صحنه; پارت اول
-اما برنارد؟
سرم را بالا میگیرم از جا بلند میشوم«خودم هستم» منشی از پشت عینکش نگاهی به سر تا پایم می اندازد«بفرمایید داخل» نفس عمیقی میکشم و لبخند بزرگی میزنم وارد اتاق میشوم «اوه، آقای میلر» مثل همیشه هیکل چاقش را پشت میز پنهان کرده بود، به جای سلام سرش را تکان میدهد، گفتوگوی ما هیچوقت با سلام آغاز نمیشود
روی صندلی روبرویش میشینم و با اشتیاق کاغذ هارا از کیفم در میاورم و روی میز میگذارم پیر مرد خودش را کمی جلو میکشد و کاغذ هارا از دستم میگیرد زمزمه میکنم«لطفا مراقب باشید»
پاهایم را بی اختیار تکان میدهم و به لبان آقای میلر خیره منتظر میمانم بعد چند دقیقه کاغذ هارا روی میزش میگذارد و بهم نگاه میکند، هیچ لبخندی در چهره اش نمایان نمیشود آهی میکشد و لبانش را از هم باز میکند«اِما.. راستش چنگی به دل نمیزنه» لبخندم محو میشود «صفحات بعدشم بخونید داستا...» وسط حرفم میپرد«بزار صادق باشم، خودتم میدونی بعد اون اتفاق دیگه اون نویسنده سابق نیستی» بی رحمانه میگوید«انگا آب هوای فرانسه بیشتر بهت می ساخته» لبانم را گاز میگرم انگشتانم در هم میروند و یکدیگر را چنگ میگیرند از جا بلند میشم«خیلی ممنون از راهنماییتون آقای میلر» کاغذ هایم را از روی میزش برمیدارم و مرتب میکنم رو بر میگردانم تا از اتاق خارج شوم که صدایش متوقفم میکند
-اما
امید در دلم جوانه میزند سریع برمیگردم
-بله!
-کیلید
خشکم میزند نفس کشیدن برای لحظه ای یادم میرود دوباره صدا میکند
-اما
سرم را پایین میندازم و کلید را از جیب پالتوی چهار خانه ام بیرون میکشم جلو میروم کلید را توی دست دراز شده اش میگذارم، با دست های چروکیده اش دستم را میگیرد«معذرت میخوام اما...» صدایش برایم غیر قابل تحمل میشود دستم را میکشم و حرفش را قطع میکنم«تخسیر شما نیست» دم در می ایستم و یک بار دیگر نگاهش میکنم«ممنون از بدرقه تون آقای میلر» از اتاق خارج میشوم و پله هارا دوتا یکی طی میکنم و از ساختمان بیرون میروم نفس نفس میزنم کاغذ هارا در دستم صفت چسبیده ام و بغضم در حال فروپاشی است روی پله مغازه ای میشینم و به آسمان نگاه میکنم
حال آسمان هم کم از من ندارد و نزدیک است زیر گریه بزند از جا بلند میشوم و بی هدف پهنای پل تایمز را طی میکنم صدای رعد و برق آسمان را فرا میگرد، نم نم باران بدنم را به آغوش میکشد در حال خودم نبودم، هیچ چاره ای در ذهن نداشتم کفش هایم کم کم خیس میشوند و دوباره رعد و برق میزند از ترس خیس شدن به سمت ساختمان روبرویم میدوم و واردش میشوم در حالی که نفس نفس میزنم از پشت در شیشه ای به برخورد قطرارت باران به زمین خیره میشوم صدای مردی از جا میپرانتم«دوشیزه؟»
سرم را بالا میگیرم از جا بلند میشوم«خودم هستم» منشی از پشت عینکش نگاهی به سر تا پایم می اندازد«بفرمایید داخل» نفس عمیقی میکشم و لبخند بزرگی میزنم وارد اتاق میشوم «اوه، آقای میلر» مثل همیشه هیکل چاقش را پشت میز پنهان کرده بود، به جای سلام سرش را تکان میدهد، گفتوگوی ما هیچوقت با سلام آغاز نمیشود
روی صندلی روبرویش میشینم و با اشتیاق کاغذ هارا از کیفم در میاورم و روی میز میگذارم پیر مرد خودش را کمی جلو میکشد و کاغذ هارا از دستم میگیرد زمزمه میکنم«لطفا مراقب باشید»
پاهایم را بی اختیار تکان میدهم و به لبان آقای میلر خیره منتظر میمانم بعد چند دقیقه کاغذ هارا روی میزش میگذارد و بهم نگاه میکند، هیچ لبخندی در چهره اش نمایان نمیشود آهی میکشد و لبانش را از هم باز میکند«اِما.. راستش چنگی به دل نمیزنه» لبخندم محو میشود «صفحات بعدشم بخونید داستا...» وسط حرفم میپرد«بزار صادق باشم، خودتم میدونی بعد اون اتفاق دیگه اون نویسنده سابق نیستی» بی رحمانه میگوید«انگا آب هوای فرانسه بیشتر بهت می ساخته» لبانم را گاز میگرم انگشتانم در هم میروند و یکدیگر را چنگ میگیرند از جا بلند میشم«خیلی ممنون از راهنماییتون آقای میلر» کاغذ هایم را از روی میزش برمیدارم و مرتب میکنم رو بر میگردانم تا از اتاق خارج شوم که صدایش متوقفم میکند
-اما
امید در دلم جوانه میزند سریع برمیگردم
-بله!
-کیلید
خشکم میزند نفس کشیدن برای لحظه ای یادم میرود دوباره صدا میکند
-اما
سرم را پایین میندازم و کلید را از جیب پالتوی چهار خانه ام بیرون میکشم جلو میروم کلید را توی دست دراز شده اش میگذارم، با دست های چروکیده اش دستم را میگیرد«معذرت میخوام اما...» صدایش برایم غیر قابل تحمل میشود دستم را میکشم و حرفش را قطع میکنم«تخسیر شما نیست» دم در می ایستم و یک بار دیگر نگاهش میکنم«ممنون از بدرقه تون آقای میلر» از اتاق خارج میشوم و پله هارا دوتا یکی طی میکنم و از ساختمان بیرون میروم نفس نفس میزنم کاغذ هارا در دستم صفت چسبیده ام و بغضم در حال فروپاشی است روی پله مغازه ای میشینم و به آسمان نگاه میکنم
حال آسمان هم کم از من ندارد و نزدیک است زیر گریه بزند از جا بلند میشوم و بی هدف پهنای پل تایمز را طی میکنم صدای رعد و برق آسمان را فرا میگرد، نم نم باران بدنم را به آغوش میکشد در حال خودم نبودم، هیچ چاره ای در ذهن نداشتم کفش هایم کم کم خیس میشوند و دوباره رعد و برق میزند از ترس خیس شدن به سمت ساختمان روبرویم میدوم و واردش میشوم در حالی که نفس نفس میزنم از پشت در شیشه ای به برخورد قطرارت باران به زمین خیره میشوم صدای مردی از جا میپرانتم«دوشیزه؟»
- ۱۳.۹k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط