی متاسفم قربان! اما من مجبورم که جون شما را بگیرم»
خدمتکار نزدیک شد چاقویی در آورد و محکم به کرستین حدود سه بار به سه جای مختلف حساس ضربه زد.
کرستین به زمین افتاد و چشمانش سیاهی میرفت. خدمتکار با خنده به او نگاه میکرد که ناگهان کرستین گفت:
« بانوی قاتل! پس تویی!»
و چشمانش بسته شد و به آغوش مرگ رفت.
خدمتکار: نه این فقط لقبمه! اسمم فیوناعه اما هنوز هیچ کس نمیدونه، شب بخیر قربان! خوابهای طلایی ببنی.»

آن بیرون کسی از این ماجرا خبر نداشت. بعضی ها متعجب بودند و بعضی ها هم به شدت عصبانی بودند، زیرا اینکه مهمانی ترتیب بدهی و خودت در ان شرکت نکنی یک جور بی احترامی به مهمان ها به حساب می آید.
دیدگاه ها (۲)

دریاچه خونین :فصل دوم _ پارت 1صبح شده بود خورشید داشت طلوع م...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

تکاپو پارت 107:خاک تو سرت🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...نور خورشید ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p93یکی از فرمانده‌ها با عجله وارد باغ شد...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۱‌فلش بک به صبح مهم...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

#عشق_ممنوعه_شب پارت سوم | ترس ناگهانی یونگی قلبم یک‌دفعه فرو...

.....پارت ششم....

{ باند ویلن } بلاخره پیداش کرد! دستاش از خوشحالی میلرزید. ول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط