۸جکسون : میدونستی کاترین خواهر تهیونگه
۸جکسون : میدونستی کاترین خواهر تهیونگه
جونگ کوک : واقعا ؟ البته میدونستم که یه خواهر داره ولی نمیدونستم که کاترینه
جکسون : خب حالا حتما توی مهمونی خواهرشم میاد دیگه
جونگ کوک : اره حالا حتما دلش از سو یون پره میتونیم یه چیزایی ازش گیر بیاریم دیگه مگه نه ؟
جکسون از روی مبل بلند شد و رو به روی جونگ کوک وایساد و گفت : باید برم تو هم مواظب خودت باش
جونگ کوک سری تکون داد
جونگ کوک : نه انگار این خانوم خوشگله چیزای خوبی میدونه
ویو کاترین
از دفتر در اومدم و به سمت خونه راه افتادم کلید و از کیفم در اوردم که صدایی شنیدم
تهیونگ : چطوری جو جو
کاترین هینننننن ( منظورش یعتی تعجب کرد و ترسید ) سلام چرا یه دفعه ای میای خب ترسیدم کاری داشتی ؟
خنده ای کرد و لب زد : اومدم خواهرمو ببینم
کاترین : باشه بیا تو
به سمت اشپزخونه راه افتادم کتمو در اوردم و گفتم : قهوه میخوری ؟
تهیونگ : اره ممنون اون عوضی بازم دنبالته
کاترین : اره ولی من دیگه برنمیگردم
تهیونگ اومد و به دیوار تکیه داد و گفت : معلومه که برنمیگردی روی خواهر دست گلم دست بلند کرده بعدشم اون چند هفته ای که تو برای تنها بچت اونجوری عزاداری کردی کجا بود
کاترین : هی بسه دیگه راستی واسه چی اومده بودی ؟ اینجوری سر زده و بی خبر
تهیونگ : شب یه مهمونی ترتیب دادم دلم میخواد خواهر قشنگم هم اونجا باشه ساعت ۷ عصر توی عمارت خودم منتظرتم
کتشو برداشت و به سمت در رفت که گفتم : پس قهوه تو نمیخوری ؟
تهیونگ : ببخشید باید برم عمارت شب منتظرتم هااا یادت نره
تک خنده ای کردم و گفتم از دست تو
جونگ کوک : واقعا ؟ البته میدونستم که یه خواهر داره ولی نمیدونستم که کاترینه
جکسون : خب حالا حتما توی مهمونی خواهرشم میاد دیگه
جونگ کوک : اره حالا حتما دلش از سو یون پره میتونیم یه چیزایی ازش گیر بیاریم دیگه مگه نه ؟
جکسون از روی مبل بلند شد و رو به روی جونگ کوک وایساد و گفت : باید برم تو هم مواظب خودت باش
جونگ کوک سری تکون داد
جونگ کوک : نه انگار این خانوم خوشگله چیزای خوبی میدونه
ویو کاترین
از دفتر در اومدم و به سمت خونه راه افتادم کلید و از کیفم در اوردم که صدایی شنیدم
تهیونگ : چطوری جو جو
کاترین هینننننن ( منظورش یعتی تعجب کرد و ترسید ) سلام چرا یه دفعه ای میای خب ترسیدم کاری داشتی ؟
خنده ای کرد و لب زد : اومدم خواهرمو ببینم
کاترین : باشه بیا تو
به سمت اشپزخونه راه افتادم کتمو در اوردم و گفتم : قهوه میخوری ؟
تهیونگ : اره ممنون اون عوضی بازم دنبالته
کاترین : اره ولی من دیگه برنمیگردم
تهیونگ اومد و به دیوار تکیه داد و گفت : معلومه که برنمیگردی روی خواهر دست گلم دست بلند کرده بعدشم اون چند هفته ای که تو برای تنها بچت اونجوری عزاداری کردی کجا بود
کاترین : هی بسه دیگه راستی واسه چی اومده بودی ؟ اینجوری سر زده و بی خبر
تهیونگ : شب یه مهمونی ترتیب دادم دلم میخواد خواهر قشنگم هم اونجا باشه ساعت ۷ عصر توی عمارت خودم منتظرتم
کتشو برداشت و به سمت در رفت که گفتم : پس قهوه تو نمیخوری ؟
تهیونگ : ببخشید باید برم عمارت شب منتظرتم هااا یادت نره
تک خنده ای کردم و گفتم از دست تو
- ۵.۶k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط