پارت 21
پارت 21
رمان💓 عشق مدرسه ای 💓
اون کسی نبود جز..
هیونجین
هیونجین وقتی ات رو دید یک سلامم نکرد فقط دست تکون داد با حالت سرد ات تا اون رو دید بلندش و نشست
جونگین گوشیش زنگ میخوره جواب میده و بعد از مکالمه میگه
جونگین: ببخشید ات ول یمن باید برم ی جایی خدافظ
ات: ام باشه خدافظ
هیونجین تا دید ات کارش تموم شد اومد جلو گفت :
هیونجین: خوش گذشت با جونگین؟ ( سرد)
ات: ام چرا این رو میپرسی ما فقط یک کافه اومدیم.
هیونجین: باشه پس خدافظ.( سرد)
ات تصمیم گرفت بره دنبالشو ببینه داره چیکار میکنه.
که ات همینجوری داشت میرفت دنبالش که یهو برخورد میکنه به یک شخص و باعث میشه اون شخص هم بیوفته
و هیونجین که فهمیده بود ات داره میاد دنبالش ماشینشو یک جا گذاشت و داشت اونا رو نگاه میکرد و تا اون مرده کلاهشو برداشت و با ات چشم تو چشم این باعث شد که ات بخواد فرار کنه و بترسه چون اون کسی بود که بخواد ازش بترسه و فرار کنه چون ات حق داشت که بترسه اون کسی نبود جز جونکوک دوست پسر قبلیش و دوباره چشم تو چشم شدند و هیونجین تا جونکوک رو دید سریع پیاده شد و دست ات رو گرفت و باهم فرار کردند و سریع رسوند ات رو به ماشین و بدون حرفی گذاشتش تو ماشین و توراه حرفی رد و بدل نشد چون ات خوابش برده بود چون هیونجین وقتی گذاشتش تو ماشین قرص خواب اور بهش داده بود تا بیهوش سه یک نیم ساعت گذشت که رسیدند به خونه هیونجین
هیونجین پیاده شد و
پایان پارت
ببخشید کم بود میخوام بخوابم
رمان💓 عشق مدرسه ای 💓
اون کسی نبود جز..
هیونجین
هیونجین وقتی ات رو دید یک سلامم نکرد فقط دست تکون داد با حالت سرد ات تا اون رو دید بلندش و نشست
جونگین گوشیش زنگ میخوره جواب میده و بعد از مکالمه میگه
جونگین: ببخشید ات ول یمن باید برم ی جایی خدافظ
ات: ام باشه خدافظ
هیونجین تا دید ات کارش تموم شد اومد جلو گفت :
هیونجین: خوش گذشت با جونگین؟ ( سرد)
ات: ام چرا این رو میپرسی ما فقط یک کافه اومدیم.
هیونجین: باشه پس خدافظ.( سرد)
ات تصمیم گرفت بره دنبالشو ببینه داره چیکار میکنه.
که ات همینجوری داشت میرفت دنبالش که یهو برخورد میکنه به یک شخص و باعث میشه اون شخص هم بیوفته
و هیونجین که فهمیده بود ات داره میاد دنبالش ماشینشو یک جا گذاشت و داشت اونا رو نگاه میکرد و تا اون مرده کلاهشو برداشت و با ات چشم تو چشم این باعث شد که ات بخواد فرار کنه و بترسه چون اون کسی بود که بخواد ازش بترسه و فرار کنه چون ات حق داشت که بترسه اون کسی نبود جز جونکوک دوست پسر قبلیش و دوباره چشم تو چشم شدند و هیونجین تا جونکوک رو دید سریع پیاده شد و دست ات رو گرفت و باهم فرار کردند و سریع رسوند ات رو به ماشین و بدون حرفی گذاشتش تو ماشین و توراه حرفی رد و بدل نشد چون ات خوابش برده بود چون هیونجین وقتی گذاشتش تو ماشین قرص خواب اور بهش داده بود تا بیهوش سه یک نیم ساعت گذشت که رسیدند به خونه هیونجین
هیونجین پیاده شد و
پایان پارت
ببخشید کم بود میخوام بخوابم
- ۵۹۳
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط