سلام مجدد عزیزان

بزن بریم سراغ پارت جدید، با ریگولوس بلک!!
موضوع:تو یه دختر شاد و مهربونی اما یه روز سر هیچ کلاسی نرفتی و تو اتاق ات نشستی و گریه کردی.
.
صدای قدم‌هایی که به نظر می‌رسید خیلی آهسته و با مکث برداشته می‌شن، از راهرو شنیده شد. در اتاق تو با احتیاط باز شد و ریگولوس بلک، با اون صورت رنگ پریده و چشم‌های عمیقش، وارد شد. نگاهش به تو افتاد که روی زمین نشسته بودی و گریه می‌کردی. چهره‌اش حالت متفکری به خودش گرفت.

آروم کنار تو نشست. فاصله‌ی کمی بینتون گذاشت، انگار که می‌خواست بهت فضا بده. "آناهیتا؟ چیزی شده؟" صداش آروم و کمی غمگین بود. "صدای گریه‌ات رو شنیدم. چرا اینجوری؟"

تو به سختی تونستی بگی: "فقط... یه روز سخت بود."

ریگولوس سرش رو تکون داد. "می‌دونم که روز سختیه. ولی تو همیشه خیلی قوی هستی. این حالت، بهت نمی‌خوره. چیزی اذیتت می‌کنه؟"

با صدای لرزان گفتی: "من... عاشق یکی شدم."

ریگولوس نگاهش کمی تغییر کرد. "عاشق؟ این احساسات... گاهی وقت‌ها خیلی پیچیده می‌شن."

"آره. و من می‌ترسم. می‌ترسم که من رو قبول نکنه. طردم کنه."

ریگولوس با دقت پرسید: "چرا فکر می‌کنی که طردت می‌کنه؟"

تو نگاهت رو بهش دوختی و با بغض گفتی: "چون... خود تویی."

ریگولوس چند لحظه بهت خیره شد. انگار که داره حرفت رو پردازش می‌کنه. "من؟ داری میگی که به من علاقه داری؟"

"آره." زمزمه کردی. "ولی از اینکه ممکنه من رو رد کنی، می‌ترسم. چون من... احساساتی‌ام و گاهی وقتا زیادی... خودمو خالی می‌کنم."

ریگولوس دستت رو گرفت. دستش سرد بود، اما لمسش آرامش‌بخش بود. "نترس. احساسات... شاید باعث ترس بشن، ولی نباید باعث بشن که خودمون رو سرکوب کنیم."

نگاهش به دست لرزان تو افتاد. "تو قوی هستی، آناهیتا. خیلی قوی. شاید قوی‌تر از اون چیزی که خودت فکر می‌کنی. و این قدرت، باعث می‌شه که هیچ‌کس نتونه تو رو طرد کنه."

مکث کرد و به چشمات نگاه کرد. "من... منم شاید یه چیزایی رو تجربه کردم که باعث شده فکر کنم احساسات... خطرناکن. ولی تو، با تمام احساساتت، باعث می‌شی که بهشون جور دیگه‌ای نگاه کنم."

"پس... یعنی من رو رد نمی‌کنی؟"

ریگولوس لبخند کمرنگی زد. "رد کردن؟ چرا باید کسی که انقدر شجاعت داره که احساساتش رو بیان کنه، رد بشه؟ تو... تو به من یادآوری می‌کنی که هنوز میشه حس کرد. و این، برای من خیلی ارزشمنده."

دستت رو محکم‌تر گرفت. "حالا پاشو. گریه بسه. شاید بهتر باشه که با هم یه جایی بریم که آروم باشیم. شاید... کتابخونه؟ یا شاید فقط یه قدم بزنیم زیر نور ماه؟"

حضور ریگولوس، با اون همه حس تنهایی که تو وجودش بود، یه جورایی تسکین‌دهنده بود. انگار که درکش می‌کردی و اون هم درکت می‌کرد.
.....پایان...امیدوارم خوشتون اومده باشه،خدانگهدار ✨️🌌
دیدگاه ها (۳)

پیمان نقره ای

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

**موضوع: وقتی وسط دعوا می‌خواد ببوسدت، ولی تو با تندی ردش می...

**پارت ۱۹**جونگکوک تو رو به اتاقِ بزرگ و باشکوهِ خودش برد؛ ا...

dark life = 33

دو پارتی از جی صدای موسیقی توی اون سالون خیلی بلند بود، از ا...

این آهنگ خیلی دوست دارم امیدوارم خوشتون بیاد☺️☺️میخوام یه چی...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط