رمان دریای چشمات
پارت ۱۶۳
نگاهم رفت سمت سورنی که با یه لبخند با فاصله خفظ شده از بقیه بهم خیره شده بود.
لبخندی بهش زدم و بلند گفتم: ممنونم.
یهو با یادآوری اینکه اون گفت آرش و بقیه تو خطرن به سرعت چرخیدم سمت آرش که گردنم درد گرفت.
با یه دستم گردنم رو گرفتم و تند تند گفتم: اون گفت شماها می میرید حالتون خوبه؟
ارش نشست کنارم و گفت: آره مگه نمیبینی که خوبیم؟
نمیدونم چرا نمیتونستم حرفشو باور کنم.
نگاهی به همشون انداختم و دقیق بررسیشون کردم.
ارش و آیدا خوب به نظر میرسیدن ولی رنگ سورن یکم پریده بود.
من: سورن؟ چرا رنگت پریده.
به تته پته افتاد و گفت: چی...چیزی...نیست حالم خوبه.
با چشمای ریز شده خیره شدم بهش که آیدا گفت: زخمی شده.
با این حرفش با عجله از جام بلند شدم که سرم مانع بلند شدنم شد.
سرم رو از دستم کشیدم و لنگ لنگان به سمتش رفتم: کجات زخمی شده؟
سورن با لبخند گفت: گفتم که چیزی نیست.
من: با این حرفت دیگه مطمئن شدم یه چیزیه.
رو به آیدا گفتم: زخمش کجاست؟
آیدا به کتفش اشاره کرد.
من: زخمت رو نشونم بده ببینم واقعا خوبی یا فقط تظاهر میکنی.
آرش با صدای شیطونش کنار گوشم گفت: ینی میگی لباسش رو همنیجا بیرون بیاره؟
تازه فهمیدم چی گفتم از خجالت سرمو انداختم پایین که همشون زدن زیر خنده.
اینبار آیدا تو اون یکی گوشم گفت: گونه هات چرا سرخ شدن.
دستام رو گذاشتم رو گونه هام و گفتم: چیزی نیست الکی شلوغش نکن.
سورن نزدیکتر شد و گفت: واقعا خوبم نمیخواد نگران باشی.
دستش رو تکون داد و گفت: ببین درد ندارم.
خیالم یکم راحت شد و برگشتم تو تختم.
نگاه شیطون دریا و آرش و نگاه خاص سورن باعث شد معذب شم پس با صداس بلندی گفتم: من گشنمه ها مرغ سوخاری و پیتزا میخوام برید واسم بگیرید.
بعد صدام رو آروم تر کردم جوری که بشنون گفتم: مثلا مریضم دست خالی پا شدن اوجدن عیادتم واقعا که.
آرش با اخم گفت: باشه بابا رفتم بخرم واست.
دوباره غرغراش شروع شد.
من: هوووی مواظب حرفات باشا من کی غرغر کردم؟
خندید و لپم رو کشیدم که از درد صورتم جمع شد.
آرش دستاش رو بالا برد و گفت: ببخشید حواسم به زخمت نبود.
من: باشه تو راست میگی منم که گوشام مخملیه باورم شد.
آیدا و آرش با خنده از اتاق رفتن بیرون و سورن موند.
بدون هیچ حرفی نگام میکرد و منم به روبه رو خیره شده بودم.
معذب بودم و با پتویی که روم انداخته شده بود، بازی میکردم.
دیدم اگه چیزی نگم اونم نمیخواد چیزی بگه واسه همین گفتم: چه اتفاقی افتاد وقتی نبودم؟
سورن بعد از یه مکث کوتاه گفت: هممون دنبالت میگشتیم تا اینکه زنگ زدی ولی وقتی اومدیم اونجا چند نفر که خودشونو جای پلیس زده بودن سد راهمون شدن و بهمون حمله کردن.
به زور تونستیم فرار کنیم ازشون و بعدشم که دیدیم تو نیستی اونجا دوباره دنبالت میگشتیم.
سرم رو تکون دادم و گفتم: حال آرش خوبه؟ احساس میکنم همش تظاهره.
سورن: حالش وقتی دیدت خوب شد تا قبل از اون یه لبخندم نمیزد. نه فقط اون هممون اینجوری بودیم.
جند لحظه هیچی نگفت که برگشتم و با تعجب نگاش کردم که آروم گفت: دلم خیلی واست تنگ شده بود.
چشمام از تعجب گشاد شد و مطمئن بودم صورتم قرمز شده.
کی باورش میشد یه روزی من خجالت بکشم.
سورن با اجازه ای گفت و از اتاق بیرون رفت.
و من تمام مدت به اون صدای دلنشینش که میگفت(دلم تنگ شده واست) فکر میکردم.
راستش منم خیلی دلم واسه همشون تنگ شده بود و تمام مدت بهشون فکر میکردم.
و واسم جالب بود که به اون یجور دیگه ای فکر میکردم.
یهو به خودم اومدم و متوجه شدم ساعت هاست غرق فکرم.
از فکر بیرون اومدم و دراز کشیدم و منتظر غذاهاس خوشمزه شدم.
صدای شکمم اعلان گشنگیم بود و من چشمام به در خشک شده بود ولی دریغ از خبری از آرش.
تو دلم بهش فحش میدادم که اینقدر دیر کرده که در باز شد.
قبل از همه چیز بوی مرغ سوخاری و پیتزا به مشامم خورد و بعدش قیافه بقیه رو دیدم.
ارش غذا رو جلوم گذاشت و گفت: از همونجایی که دوست داری گرفتم.
نگاهم رفت سمت سورنی که با یه لبخند با فاصله خفظ شده از بقیه بهم خیره شده بود.
لبخندی بهش زدم و بلند گفتم: ممنونم.
یهو با یادآوری اینکه اون گفت آرش و بقیه تو خطرن به سرعت چرخیدم سمت آرش که گردنم درد گرفت.
با یه دستم گردنم رو گرفتم و تند تند گفتم: اون گفت شماها می میرید حالتون خوبه؟
ارش نشست کنارم و گفت: آره مگه نمیبینی که خوبیم؟
نمیدونم چرا نمیتونستم حرفشو باور کنم.
نگاهی به همشون انداختم و دقیق بررسیشون کردم.
ارش و آیدا خوب به نظر میرسیدن ولی رنگ سورن یکم پریده بود.
من: سورن؟ چرا رنگت پریده.
به تته پته افتاد و گفت: چی...چیزی...نیست حالم خوبه.
با چشمای ریز شده خیره شدم بهش که آیدا گفت: زخمی شده.
با این حرفش با عجله از جام بلند شدم که سرم مانع بلند شدنم شد.
سرم رو از دستم کشیدم و لنگ لنگان به سمتش رفتم: کجات زخمی شده؟
سورن با لبخند گفت: گفتم که چیزی نیست.
من: با این حرفت دیگه مطمئن شدم یه چیزیه.
رو به آیدا گفتم: زخمش کجاست؟
آیدا به کتفش اشاره کرد.
من: زخمت رو نشونم بده ببینم واقعا خوبی یا فقط تظاهر میکنی.
آرش با صدای شیطونش کنار گوشم گفت: ینی میگی لباسش رو همنیجا بیرون بیاره؟
تازه فهمیدم چی گفتم از خجالت سرمو انداختم پایین که همشون زدن زیر خنده.
اینبار آیدا تو اون یکی گوشم گفت: گونه هات چرا سرخ شدن.
دستام رو گذاشتم رو گونه هام و گفتم: چیزی نیست الکی شلوغش نکن.
سورن نزدیکتر شد و گفت: واقعا خوبم نمیخواد نگران باشی.
دستش رو تکون داد و گفت: ببین درد ندارم.
خیالم یکم راحت شد و برگشتم تو تختم.
نگاه شیطون دریا و آرش و نگاه خاص سورن باعث شد معذب شم پس با صداس بلندی گفتم: من گشنمه ها مرغ سوخاری و پیتزا میخوام برید واسم بگیرید.
بعد صدام رو آروم تر کردم جوری که بشنون گفتم: مثلا مریضم دست خالی پا شدن اوجدن عیادتم واقعا که.
آرش با اخم گفت: باشه بابا رفتم بخرم واست.
دوباره غرغراش شروع شد.
من: هوووی مواظب حرفات باشا من کی غرغر کردم؟
خندید و لپم رو کشیدم که از درد صورتم جمع شد.
آرش دستاش رو بالا برد و گفت: ببخشید حواسم به زخمت نبود.
من: باشه تو راست میگی منم که گوشام مخملیه باورم شد.
آیدا و آرش با خنده از اتاق رفتن بیرون و سورن موند.
بدون هیچ حرفی نگام میکرد و منم به روبه رو خیره شده بودم.
معذب بودم و با پتویی که روم انداخته شده بود، بازی میکردم.
دیدم اگه چیزی نگم اونم نمیخواد چیزی بگه واسه همین گفتم: چه اتفاقی افتاد وقتی نبودم؟
سورن بعد از یه مکث کوتاه گفت: هممون دنبالت میگشتیم تا اینکه زنگ زدی ولی وقتی اومدیم اونجا چند نفر که خودشونو جای پلیس زده بودن سد راهمون شدن و بهمون حمله کردن.
به زور تونستیم فرار کنیم ازشون و بعدشم که دیدیم تو نیستی اونجا دوباره دنبالت میگشتیم.
سرم رو تکون دادم و گفتم: حال آرش خوبه؟ احساس میکنم همش تظاهره.
سورن: حالش وقتی دیدت خوب شد تا قبل از اون یه لبخندم نمیزد. نه فقط اون هممون اینجوری بودیم.
جند لحظه هیچی نگفت که برگشتم و با تعجب نگاش کردم که آروم گفت: دلم خیلی واست تنگ شده بود.
چشمام از تعجب گشاد شد و مطمئن بودم صورتم قرمز شده.
کی باورش میشد یه روزی من خجالت بکشم.
سورن با اجازه ای گفت و از اتاق بیرون رفت.
و من تمام مدت به اون صدای دلنشینش که میگفت(دلم تنگ شده واست) فکر میکردم.
راستش منم خیلی دلم واسه همشون تنگ شده بود و تمام مدت بهشون فکر میکردم.
و واسم جالب بود که به اون یجور دیگه ای فکر میکردم.
یهو به خودم اومدم و متوجه شدم ساعت هاست غرق فکرم.
از فکر بیرون اومدم و دراز کشیدم و منتظر غذاهاس خوشمزه شدم.
صدای شکمم اعلان گشنگیم بود و من چشمام به در خشک شده بود ولی دریغ از خبری از آرش.
تو دلم بهش فحش میدادم که اینقدر دیر کرده که در باز شد.
قبل از همه چیز بوی مرغ سوخاری و پیتزا به مشامم خورد و بعدش قیافه بقیه رو دیدم.
ارش غذا رو جلوم گذاشت و گفت: از همونجایی که دوست داری گرفتم.
- ۷۷.۴k
- ۱۵ دی ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط