playmate p56
●○بار ساعت ۱۲:۱۵
*کمی منتظر ات موندم اولین بار بود که دیر میکرد استرسم بیشتر شد که یهو در به صدا درومد خودش بود بی نقص تر از همیشه شبیه یه رویا بود میترسیدم به خودم بیام و ببینم هیچ وقت نبوده...
هیونجین: اتتت
ات:...ات لباشو رو لبای هیونجین گذاشت هیونجین خشکش زد بوسه مزه تلخی میداد حس عجیبی بود هیونجین میخواست همکاری کنه اما دلش لرزید انگار که اخرین بار باشه که ات و میبینه عطر تنشو نگاهشو و حس میکنه کل خاطراتشون از جلو چشماش رد شد و .... تمام!
●○تهیونگ ویو :
با جیمین رسیدیم به بار چشم گردوندیم تا طرف و پیدا کنیم که چشمم خورد به ....
اون....اون ات بود؟! با صحنه ای که دیدم سر جام خشکم زد !
■□جیمین ویو:
دنبال طرف بودم که تهیونگ یدفعه واستاد نفهمیدم به کی یا کجا داره نگاه میکنه اما یهو عوض شد نگاهش عوض شد سر جاش خشکش زد بدنش یخ کرد سعی کردم بفهمم داره کجا رو نگاه میکنه اما نشد
چند باری صداش زدم اما ....
جیمین: هعی کیم....
تهیونگ:..
جیمین: با تو ام چی شده.
تهیونگ:ات..اون اته
*جیمین به اطراف چشم چرخوند که ۲ نفر و دید که داشتن .. بلاخره از هم جدا شدن نور قرمز کلاب چهره ات و کامل مشخص کرد جیمین فهمید
تهیونگ: اون کیه؟
جیمین:...
تهیونگ:گفتم اون کیهه
جیمین: منم نمیبینمش
*تهیونگ خواست جلو بره که جیمین جلوشو گرفت
جیمین:دوباره پشیمونی در نیار واستا ببینیم چی به چیه
☆☆ویو ات و هیونجین:
*ات از هیونجین جدا شد با همون چشما بهش نگاه کرد چهره هیونجین و بر انداز کرد با اینکه نور زیاد نبود اما اشک و سرخی چشم هیونجین و دید هیونجین لب زد و گفت:یه شوخیه درسته ات؟میشه از این شوخیا باهام نکنی!
ات:دیگه نمیتونم بیشتر از این ادامه بدم هیونجین.
هیونجین: چرا ات چراا؟چی شد یدفعه همه چیز که داشت خوب پیش میرفت همه چیز و یادت رفته؟
ات:اگر بیشتر باهات بمونم اسیب میبینی.
هیونجین: اصلا مهم نیست ات اصلا مهم نیست اگر کل ثروت و از دست بدم صهرت ام قدرت ام فقط تو باش نرو ات التماست میکنم
ات:....
هیونجین: هرکاری بگی میکنم همه چی زندگیم مال تو فقط نرو
ات: من نیازی به هیچکدومشون ندارم!
هیونجین: پس چی ات پس چیکار کنم که نری چطوری میتونی اینطوری ول کنی و بدون هیچ دلیلی بری؟
ات: به خاطر خودته لطفا از این به بعد عین همیشه لبخند بزن حتی بیشتر از همیشه چون وقتی میخندی قشنگ تری
* ات اینو گفت و از بار زد بیرون همه این حرفا رو با همون لحن همیشگی زد با اون چشمایی که هیچ چیز از توش معلوم نبود ات دلش سوخت نه برای خودش شایدم کمی هیونجین اما یاد حرف مامانش افتاد"هیچ وقت به هیچکی مخصوصا مرد ها اعتماد نکن"
●تهیونگ تمام مکالمه اونهارو شنید به هیونجین که اشک امانشو بریده بود نگاه کرد فهمید کیه و تعحبش بیشتر شد هیونجین؟چطوری؟فکرش و از هیونجین به ات داد چطور ات این کار و کرد چرا انقدر عوض شده بود نیم نگاهی قبل رفتن به ات انداخت انگار فقط یه چیز ات عوض نشده بود اونم اسم و فامیلش بود "جئون ات"
فکش منقبض شد کرواتشو با دست کمی باز کرد و سیگارشو از جیبش دراورد و زیرش فندک زد سرش داشت از درد منفجر میشد اما قلبش ... به سینش میکوبید و دلیلی برای ایستادن پیدا کرده بود به اشکاش اجازه نداد پدیدار بشن ولی اون شب حتی اسمون هم به حال ادمای داستان ما گریست.
*کمی منتظر ات موندم اولین بار بود که دیر میکرد استرسم بیشتر شد که یهو در به صدا درومد خودش بود بی نقص تر از همیشه شبیه یه رویا بود میترسیدم به خودم بیام و ببینم هیچ وقت نبوده...
هیونجین: اتتت
ات:...ات لباشو رو لبای هیونجین گذاشت هیونجین خشکش زد بوسه مزه تلخی میداد حس عجیبی بود هیونجین میخواست همکاری کنه اما دلش لرزید انگار که اخرین بار باشه که ات و میبینه عطر تنشو نگاهشو و حس میکنه کل خاطراتشون از جلو چشماش رد شد و .... تمام!
●○تهیونگ ویو :
با جیمین رسیدیم به بار چشم گردوندیم تا طرف و پیدا کنیم که چشمم خورد به ....
اون....اون ات بود؟! با صحنه ای که دیدم سر جام خشکم زد !
■□جیمین ویو:
دنبال طرف بودم که تهیونگ یدفعه واستاد نفهمیدم به کی یا کجا داره نگاه میکنه اما یهو عوض شد نگاهش عوض شد سر جاش خشکش زد بدنش یخ کرد سعی کردم بفهمم داره کجا رو نگاه میکنه اما نشد
چند باری صداش زدم اما ....
جیمین: هعی کیم....
تهیونگ:..
جیمین: با تو ام چی شده.
تهیونگ:ات..اون اته
*جیمین به اطراف چشم چرخوند که ۲ نفر و دید که داشتن .. بلاخره از هم جدا شدن نور قرمز کلاب چهره ات و کامل مشخص کرد جیمین فهمید
تهیونگ: اون کیه؟
جیمین:...
تهیونگ:گفتم اون کیهه
جیمین: منم نمیبینمش
*تهیونگ خواست جلو بره که جیمین جلوشو گرفت
جیمین:دوباره پشیمونی در نیار واستا ببینیم چی به چیه
☆☆ویو ات و هیونجین:
*ات از هیونجین جدا شد با همون چشما بهش نگاه کرد چهره هیونجین و بر انداز کرد با اینکه نور زیاد نبود اما اشک و سرخی چشم هیونجین و دید هیونجین لب زد و گفت:یه شوخیه درسته ات؟میشه از این شوخیا باهام نکنی!
ات:دیگه نمیتونم بیشتر از این ادامه بدم هیونجین.
هیونجین: چرا ات چراا؟چی شد یدفعه همه چیز که داشت خوب پیش میرفت همه چیز و یادت رفته؟
ات:اگر بیشتر باهات بمونم اسیب میبینی.
هیونجین: اصلا مهم نیست ات اصلا مهم نیست اگر کل ثروت و از دست بدم صهرت ام قدرت ام فقط تو باش نرو ات التماست میکنم
ات:....
هیونجین: هرکاری بگی میکنم همه چی زندگیم مال تو فقط نرو
ات: من نیازی به هیچکدومشون ندارم!
هیونجین: پس چی ات پس چیکار کنم که نری چطوری میتونی اینطوری ول کنی و بدون هیچ دلیلی بری؟
ات: به خاطر خودته لطفا از این به بعد عین همیشه لبخند بزن حتی بیشتر از همیشه چون وقتی میخندی قشنگ تری
* ات اینو گفت و از بار زد بیرون همه این حرفا رو با همون لحن همیشگی زد با اون چشمایی که هیچ چیز از توش معلوم نبود ات دلش سوخت نه برای خودش شایدم کمی هیونجین اما یاد حرف مامانش افتاد"هیچ وقت به هیچکی مخصوصا مرد ها اعتماد نکن"
●تهیونگ تمام مکالمه اونهارو شنید به هیونجین که اشک امانشو بریده بود نگاه کرد فهمید کیه و تعحبش بیشتر شد هیونجین؟چطوری؟فکرش و از هیونجین به ات داد چطور ات این کار و کرد چرا انقدر عوض شده بود نیم نگاهی قبل رفتن به ات انداخت انگار فقط یه چیز ات عوض نشده بود اونم اسم و فامیلش بود "جئون ات"
فکش منقبض شد کرواتشو با دست کمی باز کرد و سیگارشو از جیبش دراورد و زیرش فندک زد سرش داشت از درد منفجر میشد اما قلبش ... به سینش میکوبید و دلیلی برای ایستادن پیدا کرده بود به اشکاش اجازه نداد پدیدار بشن ولی اون شب حتی اسمون هم به حال ادمای داستان ما گریست.
- ۱۴.۰k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط