{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~عشق و جدایی~

~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part :"16"


ویو ات

هنوز حقیقت اون روز بر ملا نشده بود..
اخلاق نامجون عوض شده بود..
سرد..
درست به سردی یخ..
زمانی که صبح بیدار شدم قرصام نبودن..
وقتی ازش پرسیدم..
جواب کوتاهی داد.
ولی برای من اون جواب نبود..
گفت چون نیاز نداری..
کاشک..
حقایق بر ملا بشه..
من نمی تونم دیگه فقط دروغ بشنوم..
ولی هیچ راه جلوم نیست..
انگار دور تا دورم دیوار کشیده شده..
دارم خفه میشم..
از سکوت..
از فراموشی..
از سیاهی وجودم..
انگار وجود ندارم..
فقط جسمم..
جسمی که فقط نفس میکشه..
.
.
.
داخل آینه قدی نگاهی به خودم می ندازم..
و نقاب رو روی صورتم میزارم..
روزش رسیده بود..
جشنی که قرار بود با نامجون برم و خاطره جدید بسازم..
ولی الان جز اجبار چیز دیگه ای نبود..
راستش دوست داشتم برم ولی..
نامجون اون قدر سرد شده بود که هیچ احساس امنیت یا راحتی پیشش ندارم..
نمی دونم چرا..
تغییر ناگهانیش..
برام خیلی عجیبه..
و ناراحت کننده..
ولی اون روز..
دستای خونیش..
گریه هاش..
حرفاش..
همه چی..یه خاطره قدیمی رو برام زنده کرد..
ولی تار بود..
جایی شبیه به بالکن بود..
ماه کامل بود..
درست مثل یه قرص سفید..
سرماش انگار توی وجودم بود اون شب..
ولی..
دستای گرمی سرما رو از وجودم برد..
صداش..گرم بود..
نفساش گرم بود..
خود خاطره هم گرم بود..
درست مثل چیز تازه..
ولی عجیبیش این بود که..
با تمام وجود اون فرد رو می خواستم..
نفساش..
بغلش..
ولی چهرش رو یادم نمیاد..
با تقی به در از روی صندلی بلند شدم..
×منم ات..
دستم رو به سمت دستگیره بردم و بازش کردم..
وقتی که نگاهم رو به نامجون دادم برای لحظه ای فقط سکوت بینمون جاری بود..
و بعد نگاهی از سر تا پا بهم کرد و به چشمام خیره شد..
چشمام از پشت نقاب توی چشماش قفل شد و برای لحظه ای لرزید..
لرزشی که از چشمش پنهان نموند..
که با صدای میو پنبه برگشت..
روی زانو هاش نشست و دستش رو نوازش وار روی سر و ب*دن پنبه کشید‌‌‌..
×سردت.‌.نیست..؟
+چ..چی؟..ن..نه..ممنون..
بلند شد و پنبه رو توی اغوشش گرفت و گذاشت توی قفسش..
و قدم هاشو به سمت من اورد..
قدم هاش بهم نزدیک و نزدیک می شد..
نزدیک..
و نزدیک تر..
و حالا..
فقط یک قدم فاصله بینمون بود..
یک قدم..
یک قدم دیگه هم از بین برد..
سرش رو به گردنم نزدیک کرد..
هیچ تکونی نخرد..
قلبم داشت توی سی*نم می کوبید..
می تونستم بگم انگار ضربانم توی گوشم بود انقدر بلند بود از نظرم..
نفسش به ارومی روی گردنم نشست..
باعث شد مور مورم بشه و کمی به عقب برم و به میز ارایش برخورد کنم..
درسته عقب رفتم..
ولی هیچ چیز عوض نشده بود..
نه فاصله..
نه گرمای نفسش..
و نه تکون خوردنی از جانب اون..
می تونستم دستش که پشتم حرکت می کنه رو حس کنم‌‌..
می ترسیدم‌‌‌..
نمی دونم چرا ولی می ترسیدم کاری بکنه..‌
چشمام رو بستم و منتظر حرکتی ازش بودم..
که دستش به ارومی روی سرم نشست..
و بعد هیچی..
سکوت‌..
چشمام رو باز کردم و به نامجون خیره شدم..
چشماش درست به چشمام خیره بود..
حتی از پشت اون نقابی که زده بودم احساس می کردم باز هم می تونه من رو کامل بببنه..
درست مثل فردی زیر ظربین..
انگار که اصلا چیزی به نام نقاب روی چشمام نبود..
دستش پایین تر رفت و تار های موم رو پشت گوشم زد..
فقط بهش خیره بودم و نگاهش می کردم‌..
هنوز همون فاصله رو حفظ کرده بود..
صورتش رو نزدیک لاله گوشم کردم..
لبش یه برخورد ریزی با گوشم داشت..
نفسش رو بیرون داد و با صدای بمش گفت..
×منتظرتم..بیا پایین..
و بدون این که بفهمم چی شده در اتاق باز شد ،و یک ثانیه بعد نامجونی دیگه توی اتاق نبود..
هنوز توی شوک بودم و تکیه گاهم به میز بود..
که یاد حرفش اوفتادم..
افکارم رو ول کردم و برگشتم خودم رو توی اینه برای اخرین بار برنداز کردم..
کیفم رو برداشتم و نگاهی انداختم به اینه..
و برای لحظه ای نگاهم روی گردنم ثابت موندن..
نفساش..
احساس می کردم هنوز که هنوزه همون جاست...
و نگاهی به چشمام انداختم توی اینه..
و..
تیر شدیدی توی سرم شکل گرفت..
لعنتی..سرم...
با پاهام روی زمین نشستم و با دستام سرم رو گرفتم..
و دوباره..
همون خاطرات قدیمی..
و..و..و..ول..ولی...
ول..ولی جدید...و...
واضح...
واضح تر از چیزی که حتی می تونم فکر کنم...قطره اشک از گوشه چشمم جاری شد..
با پشت دستم اشک رو پاک کردم و روی پاهام وایسادم‌..
اون...
اون مرد..
کی‌..بود؟..
همون..
درست..همون کاری که نامجون کرد..
ی..یع..یعنی...چ..چی؟
اون چشماش..
همون هایی بودن که همیشه می دیدم..
اقیانوس بی انتها..
اونا بودن..
اقیانوسی که توش غرق شدم اون بود..
و..ولی..الان کجاس..کجاست؟..
یعنی باید چیزی به نامجون می گفتم؟




حمایت یادتون نره ممنون ازتو💓
۱۰۰لایک
۲۰بازنشر
لباس ات اسلاید۲و۳
لباس نامی۴
دیدگاه ها (۲۱)

سلام خوشگل خانوما🥹خوبین؟چه خبر؟اول از همه میخواستم از همتون ...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~Part:"15"ویو نویسندهسکوت تمام عمارت رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط