{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رو تخت و روی شکمش میشینه ولباشو میبوسه شوگا هم دستش رو رو

رو تخت و روی شکمش میشینه ولباشو میبوسه شوگا هم دستش رو رو کمر هانا میکشه بعد یک دقیقه بوسیدن هانا بلند میشه آب باقی مونده تو پارچ و میریزه رو شوگا
شوگا: هاناااااااا
هانا: 😂😂
شوگا پامیشه و هانا رو دنبال میکنه بعد از ۴۰ دور چرخیدن دور خونه شوگا بالاخره هانا رو میگیره شروع میکنه قلقلک دادنش
هانا: ههههههشوگاهههههغلط هههکردم
بعد از چند دقیقه قلقلک دادن هانا شوگا خسته میشه و دست از کار میکشه
و هانا رو ول میکنه
شوگا: خوب هانا اول بیا بریم یچیزی بخوریم بعدش من میخوام برم کره
هانا: میشه منم بیام
شوگا: آره عشقم چرا نیای
هانا بوسه ای رو لب های هانا میذاره
و میگه
هانا: عاشقتم
شوگا : منم همینطور
هانا: راستی چرا میخوای بری کره
شوگا: امم راستش می خوام برم پیش مامانم بعدشم یه سر به
دوستام بزنم فک کنم خیلی نگرانن
هانا: چرا
شوگا کل ماجرا رو برای هانا تعریف میکنه
هانا: واو پشمام حتما خیلی نگرانن
شوگا: اوهوم پاشو پاشو بریم یچیزی بخوریم گشنمه
هانا: باشه بریم
ویو من دوباره
شوگا و هانا غذا خوردن و وسایلشون و جمع کردن
شوگا: خوب عزیزم بریم
هانا: اوهوم
شوگا دست هانا رو گرفت و باهم حرکت کردن
ویو من
الان سه ماهی میشد پس هوا تقریبا گرم بود برای همین هانا یه دامن آبی بلند با یه بافت مشکی پوشیده بود و شوگا هم یه تیشرت و شلوار پوشیده بود
ویو شوگا
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت فرودگاه بعد از خرید بلیط سوار هواپیما شدیم تو هواپیما که نشسته بودیم دیدم هانا خوابش برده نمیدونم چرا ولی یاد ات افتادم
پرش به زمانی که رسیدن
اول از همه یه هتل گرفتن و رفتن باهم استراحت کردن تا صبح روز بعد جفتشون پاشدن اول هانا رفت حمام و بعد هم شوگا تو این مدت هانا شروع کرد صبحانه درست کردن
ویو هانا
وقتی داشتم صبحانه درست می‌کردم دستی دور کمرم حلقه شد و اون سرش و گذاشت رو شونم
هانا: مین یونگی
شوگا: جانم
هانا برمیگرده سمت شوگا و میگه
هانا : عاشقتم
بعد هم لباشو رو لبای شوگا میزاره
بعد از خوردن صبحانه آماده شدن برای دیدن مادر شوگا
هانا اول یه لباس سبز پوشیده بود ولی وقتی فهمید مادر شوگا مرده لباس سبزشو به یه لباس مشکی تغییر داد
شوگا: هانا بریم
هانا: آره
شوگا و هانا حرکت کردن سمت مادر شوگا و وقتی رسیدن ......
دیدگاه ها (۱)

《 جوآهرِ مَن ؛ 》 پارت اول ؛مامان یور بیدارم کرد ، آخرین روزا...

پارت 11................

فیک تهیونگ

*سرنوشت*ویو رایا با نور ملایمی که از پرده های توری اتاق میزد...

پشت نگاه سردت — پارت هفتم ویو صبح آتصبح از خواب بیدار شدم و ...

ویو پارک یورین: داشت سرشو نزدیکم میکرد میدونستم میخواد چکار ...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط