{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت 6

قسمت 6

سردار بری بیرون اگه یه ذره خاطرم برات عزیزه این کاروبخاطر سرداربکن...تووسردارخوشبخت نمیشین اگه خوشبختی سردار برات مهمه از زندگیش بروبیرون.
_من هیچ وقت نخواستم که من باعث خراب شدن رابطه سردار وشیرین شم اگه ناخواسته این اتفاق افتاده من عذرمیخوام حق باشماست من وسردار وصله تن هم نیسیم اشتباه ازمن بودکه به سرداراجازه دادم.شمانگران نباشین من اززندگی سردار میرم بیرون طوری که انگار اصلا واردش نشدم
مریم خانم:منوببخش دخترم اگه حرفام باعث ناراحتیت شد ولی باورکن اینجوری برای هممون بهتره....
مریم خانم بعدخداحافظی وکلی عذرخواهی رفت..بارفتنش اشکای منم جاری شد...خوشی به من نیومده اصلا....تا خوشبختی روحس کردم،تاگفتم سردار دیگه مال من شده یهوهمه چی بهم خورد. سهم من اززندگی همین دردا واشکاست...
من میکشم کنار...بخاطرسردار...بخاطر خوشبختی عشقم...گوشیم زنگ میخورد وروش اسم سردار نمایان شد....گریم شدت گرفت...منوببخش عشقم....منوببخش که مجبورم برم....منو توهیچ وقت مال هم نمیشیم....ماراهمون هیچ وقت یکی نمیشه...سردار وگونش هیچ وقت بهم نمیرسن مثه فرهادوشیرینی که بهم نرسیدن....گوشی اونقدری زنگ خورد تابالاخره خودش ساکت شد....سردار بارها وبارهازنگ میزدوچندبار هم اس ام اس میداد.
مجازا ت میشم به جرم جدایی
کجایی که بغضم داره سنگ میشه
الان چندوقته چشاتوندیدم
عزیزم نمیگی دلم تنگ میشه؟
جهان خیس میشه توچشمای خشکم
دلم تنگ میشه واسه خنده هامون
یه جوری بهت دل سپردم که گاهی
دلم تنگ میشه واسه هردوتامون
هواحال میده واسه گریه کردن
شب وخیابونا غرق سکوته
چقدباشکوهه همین گریه وقتی
تصورکنی که خداروبروته
هوا حال میده واسه بی قراری
که یک لحظه بغضت روتنهانزاری
که آروم بشینی یه گوشه بباری
که یادت بیاری اونو نداری
بهم ریختم مثه دریازمانی
که موجوبه کام خودش زهرکرده
بهم ریختم مثه آتش فشانی
که باهرچی غیرازخودش قهر کرده
میگن عاشقا بارونو دوست دارن
ولی من یه.چیزی روهیچ وقت نگفتم
چه بارون بباره چه بارون نباره
باهراتفاقی به یادت می افتم
هواحال میده واسه گریه کردن
شب وخیابونا غرق سکوته
چقدباشکوهه همین گریه وقتی
تصورکنی که خداروبروته
هوا حال میده واسه بی قراری
که یک لحظه بغضت روتنهانزاری
که آروم بشینی یه گوشه بباری
که یادت بیاری اونو نداری

ازدانشگاه برمیگشتم هوابارونی بود بااین آهنگ هم عجبیب منوبه یادسردار انداخته بود.ازرفتن سرداربیست روزی میگذشت.سردار قبل رفتنش اومد دم درخونه تاباهام حرف بزنه ولی من دروباز نکردم اونم بعدکلی منتظر موندن رفت.هرروز چندبار زنگ میزد کلی اس ام اس میدادوخواهش میکردکه جوابش روبدم منم واسه اینکه وسوسه نشم واسه جواب دادن بهش گوشی روخاموش میکردم.دلم گاهی براش پرمیزد وازدلتنگی دیوونه میشد ولی مجبوربودم بخاطرسردار،به خاطرخانوادش وآبروی اون دخترتحمل کنم.خدایا خودت بهم صبر بده...
***********
"سردار"
دلم خیلی هواش روکرده بود.بعداز اون روزی که ازهم جداشدیم نه جواب تلفن هامو میده نه اس ام اس هام.قبل پرواز رفتن دیدنش ولی درو بروم بازنکرد.دلیل این رفتاراش رونمیفهمیدم.زنگ زم به دایان گفتم شایداون چیزی بدونه ولی اونم بیخبر بود فقط گفت که گونش نمیخواددیگه تورو ببینه...آخه چرا؟!تو یه شب چی شدکه گونش ازاین رو به اون روشد؟ازیه طرف دوری ازگونش واین رفتاراش ازطرف دیگه فشارمامان وبابا برای زودتر برگزارکردن مراسم ازدواج....دلیل این رفتارشون رونمیفهمیدم من بهشون گفته بودم که نمیخوام باشیرین ازدواج کنم وگونش رودوست دارم ولی باز اصرار میکردن.امروزم کلی بهش زنگ زدم ولی باز جواب نداد وآخرش هم گوشی روخاموش کرد.ازوقتی که اومدم روسیه هروقت میرم بیرون بادیدن هرچیزی که برای گونش مناسبه براش میخرم.تاالان کلی هدیه براش خریدم ولی کجاس گونش من تاایناروبهش بدم...دیگه کلافه شده بودم دلم واسش پرمیزد....
صدای درخونه اومدرفتم بازش کنم.
سعید:سلام پسر چطوری؟
_خوب نیسم سعید بیا تو...
سعیدباخرت وپرتایی که خریده بود اومدداخل.
سعید:امروزم جواب نداد
_نه...دلیل این رفتارش رونمیفهمم سعیدهمه چی خوب بودولی یه دفعه گونش اینجوری شد.
سعید:شایدکاری کردی که باعث ناراحتیش شده
_آخه چیکار؟حداقل بهم بگه تاشاید توضیحی داشته باشم
سعید:حالابیخیال بیا غذاخریدم بخوریم پسر لاغرشدی اینجوری ازدست میری ها
_وقتی اون نیست حوصله هیچ کاری روندارم
سعید:حل میشه داداشم بزاراین مسابقه روبدیم بعدش میری گنبد وباهاش حرف میزنی
_آره حتمابایدبرم...
باسعیدغذامون روخوردیم. بعدکمی نشستن سعیدرفت.همه چراغاروخاموش کردم فقط نورتلویزیون بود.روی مبل درازکشیدم وبه عکس گونش نگاه میکردم.
_آخه چراگونش؟چرابامن اینکارومیکنی؟خوشت میادازاینکه عذابم بدی؟خوشت میادازاین که داغونم کنی؟چ
دیدگاه ها (۱)

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟔_ برو می‌خوام تنها باشم نیم نگاهی به چمدو...

عاشقانه های شبنم درکنارزندگیم

خنده ی ممنوعه.

41partیون‌سوک: «مطمئنی؟»لارا: «آره، اگه مهم بود بده، اگه نه،...

برده عمارت جئون

#خورشیدوماه 🌙☀️part=24(فصل2)«دیدگاه ایرانا» رسیدیم خونه، سلا...

فیک کوک فصل ²پارت ⁵ویو ا.ت بعد از چندمین از پای کوک بلند شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط