007-پنهان در مه - پارت ۹۵

....
007-پنهان در مه - پارت ۹۵
....

ناتسو که از مقابله با آن همه نفر خسته شده بود، در حالی که نفس‌نفس می‌زد، پاهایش را محکم‌تر روی زمین کوبید و زیر لب گفت: «لعنتی، تموم بشو نیستن!»

او با وجود خستگیِ مفرط، همچنان به مبارزه ادامه می‌داد. اما در آن سوی میدان، دور از چشم ناتسو، چند نفر از میانِ خانه‌ی متروکه خارج شدند. یکی از آن‌ها زمزمه کرد: «تا اون هیولای انسان‌نما حواسش نیست، باید بریم!»

ناتسو متوجه شد که قصد دارند از مقابلش عبور کنند و خواست جلویشان را بگیرد، اما ناگهان دستی یقه‌ی او را گرفت و او را به هوا بلند کرد. با دست دیگر، تفنگِ ناتسو را به گوشه‌ای پرت کرد. صاحبِ آن دست، با صدای بلند خندید و گفت: «نباید حواست پرت بشه بچه جون!»

ناتسو دندان‌هایش را از خشم به هم فشرد و گفت: «عوضی... چی از جونم می‌خوای؟»

فرد دوباره خندید و با لحنی تحقیرآمیز گفت: «واقعاً نمی‌دونی بچه؟ تو متعلق به مایی.»

مرد که بسته شده بود و به شدت تقلا می‌کرد، سعی کرد موقعیت را مناسب ببیند و فریاد زد: «هی! هی! من با شمام، منو نجات بدین!»

فرد با عصبانیت دندان‌قروچه‌ای کرد و گفت: «خفه شو!» و با یک شلیک، او و فردی که کنار او بسته شده بود را از پای درآورد.

ناتسو که گلوله درست از کنار گوشش گذشته بود، با شنیدن صدای شلیک کمی لرزید، اما سعی کرد آرامشش را حفظ کند و پرسید: «بهم بگو می‌خوای باهام چیکار کنی؟»

فرد که از آن وضعیت لذت می‌برد، پاسخ داد: «معلومه! باید تو و اون دختربچه رو گیر بندازیم تا از آزمایشگاه انتقام بگیریم!»

ناتسو که از شدت تعجب دهانش باز مانده بود، با لکنت گفت: «ان... انتقام؟!!»

فرد در حالی که با لبه‌ی تفنگ روی پیشانی ناتسو بازی می‌کرد، ادامه داد: «بله، اون عوضی‌ها از ما استفاده کردن تا قدرت شماها رو به وجود بیاریم و بعد دورمون انداختن. شماها متعلق به ما هستین... می‌فهمی؟»

او با کلماتش با ناتسو بازی می‌کرد و تمام تلاشش را برای عذاب دادن او به کار می‌برد: «حالا وقتشه به حرف ما گوش کنی! برو و اون دختره رو پیدا کن و برامون بیارش!»

ناگهان، ناتسو دردی وحشتناک را در چشمش احساس کرد: «تو... داری چیکار می‌کنی؟!»

فرد با خنده گفت: «مقاومت نکن! تو نمی‌تونی در برابر قدرتی که سال‌ها توی بدنت بوده و آروم‌آروم رشد کرده، مقاومت کنی!»

ناتسو که از درد به خود می‌پیچید، زیر لب گفت: «بهت اجازه نمی‌دم... کنترلم... کنی!»

او ناگهان فریاد وحشتناکی کشید؛ انگار چیزی در چشمانش شکسته بود. خون، آرام‌آرام از چشمانش به پایین جاری شد. مرد که از این اتفاق غافلگیر شده بود، از عصبانیت دندان‌قروچه‌ای کرد: «عوضی... چطور جرات کردی؟! برات مهم نیست بمیری؟؟»

او خواست ضربه‌ای به ناتسو بزند، اما ناگهان صدای آژیر پلیس، همه را شوکه کرد.

با دیدنِ این وضعیت، دستان مرد شل شد. ناتسو از این فرصت استفاده کرد، با پاهایش ضربه‌ای به او زد و فرار کرد. او در حالی که دندان‌هایش را به هم می‌فشرد، زیر لب گفت: «باید خودم رو به اونایی که فرار کردن برسونم، نمی‌تونم بذارم به خواهرم آسیب بزنن.»

فرد در حالی که شاهد فرارِ ناتسو بود، جلوی زیردستانش که می‌خواستند او را دنبال کنند، ایستاد: «صبر کنید!»

یکی از زیردستان او که تعجب کرده بود جلو آمد: «ولی قربان...»

فرد آهی کشید و گفت: «ما از دست دولت فراری هستیم، نمی‌تونیم همین‌طوری دنبالش کنیم... باید دنبال یه موقعیت دیگه باشیم... شایدم اون احمقا تونستن دختره رو گیر بندازن!»

.....

ناتسو که از شدت خستگی نفس‌نفس می‌زد، ایستاد و با تردید پرسید: «دنبالم نمی‌کنن؟ چرا؟»

او در حالی که با گیجی به پشت سرش نگاه می‌کرد و سرش را به این طرف و آن طرف می‌چرخاند، ناگهان دستی یقه‌ی لباسش را گرفت و او را به پشت بوته‌ای کشید.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۵)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

دختر و پارتی

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

**پارت ۱۵**شبِ سنگین و تاریک، مثل یه نقابِ سیاه روی عمارت فر...

ادامه تک پارتی تهیونگبارون توی سئول شدت گرفته بود. تهیونگ دس...

زرنگی ناشیانهمردی دندان‌درد شدیدی گرفت و پیش دندان‌پزشک رفت....

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

پارت ۱۳: بهایِ پیروزیصدای شلیک مثل پتک توی مغزِ ا.ت کوبیده ش...

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط