ابنبات ترش .پارت9

از بوی گند چیزی و سرمای زیاد بیدار شدم .
بویی مثل بوی گوشتی که تو آفتاب بوده .
چشمام رو باز کردم .توی کامیون حمل گوشت کنار سر های گاو بریده شده که چشم های باز بهم زل زده
همه جا پر از خون مصنوعی و نوشته های تهدید آمیز بود .
رو شاخ یکی از گاو نوشته بود: سر تو هم ارزشش در حد همین سر ها بی ارزشه
ابزار های شکنجه رو دور از من از سقف آویزون کرده بودن .
بودن بسته شده بودم .جلوم هر گوشت های بزرگی آویزون شده بودن .
کامیون در حال حرکت بود .
چون با هر تکون گوشت ها مثل دومینو تکون می خوردن .
هنوز اثر دارو کامل از بین نرفته بود . سعی می کردم فرار کنم ولی دستام با نوار چسب بسته شده بودند و چندین لایه ی زخیم دور دستم سفت بودند در حدی که دستام بنفش شده بود .
بدنم داشت از سرما سوزن سوزن می شد ، باید سریع تر یه کاری می کردم
ماشین یه تکون خیلی بدی خورد .
و یکی از کله های گاو هایی با پوشت قهوه ای و چشمایی سیاه و مرده خورد تو سرم .
یه جرقه ای تو ذهنم صدا خورد .
خودم رو دراز کردم تا اون سر رو بگیرم ولی نتونستم . خودم رو بیشتر کش دادم و آخر با دندون گوشش رو گاز گرفتم .
بالاخره یه امیدی داشتم .
سر رو لایه پا هام گذاشتم و با آرنج دهن گاو رو باز کردم ،خداروشکر هنوز دندون داشت .
با دندونم گوش گاو رو گرفتم و محکم کوبوندم کف ماشین .اینقدر این کار رو انجام دادم تا دندون هاش شکست .
یکی از اون دندون ها رو با دهنم برداشتم و فرو اش کردم تو چسبای دستم و در کمتر از کسری از ثانیه چسبا پاره شد .
با دستام خیلی راحت پاهام رو باز کردم .
از سرما به سختی می تونستم پلک بزنم .
رفتم و یکی از ابزار های شکنجه ی فلزی رو برداشتم و باهاش به در ضربه زدم
فکر کنم راننده متوجه کارام شده بود . همش ماشین رو کج موج می روند .
تمام زورم رو جمع کردم و به در ضربه زدم قفل در از اون طرف در کنده شد .فکر کنم زنگ زده بود .
در باز شد .
و بد ترین بخش ماجرا رو فهمیدم .
ماشین روی شیب بود .
ما روی کوه بودیم و اینقدر بالا بودیم که ابر ها رو کف جاده می دیدم .
ماشین رسید به پیچ و من داشتم پرت می شدم زمین .
ماشین از عمد سرعتش رو زیاد کرد .منو دیده.
من پرت شدم از ماشین پایین و از شیب کوه قل خوردم ،پایین .
هیچ چیزی نبود که خودمو بگیرم .، خودم رو کج کردم .
و صاف خوردم تو درخت ،پاهام زخمی شده بود و به خاطر دارو هنوز یکم منگ بودم .
صبر کردم تا یه ماشین از اینجا رد بشه .ساعت ها صبر کردم ولی خبری نشد .
شب که شد و هنوز خبری از ماشین نبود .صدای پا شنیدم : ،پیداش کنین
،اگر زنده باشه مارو لو میده،باید خودمون ترتیبش رو بدیم ،اون گناه بزرگی مرتکب شده
،.صدای همون دختر بود .خودم رو جمع کردم و بدن هیچ سر و صدایی رفتم پشت یه درخت و خودم رو با برگ و گل پوشاندم .نورهای موبایلشو رو می دیدم ،
دیدگاه ها (۲)

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم (

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت14و به من خی...

مافیای من

پارت ۶

پارت ۱۴مست شده بودم حالم دست خودم نبود.ناله میکردم و میگفتم ...

پارت : 28 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*کلمه‌ی *سرگرمی* مثل اسید ...

و ماهم بر اساس قانون خدا , حاضریم تک تکون رو بکشیم !حتی نخال...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط