تک پارتی نامجون
سکوتی پر از عشق
آفتاب ملایمی از میان شاخههای درختان به زمین میتابید و سایههای رقصانی روی چمنها میانداخت. ا/ت زیر درخت بلوط کهنسال نشسته بود و کتابش را میخواند، نسیم خنک به موهایش میوزید و عطر گلهای یاسمن فضای اطراف را پر کرده بود. ناگهان صدای خش خش برگها توجهش را جلب کرد.
با لبخندی آرام سرش را بلند کرد و نامجون را دید که با سبدی پر از میوههای تازه و یک بطری شراب قرمز به سمت او میآمد. لبخند مهربانی روی لبهای نامجون نقش بسته بود و چشمهایش برق میزدند.
“سلام،” نامجون با لحنی آرام گفت و سبد را روی چمنها گذاشت. “امیدوارم مزاحم مطالعهات نشده باشم.”
ا/ت کتابش را بست و با خوشحالی گفت: “نه، اصلاً. خوشحالم که اینجایی.”
نامجون کنار او نشست، بطری شراب را باز کرد و دو لیوان را پر کرد. بعد از اینکه هر دو از شرابشان نوشیدند، نامجون گفت: “من امروز چند ساعتی رو توی باغ گذروندم. این میوهها رو خودم چیدم.”
ا/ت یک توت فرنگی قرمز و درشت را از سبد برداشت و با لذت خورد. “خیلی خوشمزهان. ممنون.”
آن دو در سکوت به طبیعت زیبا نگاه کردند. صدای پرندگان، نسیم خنک، و عطر گلها فضایی آرام و دوستداشتنی به وجود آورده بود. هیچکدام نیازی به صحبت نداشتند. سکوت بینشان پر از عشق و فهم مشترک بود.
بعد از مدتی، نامجون دستش را روی دست ا/ت گذاشت. لمس گرم و مهربان دستهای او حس آرامش و امنیت را به ا/ت هدیه داد. آن دو دستهایشان را در هم گرفتند و به هم نگاه کردند، نگاهی که پر از عشق و عاطفه بود.
آفتاب در حال غروب بود و رنگهای زرد و نارنجی آسمان به زیبایی چشمانداز اضافه کرده بود. نامجون آرام گفت: “امروز واقعاً روز خوبیه، مگه نه؟”
ا/ت با لبخندی شیرین سر تکان داد: “آره، بهترین روز دنیا.”
و آن دو، دستی در دست دیگر، به تماشای غروب آفتاب نشستند، در سکوت پر از عشق و مهر. و در دل هر دو، حس آرامش و خوشبختی جاری بود، حس خوب بودن در کنار هم، برای همیشه.
پایان....
آفتاب ملایمی از میان شاخههای درختان به زمین میتابید و سایههای رقصانی روی چمنها میانداخت. ا/ت زیر درخت بلوط کهنسال نشسته بود و کتابش را میخواند، نسیم خنک به موهایش میوزید و عطر گلهای یاسمن فضای اطراف را پر کرده بود. ناگهان صدای خش خش برگها توجهش را جلب کرد.
با لبخندی آرام سرش را بلند کرد و نامجون را دید که با سبدی پر از میوههای تازه و یک بطری شراب قرمز به سمت او میآمد. لبخند مهربانی روی لبهای نامجون نقش بسته بود و چشمهایش برق میزدند.
“سلام،” نامجون با لحنی آرام گفت و سبد را روی چمنها گذاشت. “امیدوارم مزاحم مطالعهات نشده باشم.”
ا/ت کتابش را بست و با خوشحالی گفت: “نه، اصلاً. خوشحالم که اینجایی.”
نامجون کنار او نشست، بطری شراب را باز کرد و دو لیوان را پر کرد. بعد از اینکه هر دو از شرابشان نوشیدند، نامجون گفت: “من امروز چند ساعتی رو توی باغ گذروندم. این میوهها رو خودم چیدم.”
ا/ت یک توت فرنگی قرمز و درشت را از سبد برداشت و با لذت خورد. “خیلی خوشمزهان. ممنون.”
آن دو در سکوت به طبیعت زیبا نگاه کردند. صدای پرندگان، نسیم خنک، و عطر گلها فضایی آرام و دوستداشتنی به وجود آورده بود. هیچکدام نیازی به صحبت نداشتند. سکوت بینشان پر از عشق و فهم مشترک بود.
بعد از مدتی، نامجون دستش را روی دست ا/ت گذاشت. لمس گرم و مهربان دستهای او حس آرامش و امنیت را به ا/ت هدیه داد. آن دو دستهایشان را در هم گرفتند و به هم نگاه کردند، نگاهی که پر از عشق و عاطفه بود.
آفتاب در حال غروب بود و رنگهای زرد و نارنجی آسمان به زیبایی چشمانداز اضافه کرده بود. نامجون آرام گفت: “امروز واقعاً روز خوبیه، مگه نه؟”
ا/ت با لبخندی شیرین سر تکان داد: “آره، بهترین روز دنیا.”
و آن دو، دستی در دست دیگر، به تماشای غروب آفتاب نشستند، در سکوت پر از عشق و مهر. و در دل هر دو، حس آرامش و خوشبختی جاری بود، حس خوب بودن در کنار هم، برای همیشه.
پایان....
- ۷.۵k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط