شاید روزی از این تنگنا بیرون بیایم. اما حس می‌کنم که موجو

شاید روزی از این تنگنا بیرون بیایم. اما حس می‌کنم که موجوداتی بی‌نام و نشان در اندرونِ من می‌لولند. با آنها چه کنم؟
من می‌دانستم نومیدی هست، اما نمی‌دانستم یعنی چه. من هم مثلِ همه خیال می‌کردم که نومیدی بیماری روح است. اما نه، بدن زجر می‌کشد. پوست تنم درد می‌کند، سینه‌ام، دست و پایم. سرم خالی است و دلم بهم می‌خورد. و از همه بدتر این طعمی است که در دهنم است. نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همه‌ی اینها با هم. کافی است زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همه‌ی موجودات نفرت کنم. چه سخت است، #چه_تلخ_است_انسان_بودن!


کالیگولا
#چکامه
دیدگاه ها (۱)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❹آدم باید پل‌ها را خراب کند، تا راه برگشتن نداشته...

من می‌دانستم که نومیدی هست، اما نمی‌دانستم یعنی چه؟! من هم م...

من می‌دانستم نومیدی هست، اما نمی‌دانستم یعنی چه؟من هم مثل هم...

من می دانستم نومیدی هست، اما نمی دانستم یعنی چه. من هم مثل ه...

من میدانستم نومیدی هست،اما نمیدانستم یعنی چه؟من هم مثل همه خ...

بدنم زجر میکشد ،پوست تنم درد میکند ،سینه ام ، دست و پایمسرم ...

💔دوست داشتم یک جای زندگی هم که شده احساسات خوبی در من بمانند...

بدنم زجر می‌کشد.پوست تنم درد می‌کندسینه‌ام...دست و پایم، سرم...

من می دانستم نومیدی هست، اما نمی دانستم یعنی چه. من هم مثل ه...

بدنم زجر میکشد، پوست تنم درد میکند ، سینه ام ، دست و پایم سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط