در لابه لای دلشوره ها و تـرس هایـم،

در لابه لای دلشوره ها و تـرس هایـم،

لب پرتگاه ایستاده ام..

میدانم دستـــــــم را نمیگیری..

فقط محض رضای خدا.. پرتــــــم نکــن…!!
دیدگاه ها (۱)

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 25صدای نفس کشیدنش شنیده شد{بدون ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

کپشننن مهمهه😈🎀پارت چهل عروسک من😈🔞رفت سمتی که پشت سرش راه افت...

پارت ۱۷ «خواهش میکنم....هققق...یونگی آروم باش...هقق»نفس عمیق...

محبوب من خیالتان در میان روزهایم ریشه دوانده و هر روز بزرگتر...

فیک کوکفصل ²پارت ⁴ویو ا.تاز پله ها غر غر زنان رفتم بالا وارد...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۵به م...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

چند پارتی بازی ممنوع

پارت ۴۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط