عاشقش شده بود اما حتی به خود هم نمی توانست بگوید که عاشقِ

عاشقش شده بود اما حتی به خود هم نمی توانست بگوید که عاشقِ اوست. همه‌ی جرئتش را از دست داده بود. آدمی شده بود ترسو که با هر صدایی قلبش شروع می کرد به زدن. عشق و هراس سرکوفته او را از درون می خورد و پوک می کرد. عشق به آدمی ناشناس و هراس از آدم های آشنا و حالا نمی خواست بداند برای چه زنده است!

#نشد
#smilequeen
#پست_جدید #تکست_ناب
دیدگاه ها (۱۴)

باران می‌بارید.چویا با قدم‌های سریع از میان خرابه‌های ساختما...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت هــجــدهــم 𓆪 🖤🥀صدای باران دوباره شروع شده بو...

ادامه پارت ۲ پسر مچش را رها کرد، اما عقب نکشید. همان‌جا ایست...

⭕️ چرا جعفری سیگار می‌کشد؟!اوایل سال ۱۳۶۱ بود. یک روز تلفن خ...

فیک تهکوک وارث زار

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۵

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۷لیویا با دو به سمت...

رمان انتقام ازدواج کامل

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط