پارت هجدهم -بازگشت-

"دوشیزه شاهدخت آدریانا دِ والوس... دختر گرانقدر امپراطور ، مارکوس دِ والوس... با عرض تشکر و سپاس از صبر و شکیبایی شما در طی این تبعید ناعادلانه ی یک ساله ، ضمن اطلاع رسانی از بی گناهی شما و گنهکاری میشل میدفورد ، نامزد ولیعهد سلطنتی ، در پی فعل توطئه بر علیه حضور گرانقدر شما ، بازگشت شکوهمند شما به مقام خویش و به کاخ سلطنتی را اعلام می نماییم!"

حدود ده ها نگهبان و سرباز ، مقابل برج مرتفع تبعید ایستاده بودند...نگهبان ارشد متن حکم جدید را قرائت کرد. شاهدخت با لباسی از جنس حریر و ابریشم به رنگ آبی -رنگ سلطنت- از پله های برج پایین آمد. پشت سر او ، نیکولاس با لباس رسمی نگهبانان سلطنتی ، به رنگ سفیدِ پاکی و سرخیِ خون از پله ها پایین می آمد.
لیلیان که پس از یک سال دوری و هجر برادر کوچکترِ عزیزش را می دید ، همچو ابر بهاری اشک می ریخت و لبخندی محو بر لب داشت... چشمان اقیانوسی لیلیان گویی که طوفانی شده بودند و موهای قهوه ای رنگش انگار بالاخره رهایی یافته بودند...
کالسکه ی سلطنتی آماده بود.
روستاییان با گرمی و صمیمیت به شاهدخت ادای احترام و وداع کردند.
اسب های سپید و چابک ، روستا را به مقصد پایتخت رها کردند.

"بازگشتت رو تبریک می گم ، خواهر."
دایانا ، ولیعهد سلطنتی ، با لبخندی مصنوعی و چشم هایی به ظاهر مهربان و در باطن حیله گر ، به آدریانا خوش آمد گفت.
هرچند آدریانا به وضوح متوجه نیت او شد اما با خوش رویی پاسخش را داد. پس از صحبت و احوال پرسی با پدرش همراه با نیکولاس ، به اتاقی بازگشت که برایش آماده شده بود. اتاقی بسیار بزرگتر از اتاق پیشین و بسیار زیباتر از اتاقی که از دست داده بود.
بر تخت نشست و نفسی تازه کرد:
"بابا باهام خوش رفتار تر شده بود...حتی دو بار وسط صحبت بهم لبخند زد! این یه پیشرفت بزرگه! نه؟"
"آره به گمونم"
نیکولاس به دیوار سفید تکیه داد. دست هایش را مقابل سینه اش ضرب کرد.
"دوباره برگشتیم به این قصر ناناز! خب شاهدخت...من دوباره قراره تو یه زندان که اسمش اتاقه بمونم؟!"
شاهدخت اخم هایش را در هم کشید. بلند شد و دری که گوشه ی اتاق بود را باز کرد:
"نمی دونم اسمش رو چی می ذاری.‌.. ولی این بار پنجره بزرگتر و پایین تره...هر چند...اون زمان تو از اون پنجره ی کوچیک و بالا هم می تونستی بیرون بپری! محدودیت برات معنا نداره ، نه؟!"
نیک تکیه اش را از دیوار گرفت. به اتاق نگاهی انداخت. اتاق دیواری سفید ، تختی تمیز و مرتب ، یک کمد تازه ساخته شده از چوب گردو ، مبلی آبی رنگ و میزی به رنگ عسلی در مقابل آن ، با مساحتی بسیار بزرگتر از آنچه قبلا داشت ، را در بر می گرفت.
سرگرم سخنان روزمره ی خویش بودند که فرمانده ارشد گارد محافظان سلطنتی -آتاناسیا دِ آلفیادو- وارد شد.
در پی اثبات بی گناهی شاهدخت ، آتاناسیا به مقام بالا و عالی رسیده بود.
دختر مو نقره ای ، تعظیمی کرد و پس از تبریک به شاهدخت ، بر پایه ی دستور امپراطور، نیکولاس را به حضور وی ، فراخواند.

سالن بسیار وسیع و زیبا بود. دیوار های آنجا سفید و پاک بودند و همه جا از طلا و نقره و سنگ های قیمتی پوشیده شده بود و می درخشیدند.
امپراطور آرام حکم داد:
"نیکولاس له موئه‌‌‌...به پاس وفاداری تو در طی این هشت سال می خواهم تشکری کنم. از امروز...مهر بردگی توسط جادوگر سلطنتی حذف و سند بردگی تو خریده خواهد شد. این یعنی تو دیگر برده نیستی. علاوه بر آن...از امروز به عنوان فرمانده دوم گارد محافظان سلطنتی مشغول به کار خواهی شد!"
چشمان نیکولاس درخشیدند‌. شاید از احساس سعادت یا شاید از حس قدردانی...

دروازه های سالن بسته شدند. آتاناسیا همراه نیکولاس قدم گذاشت‌. نشان سلطنتی بر سینه ی نیک برق می زد. شنل سفید رنگ پشت سر او رژه می رفت.
"نیک...خوشحالم که از بند اسارت رها شدی"
"ممنون. فقط شاهدخت می تونه اسم من رو مخفف صدا کنه. لطفا همون نیکولاس صدام بزن."
دختر، لب هایش را فشرد.
"فهمیدم."
مقابل در های اتاق شاهدخت از حرکت ایستادند. آتاناسیا آنجا را ترک نمود. نیک با قدم های استوار وارد اتاق شد. اکنون دیگر احساس ضعف و ناتوانی و عجز نمی کرد. اکنون دیگر احساس اسارت و بداقبالی نداشت. حال به پرنده ای مانند بود که توانایی پرواز یافته‌ست...
دیدگاه ها (۰)

اتاقی که وجود نداشت (part1)باران از عصر شروع شده بود؛ آرام و...

holaaaaaaaa goodnight 😴🌉🫂

پارت ۳: رقصِ رنگ‌ها و نت‌هاهفته‌های بعد، مدرسه‌ی شلوغ و پر س...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_62فصل بیست‌وهشت...

پارت ۵۱شبِ حراجی، عمارتِ کیم در سکوتی وهم‌آلود فرو رفته بود....

......پارت هفتم......

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

پارت دوم: «طوفان در شیشه‌ها»صدای رگبار باران شدیدتر شده بود ...

تو تقدیرم بودی ای عشق....پله‌های خانه‌ی ملاصدرا را که بالا ر...

🍷 شراب قرمزقسمت پنجم: اتاق شرقیرینا به درِ بسته‌ی اتاق شرقی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط