پارت ۴۶
۲ ماه بعد
دازای:دو ماه گذشت...
از اون شب خیلی چیزا عوض شد. حال من و چیبی خیلی بهتر شده. تونستیم هم مشکل گالری رو جمعوجور کنیم، هم قضیهی کارگردانو. تازه، یه خبر خوب دیگه هم اینه که حالا چویا توی شرکت من داره برای پارچهها طراحی میکنه. طراحیهاش اونقدر خفن بودن که حتی فروشمون بلا رفته ودر کنارش سودمونم چند درصد بالا رفته.
چویا واقعاً بینظیره. شاید زیاد به زبون نیاره، شاید حتی خودش نفهمه، ولی پاکترین قلبی رو داره که توی عمرم دیدم. همین قلب صافشه که باعث شد رابطهمون قویتر بشه و نذاریم هیچ چیزی اذیتمون کنه.
آره… خانوادههامون هنوز مشکل دارن، ولی خب این آخر دنیا نیست. پدرم چند بار زنگ زد، حتی اومد شرکت، فقط برای اینکه راضیم کنه ولش کنم و برگردم. اما من سر حرفم وایسادم. موحناییمو ول نکردم.
البته براش خیلی سخت بود... چون فکر میکرد تقصیر خودشه که رابطهی منو پدرم شکرآب شده. چند بار گفت: «اگه بری، من ناراحت نمیشم…»
و من؟ هر بار اینو میشنیدم، دلم میخواست سرش داد بزنم بگم(چرا نمیفهمی من دوست دارم و نمیخوام برم) اما فقط با زور خودمو کنترل میکردم که ناراحتش نکنم. میدونم خودش با این چیزا ناراحت نمیشه، اما من هیچ دلیلی نمیبینم که کاری کنم اون لحظه حتی یه ذره غصه بخوره.
و الانم داره تو دفتر خودش که بغل دفتر خودمه طراحی میکنه.
بهتره برم یه سر بهش بزنم این چند مدته خیلی غرق کار شده
صدای مداد روی کاغذ توی اتاق پیچیده بود. چویا سرش پایین بود، موهاش کمی ریخته بود روی صورتش و اون نگاه جدی همیشگیش که وقتی غرق کار میشه، همهجا رو پر میکنه. روی گوشهی میز، یه فنجون قهوه سرد شده بود که معلوم بود ساعتها دست نخورده مونده.
و دازای؟؟
دازای، همونطور که به چارچوب در تکیه داده بود، بدون اینکه حرفی بزنه فقط نگاهش میکرد. لبخند ریزی روی لبش بود؛ از اون لبخندایی که هم پر از آرامشه، هم یه جور افتخار توش موج میزنه.
دازای*این همون آدمیه که همهی دنیا فکر میکنن پر از غروره… اما من میدونم پشت این غرور، چه دل نرمی قایم شده. همون دلی که حتی به قیمت دعوا با پدرم، حاضر نیست بذارم تنها بمونه.
چویا بالاخره سرشو بلند کرد، اخماش کمی درهم بود:
«چقد خیره شدی؟ نکنه باز داری تو ذهنت نقشه میکشی اذیتم کنی؟»
دازای خندید و اومد سمتش. پشت صندلی خم شد و سرشو نزدیک گوش چویا آورد:
«نه… فقط داشتم فکر میکردم چقدر خوششانسم. یه طراح نابغه کنارمه که حتی قهوهش یادش میره بخوره.»
چویا (با چشمای ریز شده): «نابغه؟»
دازای (آروم سرشو بوسید): «آره، نابغهی من.»
بفرمااااا
دازای:دو ماه گذشت...
از اون شب خیلی چیزا عوض شد. حال من و چیبی خیلی بهتر شده. تونستیم هم مشکل گالری رو جمعوجور کنیم، هم قضیهی کارگردانو. تازه، یه خبر خوب دیگه هم اینه که حالا چویا توی شرکت من داره برای پارچهها طراحی میکنه. طراحیهاش اونقدر خفن بودن که حتی فروشمون بلا رفته ودر کنارش سودمونم چند درصد بالا رفته.
چویا واقعاً بینظیره. شاید زیاد به زبون نیاره، شاید حتی خودش نفهمه، ولی پاکترین قلبی رو داره که توی عمرم دیدم. همین قلب صافشه که باعث شد رابطهمون قویتر بشه و نذاریم هیچ چیزی اذیتمون کنه.
آره… خانوادههامون هنوز مشکل دارن، ولی خب این آخر دنیا نیست. پدرم چند بار زنگ زد، حتی اومد شرکت، فقط برای اینکه راضیم کنه ولش کنم و برگردم. اما من سر حرفم وایسادم. موحناییمو ول نکردم.
البته براش خیلی سخت بود... چون فکر میکرد تقصیر خودشه که رابطهی منو پدرم شکرآب شده. چند بار گفت: «اگه بری، من ناراحت نمیشم…»
و من؟ هر بار اینو میشنیدم، دلم میخواست سرش داد بزنم بگم(چرا نمیفهمی من دوست دارم و نمیخوام برم) اما فقط با زور خودمو کنترل میکردم که ناراحتش نکنم. میدونم خودش با این چیزا ناراحت نمیشه، اما من هیچ دلیلی نمیبینم که کاری کنم اون لحظه حتی یه ذره غصه بخوره.
و الانم داره تو دفتر خودش که بغل دفتر خودمه طراحی میکنه.
بهتره برم یه سر بهش بزنم این چند مدته خیلی غرق کار شده
صدای مداد روی کاغذ توی اتاق پیچیده بود. چویا سرش پایین بود، موهاش کمی ریخته بود روی صورتش و اون نگاه جدی همیشگیش که وقتی غرق کار میشه، همهجا رو پر میکنه. روی گوشهی میز، یه فنجون قهوه سرد شده بود که معلوم بود ساعتها دست نخورده مونده.
و دازای؟؟
دازای، همونطور که به چارچوب در تکیه داده بود، بدون اینکه حرفی بزنه فقط نگاهش میکرد. لبخند ریزی روی لبش بود؛ از اون لبخندایی که هم پر از آرامشه، هم یه جور افتخار توش موج میزنه.
دازای*این همون آدمیه که همهی دنیا فکر میکنن پر از غروره… اما من میدونم پشت این غرور، چه دل نرمی قایم شده. همون دلی که حتی به قیمت دعوا با پدرم، حاضر نیست بذارم تنها بمونه.
چویا بالاخره سرشو بلند کرد، اخماش کمی درهم بود:
«چقد خیره شدی؟ نکنه باز داری تو ذهنت نقشه میکشی اذیتم کنی؟»
دازای خندید و اومد سمتش. پشت صندلی خم شد و سرشو نزدیک گوش چویا آورد:
«نه… فقط داشتم فکر میکردم چقدر خوششانسم. یه طراح نابغه کنارمه که حتی قهوهش یادش میره بخوره.»
چویا (با چشمای ریز شده): «نابغه؟»
دازای (آروم سرشو بوسید): «آره، نابغهی من.»
بفرمااااا
- ۱۴.۷k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط