من میدانستم نومیدی هست،

من میدانستم نومیدی هست،
اما نمیدانستم یعنی چه؟

من هم مثل همه خیال می‌کردم که نومیدی بیماری روح است.
اما نه، بدن زجر می کشد.
پوست تنم درد می کند، سینه ام، دست و پایم. سرم خالی است و دلم به هم می خورد و از همه بدتر این طعمی است که در ذهنم است.

نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همۀ اینها با هم.
کافی است زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همۀ موجودات نفرت کنم.

چه سخت است،
چه سخت است انسان بودن...!

#آلبر_کامو
دیدگاه ها (۲)

من می دانستم نومیدی هست، اما نمی دانستم یعنی چه. من هم مثل ه...

من می‌دانستم نومیدی هست، اما نمی‌دانستم یعنی چه؟من هم مثل هم...

بدنم زجر می‌کشد.پوست تنم درد می‌کندسینه‌ام...دست و پایم، سرم...

من می‌دانستم که نومیدی هست، اما نمی‌دانستم یعنی چه؟! من هم م...

💔دوست داشتم یک جای زندگی هم که شده احساسات خوبی در من بمانند...

بدنم زجر میکشد، پوست تنم درد میکند ، سینه ام ، دست و پایم سر...

بدنم زجر میکشد ، پوست تنم درد میکند ، سینه ام ، دست و پایم س...

بدنم زجر میکشد ،پوست تنم درد میکند ،سینه ام ، دست و پایمسرم ...

شاید روزی از این تنگنا بیرون بیایم. اما حس می‌کنم که موجودات...

من می دانستم نومیدی هست، اما نمی دانستم یعنی چه. من هم مثل ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط