وقتی دیر میای خونه(part 1)
وقتی دیر میای خونه(part 1)
ساعت یک بامداد بود در کلاب رو پشت سرم بستم و هوای سرد شب خورد تو صورتم. خیابون خلوت بود. صدای موسیقی هنوز تو گوشم بود، مثل وزوزی که از یه اتاق دور میاد. تاکسی گرفتم و نشستم عقب، پیشونیم رو چسبوندم به شیشه سرد پنجره.
مسیر خونه رو بلد بودم، ولی این بار هر چراغ قرمز مثل یه توقف اجباری بود، مثل اینکه خیابون نمیخواست بذاره برسم.
ساعت یک و بیست دقیقه.
کلید رو انداختم تو قفل، آروم چرخوندم که صدا نده. در باز شد آروم کفش هامو در آوردم و گذاشتم گوشه و کمی جلو اومدم ودیدم چراغ پذیرایی روشن بود
و اون نشسته بود صورتش رو به سمت من کرد و با خونسردی گفت :
_دیر کردی
صداش آروم بود نه داد زد، نه اخم کرد. همین بدتر بود. آدمی که داد میزنه، عصبانیشه. آدمی که آروم حرف میزنه، تصمیم گرفته.
+ (سرتو انداختی پایین و آرو گفتی) راستش، حواسم نبود به ساعت
_بیا بشین
اومد جلوتر. دستش رو گذاشت روی پشتی مبل، خم شد. فاصلهمون کمتر از یه قدم شد.
— من نگران شدم. بد نگران شدم.
نگران رو جوری گفت که انگار یه تهدید بود. مثل کسی که میگه «من مراقبتم» ولی تو لحنش یه «و تو از این مراقبت فرار نمیکنی» بود
+ ببخشید...
— نگاهم کن
نگاه کردم. چشماش آروم بود، ولی مثل دریاچهای که زیرش جریان داره. دستش اومد طرف صورتم، آروم، مثل کسی که با یه شیء شکستنی کار داره. انگشتش رو کشید روی گونهم
— دفعه بعد، زنگ بزن. حتی اگه ساعت سه صبح باشه. حتی اگه وسط کلاب باشی. فهمیدی؟
سرم رو تکون دادم
—(صداش رو کمی بلند کرد) با حرف جواب بده
+(با بغض سرم رو تکون دادم) فهمیدم
_خوبه
لبخند زد. اون لبخندِ آرومِ خطرناک. بعد عقب کشید، رفت طرف آشپزخونه، و مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشه گفت:
— شام خوردی؟ برات غذا کنار گذاشتم
...(ادامه دارد)
(بچه ها من تازه دارم شروع میکنم به فیک نوشتن اگه بد شد ببخشید فردا پارت دو رو مینویسم)
#استری_کیدز
#فیکشن
ساعت یک بامداد بود در کلاب رو پشت سرم بستم و هوای سرد شب خورد تو صورتم. خیابون خلوت بود. صدای موسیقی هنوز تو گوشم بود، مثل وزوزی که از یه اتاق دور میاد. تاکسی گرفتم و نشستم عقب، پیشونیم رو چسبوندم به شیشه سرد پنجره.
مسیر خونه رو بلد بودم، ولی این بار هر چراغ قرمز مثل یه توقف اجباری بود، مثل اینکه خیابون نمیخواست بذاره برسم.
ساعت یک و بیست دقیقه.
کلید رو انداختم تو قفل، آروم چرخوندم که صدا نده. در باز شد آروم کفش هامو در آوردم و گذاشتم گوشه و کمی جلو اومدم ودیدم چراغ پذیرایی روشن بود
و اون نشسته بود صورتش رو به سمت من کرد و با خونسردی گفت :
_دیر کردی
صداش آروم بود نه داد زد، نه اخم کرد. همین بدتر بود. آدمی که داد میزنه، عصبانیشه. آدمی که آروم حرف میزنه، تصمیم گرفته.
+ (سرتو انداختی پایین و آرو گفتی) راستش، حواسم نبود به ساعت
_بیا بشین
اومد جلوتر. دستش رو گذاشت روی پشتی مبل، خم شد. فاصلهمون کمتر از یه قدم شد.
— من نگران شدم. بد نگران شدم.
نگران رو جوری گفت که انگار یه تهدید بود. مثل کسی که میگه «من مراقبتم» ولی تو لحنش یه «و تو از این مراقبت فرار نمیکنی» بود
+ ببخشید...
— نگاهم کن
نگاه کردم. چشماش آروم بود، ولی مثل دریاچهای که زیرش جریان داره. دستش اومد طرف صورتم، آروم، مثل کسی که با یه شیء شکستنی کار داره. انگشتش رو کشید روی گونهم
— دفعه بعد، زنگ بزن. حتی اگه ساعت سه صبح باشه. حتی اگه وسط کلاب باشی. فهمیدی؟
سرم رو تکون دادم
—(صداش رو کمی بلند کرد) با حرف جواب بده
+(با بغض سرم رو تکون دادم) فهمیدم
_خوبه
لبخند زد. اون لبخندِ آرومِ خطرناک. بعد عقب کشید، رفت طرف آشپزخونه، و مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشه گفت:
— شام خوردی؟ برات غذا کنار گذاشتم
...(ادامه دارد)
(بچه ها من تازه دارم شروع میکنم به فیک نوشتن اگه بد شد ببخشید فردا پارت دو رو مینویسم)
#استری_کیدز
#فیکشن
- ۷۷
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط