F2-P1
ا/ت
از زندگی مشترک ما 11 ماه و 30 روز میگذره 30 روز دیگه سالگرد ازدواجمونه و من برنامه ها دارم..
ساعت 11 بود و من کلی مریض داشتم بخاطر کارامون نمیتونستیم هم دیگه رو زیاد ببینیم چون من تا 6 مطب بودم و شوگا هم تا 8 مجبور بود کارخونه باشه فقط شبا پیش هم بودیم ...
ساعت 5 که مریضام تموم شد رفتم بیرون
به منشی گفتم :من چند تا دیگه مریض دارم؟
گفت:تموم شد خانم
گفتم:باشه پس من میرم به نظافت چی هم بگو که بیاد اینجا رو تمیز کنه خودتم برو عزیزم
گفت:چشم ممنون
رفتم تو و لباسامو عوض کردم و یه حسی بهم گفت برو پیش شوگا
با ماشین رفتم دم کارخونش و نگهبان چون منو میشناخت تعظیم کرد و بدون اینکه به شوگا بگه منو فرستاد داخل رفتم داخل و رفتم از پله ها بالا چون اتاق شوگا بالا بود وارد اتاق شدم و دیدم که داره با یک دختر بگو و بخند میکنه تعجب کردم و سر جام قفل شدم من به شوگا اعتماد کامل داشتم اما مغزم یه چیز دیگه به قلبم میگفت
مکالمه قلب و مغز:
مغز:دیدی گفتم این پسر جذابه به درد ما نمیخوره
قلب:ولی ما به اون اعتماد داریم و میدونیم که امکان نداره خیانت کنه
مغز:حالا میبینی که کرده...میخوای چه گوهی بخوری ؟
قلب:...
پایان مکالمه
شوگا با دیدن من هول شد و نمیدونست که چجوری توضیح بده یعنی چی؟ یعنی اون به من خیا....نه نه نه اون همچین کاری نمیکنه اون میدونه که خط قرمز من اینه اون میدونه اون نقطه ضعف منه ..نمیدونم چیشد که یهو چشام سیاهی رفت
از دید شوگا
داشتم با خانم کیمورا صحبت میکردیم درباره سهام کارخانه
من گفتم:من نمیتونم با شما سهام بشم چون میخوام کل سهام کارخانه رو به همسرم ا/ت برای کادو سالگرد بهش بدم متاسفم( لبخند)
داشتیم باهم صحبت میکردیم که یهو ا/ت اومد داخل اتاق کار من وهمینجور وایساد تا یهو سرش گیج رفت و داشت تعادلشو از دست میداد که بلند شدم و گرفتمش ....
(از دید ا/ت)
شوگا اومد منو گرفت و منم اونو پسش زدم
و گفتم:برو به کارت برس
داشتم به سمت پایین میرفتم و دنبال دستشویی بود رفتم توی دستشویی و رفتم جلوی اینه و اشک ریختم
به خودم گفتم:یعنی اینم سرنوشته منه؟
داشتم هی گریه میکردم که شوگا اومد توی دستشویی با چشمای قرمزم بهش نگاه کردم اومد نزدیدک و میخواست حرف بزنه که سیلی زدم توی گوشش
با فریاد گفتم:شوگا مگه تو نگفته تا اخر عمر باهامی ها چی به دختره میگفتی ها؟چرا تا منو دیدی هول شدی تو میدونستی که این خط قرمزه منه ولی بازم باهام انکارو کردی عوضی
شوگا همیشه وقت کاری رو کرده و دعوامون میشه باهام داد میزنه و جوابمو میده ولی وقتی کاری رو نکرده ساکت وایمیسه و زل میزنه بهم و قتی دید که دارم داد میزنم بغلم کرد و من میخواستم برم که نمیذاشت و محکم بغلم کرده
گفت:دخترم بابایی هیچوقت بهت خیانت نمیکنه مگه تو برای من نیازی گذاشتی که من برم پیش بقیه؟هوم؟ اون دختره اومد وثسمتی از سهامو میخواست که منم بهش ندادم همین مگه من بین تو واون اونو انتخاب میکنم وقتی یه لیدی بهاون خوشگلی دارم ؟
اروم شدم وی هیچی نگفتم منو برد تا خونه و من هیچی نگفتم به یکی از نگهبانا گفته بود ماشین منو بیارن و منو سوار ماشین خودش کرد وقتی رفتیم خونه منو برد توی اشپزخونه و نشوندم روی صندلی رفت برم اب بیاره صورتم داغون بود ولی اروم بودم داشت برام اب میریخت که گفتم:فقط وقتی بهم میخوای خیانت کنی من نفهمم
گفت:بیب تروخدا بس کن من هیچوقت باهات اینکارو نمیکنم
پوزخند زدم و گفتم:بابامم اینو میگفت
اب اورد و داد دستم و کنارم نشست دستمو گرفت
گفت:من بابات نیستم بیب من شوگام و بهت هیچ خیانتی هیچوقت نمیکنم اوکی؟
بغلم کرد موهامو زد پشت و گردنمو بو کشید همیشه همین کارو میکرد و بعدش شروع به اروم میک زدن کرد قلقلکم اومد و خندیدم
گفتم:باشه باشه شوگا فهمیدم (خنده)
صورتشو ازتوی گردنم بیرون اورد
گفت:من وقتی یه زن به این خوشگلی و کیوتی دارم چرا باید برم دنبال اون زنه تو که ازون خوشگلتری بیب
بهش گفتم:ببخشید قضاوتت کردم ددی (ددی رو بالحن تحریک امیز گف)
گفت:اوه بیب خوشم میاد که هرلحظت سکسیه میخوام برم حموم توهم بیا خوشگلم(یه بوسه کوچک روی لب)
گفتم :باشه و بلند شدیم و رفتیم بالا توی حموم اتاقمون...
از زندگی مشترک ما 11 ماه و 30 روز میگذره 30 روز دیگه سالگرد ازدواجمونه و من برنامه ها دارم..
ساعت 11 بود و من کلی مریض داشتم بخاطر کارامون نمیتونستیم هم دیگه رو زیاد ببینیم چون من تا 6 مطب بودم و شوگا هم تا 8 مجبور بود کارخونه باشه فقط شبا پیش هم بودیم ...
ساعت 5 که مریضام تموم شد رفتم بیرون
به منشی گفتم :من چند تا دیگه مریض دارم؟
گفت:تموم شد خانم
گفتم:باشه پس من میرم به نظافت چی هم بگو که بیاد اینجا رو تمیز کنه خودتم برو عزیزم
گفت:چشم ممنون
رفتم تو و لباسامو عوض کردم و یه حسی بهم گفت برو پیش شوگا
با ماشین رفتم دم کارخونش و نگهبان چون منو میشناخت تعظیم کرد و بدون اینکه به شوگا بگه منو فرستاد داخل رفتم داخل و رفتم از پله ها بالا چون اتاق شوگا بالا بود وارد اتاق شدم و دیدم که داره با یک دختر بگو و بخند میکنه تعجب کردم و سر جام قفل شدم من به شوگا اعتماد کامل داشتم اما مغزم یه چیز دیگه به قلبم میگفت
مکالمه قلب و مغز:
مغز:دیدی گفتم این پسر جذابه به درد ما نمیخوره
قلب:ولی ما به اون اعتماد داریم و میدونیم که امکان نداره خیانت کنه
مغز:حالا میبینی که کرده...میخوای چه گوهی بخوری ؟
قلب:...
پایان مکالمه
شوگا با دیدن من هول شد و نمیدونست که چجوری توضیح بده یعنی چی؟ یعنی اون به من خیا....نه نه نه اون همچین کاری نمیکنه اون میدونه که خط قرمز من اینه اون میدونه اون نقطه ضعف منه ..نمیدونم چیشد که یهو چشام سیاهی رفت
از دید شوگا
داشتم با خانم کیمورا صحبت میکردیم درباره سهام کارخانه
من گفتم:من نمیتونم با شما سهام بشم چون میخوام کل سهام کارخانه رو به همسرم ا/ت برای کادو سالگرد بهش بدم متاسفم( لبخند)
داشتیم باهم صحبت میکردیم که یهو ا/ت اومد داخل اتاق کار من وهمینجور وایساد تا یهو سرش گیج رفت و داشت تعادلشو از دست میداد که بلند شدم و گرفتمش ....
(از دید ا/ت)
شوگا اومد منو گرفت و منم اونو پسش زدم
و گفتم:برو به کارت برس
داشتم به سمت پایین میرفتم و دنبال دستشویی بود رفتم توی دستشویی و رفتم جلوی اینه و اشک ریختم
به خودم گفتم:یعنی اینم سرنوشته منه؟
داشتم هی گریه میکردم که شوگا اومد توی دستشویی با چشمای قرمزم بهش نگاه کردم اومد نزدیدک و میخواست حرف بزنه که سیلی زدم توی گوشش
با فریاد گفتم:شوگا مگه تو نگفته تا اخر عمر باهامی ها چی به دختره میگفتی ها؟چرا تا منو دیدی هول شدی تو میدونستی که این خط قرمزه منه ولی بازم باهام انکارو کردی عوضی
شوگا همیشه وقت کاری رو کرده و دعوامون میشه باهام داد میزنه و جوابمو میده ولی وقتی کاری رو نکرده ساکت وایمیسه و زل میزنه بهم و قتی دید که دارم داد میزنم بغلم کرد و من میخواستم برم که نمیذاشت و محکم بغلم کرده
گفت:دخترم بابایی هیچوقت بهت خیانت نمیکنه مگه تو برای من نیازی گذاشتی که من برم پیش بقیه؟هوم؟ اون دختره اومد وثسمتی از سهامو میخواست که منم بهش ندادم همین مگه من بین تو واون اونو انتخاب میکنم وقتی یه لیدی بهاون خوشگلی دارم ؟
اروم شدم وی هیچی نگفتم منو برد تا خونه و من هیچی نگفتم به یکی از نگهبانا گفته بود ماشین منو بیارن و منو سوار ماشین خودش کرد وقتی رفتیم خونه منو برد توی اشپزخونه و نشوندم روی صندلی رفت برم اب بیاره صورتم داغون بود ولی اروم بودم داشت برام اب میریخت که گفتم:فقط وقتی بهم میخوای خیانت کنی من نفهمم
گفت:بیب تروخدا بس کن من هیچوقت باهات اینکارو نمیکنم
پوزخند زدم و گفتم:بابامم اینو میگفت
اب اورد و داد دستم و کنارم نشست دستمو گرفت
گفت:من بابات نیستم بیب من شوگام و بهت هیچ خیانتی هیچوقت نمیکنم اوکی؟
بغلم کرد موهامو زد پشت و گردنمو بو کشید همیشه همین کارو میکرد و بعدش شروع به اروم میک زدن کرد قلقلکم اومد و خندیدم
گفتم:باشه باشه شوگا فهمیدم (خنده)
صورتشو ازتوی گردنم بیرون اورد
گفت:من وقتی یه زن به این خوشگلی و کیوتی دارم چرا باید برم دنبال اون زنه تو که ازون خوشگلتری بیب
بهش گفتم:ببخشید قضاوتت کردم ددی (ددی رو بالحن تحریک امیز گف)
گفت:اوه بیب خوشم میاد که هرلحظت سکسیه میخوام برم حموم توهم بیا خوشگلم(یه بوسه کوچک روی لب)
گفتم :باشه و بلند شدیم و رفتیم بالا توی حموم اتاقمون...
- ۱۱.۶k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط