{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نامجون ویو :

نامجون ویو :

جلوی آیینه وایساده بودم و داشتم کرواتم رو که جونگهی با انگشت های کوچولوش مدام بهمش می‌ریخت رو صاف میکردم .

جانگکوک از اتاق بیرون اومد موهاش رو مرتب شونه کرده بود و آستین هاش رو بالا زده بود .
جونگهی سمت جانگکوک خم شد و دست های کوچیکش رو توی هوا تاب داد .

جانگکوک : مطمعنی اگه گل ببرم میبخشتم دیگه .

شونه ای بالا انداختم و صفحه گوشیم رو جلوی صورتش گرفتم .

نامجون : بریم .


هانا ویو :

برای آخرین بار اون یه تار پوئینت که اعصابم رو به کل بهم ریخته بود پشت گوشم فیکس کردم و برگشتم سمت در .

هانا: بیا دیگه!!

کاش هیچوقت .
هیچوقت ازش نمیخواستم از اتاق بیرون بیاد .
برای یک ثانیه احساس کردم زمین دور سرم چرخید ‌ .

وقتی چشمم به لباسش خورد که اونقدر باز بود احساس کردم فکم داره از جا کنده میشه .

دامن بلند و ساتنش از روی رون پاهاش چاک خورده بود و بالا تنه اش..؟؟
اصلا چیزی نداشت که بخوام توصیفش کنم .
صرفا یه سوتین بود...که دلشت می‌درخشید!! و اون جواهر که دور کمرش بسته بود .
با تلاش هرچه تمام تر دهنم رو بستم و سمتش رفتم .

هانا : نه!! نه نه تو همچین غلطی نمیکنی .

ابرو هاش رو در هم کشید .

لیلی : چی داری میگی!! بریم دیر شده .

قبل از اینکه فرصت اعتراض داشته باشم انگشت هاش رو دور دستم پیچید و سمت در کشید.

کلید های ماشینش رو برداشت .
تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که کت خز سفیدش رو از روی چوب لباسی بردارم تا تمام تلاشمو بکنم تا از فاجعه ای که قرار بود رخ بده جلوگیری کنم .


ویو هانا ۱ ساعت بعد :

امشب مراسم بزرگداشت شرکت بود .
هیچ کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه با پاهام روی زمین ضرب بگیرم و منتظر ورود پسرا باشم .

بلاخره در باز شد و بین در دیدمشون و به معنای واقعی کلمه قلبم ریخت .

جانگکوک با یه دسته گل لیلیوم وارد مهمونی شد و چشمش دنبال لیلی چرخید.
و لحظه ای که پیداش کرد ‌‌‌.
نبض شدید روی شقیقه اش رو احساس کردم .

فرار کردم . از اون شرایط فرار کردم .
سمت نامجون دویدم و دستام رو دورش حلقه کردم .
انگار میتونست نجاتمون بده .
دست های رو متقابل دور کمرم انداخت و لب هاش رو به گوش هام نزدیک کرد .

نامجون : قشنگ شدی!!

و وقتی صداش رو شنیدم ، دیگه چیزی مهم نبود .
فقط آرامش خالصی که از صداش میگرفتم کافی بود تا کاملا فراموش کنم کوک خیلی وقته که ازمون دور شده .

______________

ببینم کی نکته ریز تصاویر رو میفهمه 😆
دیدگاه ها (۱۴)

#قرارداد_دوستانه s2p15 ویو هانا : با ظرف توت فرنگی توی دستام...

درخواستی

My nurse

قسمت سوم: رقصِ آتش و لب‌هامکان: تالارِ بزرگِ هتل، زیر نورِ ل...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³ویو لیلی ___تهونگ: «کی...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. p7نمی‌دونم چطور گذ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "61"☆ویو هانا☆بعد از رفتن آقای الکس، چند لحظه همون...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

پارت ۵۴🌅 ویو آتکم‌کم هوا تاریک‌تر شد و ساحل خلوت‌تر شد. وسای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط