پارت دهم

"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 10.
دازای با ظرافتی اغراق‌آمیز، یک پیاله را برمی‌دارد و نزدیکِ لب می‌برد، اما قبل از نوشیدن، سرش را کج می‌کند و با نگاهی مصنوعاً کنجکاو به چویا خیره می‌شود.
"می‌دونی امپراطور...این اولین باریه که یک دشمن به من غذا می‌ده بدون اینکه سم توش بریزه. یا ریختی؟"
چویا اخمی عمیق‌تر می‌کند. "اگر می‌خواستم سم بریزم، توی حلقِ بستت می‌ریختم وقتی بیهوش بودی. نیازی به تشریفات نداشتم."
دازای پوزخندی می‌زند و جرعه‌ای می‌نوشد. چشمانش را می‌بندد و آهی از سرِ رضایتِ مصنوعی می‌کشد. اما در پسِ پلک‌های بسته، ذهنش مشغول پردازش خاطرات و گردنبندی که حالا دقیقاً سرِ جایِ خودش است، سنگِ سرخ‌رنگ به همان زاویه‌ای چرخیده که پیدا بود. جایِ انگشتانش روی چوب، با نوکِ انگشتانش صاف شده. هیچ ردی از عرق یا بویِ اضطراب روی کاغذها نمانده. هیچ‌چیز.
چویا که پشتِ میز روبرویِ دازای می‌نشیند، دستی به شقیقه‌اش می‌کشد. چشمانش را برای لحظه‌ای می‌بندد و وقتی باز می‌کند، نگاهش کمی مات است. "تحلیل‌ات چه شد؟ چیزی پیدا کردی؟"
دازای پیاله را زمین می‌گذارد و با حرکتی آرام، یکی از برگه‌ها را برمی‌دارد. حالا با خونسردیِ کامل، آن را جلویِ چویا می‌گذارد. "چیز جالبی نیست. فقط یک نقشه‌ی قدیمیِ قلعه در شمال. فکر می‌کنم طلسم به سمت اون منطقه میره...راستی، این گردنبند توی کشوی تو خیلی قشنگه. مال کیه؟"
چویا ناگهان ابروهایش را در هم می‌کشد نه از خشم، از گیجی. نگاهش به سمتِ کشویِ نیمه‌باز می‌رود و برای یک لحظه، چیزی شبیه به وحشتِ مبهم در چشمانش موج می‌زند، اما به سرعت فرو می‌نشیند. "هی فضول...به وسایلم دست نزن...و اون گردنبند..." مکثی می‌کند، انگار خودش هم مطمئن نیست که چه بگوید. "مالِ مادرم بود. راستش رو بخوای، امروز صبح که کشو رو باز کردم، یادم نبود اون رو اونجا گذاشته باشم. احتمالاً."
دازای با دقت، واکنشِ چویا را در ذهنش ثبت می‌کند. یادش نبود آن را آنجا گذاشته باشد. یعنی طلسم، دارد خاطراتِ او را هم دستکاری می‌کند. یا شاید گردنبند، خودش عاملی است برای فراموشی عمدی آن شب آتش...
اما هیچ‌کدام از این‌ها را به چویا نمی‌گوید. در عوض، شانه بالا می‌اندازد و با لحنی کاملاً ساده، می‌گوید:
"مادرا قشنگ‌ترین چیزها رو برای بچه‌هاشون میزارند. من که هرگز مادرمو ندیدم، اما اگه داشتم، احتمالاً گردنبندم رو با سم تزیین می‌کرد تا کسی به من نزدیک نشه." پوزخندی می‌زند. "نه، صبر کن. این کاریه که خودم انجام می‌دم."
چویا که از پاسخ طفره‌آمیز و شوخ دازای کمی آرام‌تر شده به سمت نقشه خم می‌شود و با انگشت لرزان خود، روی قلعه‌ی متروک ضربه می‌زند.
"این قلعه، مال کدام خاندان بوده؟"
دازای لبخند می‌زند، دروغی در پشت لبخند.
"مالِ خاندانی که نابود شده. اسمش رو هم فراموش کرده‌ام. فکر نکنم مهم باشه، امپراطورِ کم‌حوصله."
دروغ می‌گوید. او خوب می‌داند که آن قلعه، مال همان خون آشام های بیرحم است، خون آشام های قرمز. همان خاندانی که در آتش ۱۲۰ سال پیش سوخت. اما اگر چویا این را بداند، ممکن است خاطرات را به یاد بیاورد و همه‌چیز لو برود.
چویا با بی‌حوصلگی، نقشه را جمع می‌کند و به سمت دازای پرتاب می‌کند.
"باشه...قشنگ معلومه که به نتیجه ای نرسیدیم..."
دازای پیاله‌ی خون را تا ته می‌نوشد، سپس از جا بلند می‌شود و با همان حالت بی‌خیالانه، به سمت در میرود. "خب...یه نامه هم برای قلعه ام نوشتم. آتسوشی میتونه نظارت کنه..."
بعد مکثی با شوخ طبعی اضافه میکند: "بیشتر مراقب وسایلت باش! من میرم یکم بخوابم."
و در را می‌بندد و می‌رود.
چویا که تنها در اتاق مانده بود نفسی بیرون داد، ترکیبی از رضایت در چشمانش. با اخم به کشوی میز نگاه کرد و گردنبند را برداشت. انگشتان ظریفش نگین های آبی رنگ را لمس کردند، رنگ هایی همانند چشمانش. زیر لب غرغر کرد: "به تو چه اوساموی فضول..."
دیدگاه ها (۴)

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

رمان سوم پارت هجدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل اتاق ...

#Escape_from_death_April29 #part6☆ویو:نویسنده☆اون عوضی اینجا...

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

ابلیس

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

در خواستی

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

سناریو از شخصیت های توکیو ریونجرز☆موقعیت:~» توی دفترت درباره...

پارت جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط