انگشتانم ؛

انگشتانم ؛
از کار افتاده اند
آنقدر که آمدنت را مشق کرده اند

چشمانم؛
تار می بینند
آنقدر که انتظارت را
خیره مانده اند

پاهایم ؛
ناتوان شده اند
آنقدر که
عشقت را ایستاده اند

قلبم
اما
هنوز تند می تپد
تا وقتی که هستی
و عطر نگاهت را به آفاق می پاشی
دوست داشتنت
هم چنان در رگ هایم جاریست .....
دیدگاه ها (۶)

... ..انگشتانم ؛از کار افتادہ اند آنقدر کہ آمدنت را مشق کردہ...

انگشتانماز کار افتاده اندآنقدر که آمدنت را مشق کرده اند! چشم...

تقدیم به دوست عزیز و مهربانم انگشتانماز کار افتاده اندآنقدر ...

انگشتانم از کار افتاد!!آنقدر که آمدنت را مشق کرده اند...چشما...

انگشتانم از کار افتاده‌اندآنقدر که آمدنت رامشق کرده‌اند!چشما...

‍ انگشتانم ؛از کار افتاده اند آنقدر که آمدنت را مشق کرده اند...

صدایم زدی و گوش هایم صدایت را دوست داشتند!صدای تو در جانم پی...

باران من ، روزی باریدی بر تن خسته من ، قلب من شد عاشق تو!همی...

در فراسوی خیالمآن جا که هیچ خیابانیوعده ی دیدار را نمی دهد.و...

نام کتاب:‌ موهایم را ببافنویسنده: الینا محمدی کاربر نودهشتیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط