دختر و پارتی

**پارت دهم: اعتراف در سایه**

مهمونی بالاخره به پایان رسید و جمعیتِ کثیف و پر سر و صدا، عمارت را ترک کردند. سکوتِ سنگینی بر راهروهای تاریک سایه انداخته بود.

جونگ‌کوک، با قدم‌هایِ بلند و محکم، لیها را به سمت اتاقِ اختصاصی‌اش کشاند. درِ سنگینِ اتاق را بست و قفل کرد. فضایِ اتاق با نورِ کم‌سویِ ماه که از پنجره‌ی بزرگ می‌تابید، نیمه‌تاریک و مرموز بود.

لیها با حرص دستش را از میانِ انگشتانِ جونگ‌کوک بیرون کشید، چند قدم عقب رفت و با عصبانیت غرید:
— «تو چه مرگته؟! فکر کردی کی هستی که جلوی همه منو مثل یه عروسک به خودت می‌چسبونی و برای بقیه خط‌ونشان می‌کشی؟ فکر کردی خیلی قهرمانی که جلو پدرخوانده وایسادی؟»

جونگ‌کوک دستش را در جیبِ شلوارش فرو برد. با خونسردیِ مرگباری به سمتش قدم برداشت. نگاهِ تیره و عمیقش را به چشم‌هایِ پر از خشمِ لیها دوخت:
— «داشتم از داراییِ خودم محافظت می‌کردم. مشکلی داری؟»

لیها با شنیدنِ کلمه‌یِ «دارایی»، خون به مغزش دوید. با صدای لرزان اما پر از طعنه گفت:
— «من داراییِ تو نیستم! من اسیرِ توام، نه بردەت! چرا این‌قدر ریسک کردی؟ چرا جلوی اون پدرخوانده‌یِ پیر وایسادی؟ اگه یه تیر دیگه‌...»

جونگ‌کوک اجازه نداد جمله‌اش تمام شود. با یک حرکت، فاصله‌یِ میانشان را صفر کرد. دستش را پشتِ گردنِ لیها گذاشت و او را به دیوارِ سردِ اتاق تکیه داد. صورتش را چند سانتی‌متریِ صورتِ لیها نگه داشت. نفس‌هایِ گرمِ هر دو در هم گره خورده بود.

با صدایی که این بار اثری از خشونتِ قبل در آن نبود، بلکه زمزمه‌ای بم و تکان‌دهنده بود، گفت:
— «چون تحملِ نگاهِ کثیفِ هیچ‌کس رو روی تو ندارم... لیها.»

لیها برای لحظه‌ای نفس در سینه‌اش حبس شد. نگاهش در چشم‌هایِ سیاه و عمیقِ جونگ‌کوک گره خورد. هیچ‌گونه دروغ یا بازی‌ای در آن نگاه دیده نمی‌شد؛ فقط یک مالکیتِ مطلق و جنون‌آمیز. قلبِ لیها به تپش افتاد؛ تپشی که از روی خشم نبود، و همین، او را بیشتر از هر چیزی می‌ترساند.

با صدایی که حالا آرام‌تر شده بود، پچ‌پچ کرد:
— «تو دیوونه‌ای... داری با آتش بازی می‌کنی.»

جونگ‌کوک لبخندِ محو و تلخی زد، انگشت شستش را به آرامی رویِ گونه‌یِ لیها کشید و زمزمه کرد:
— «من خودِ آتیشم، لیها... و تو تنها کسی هستی که داری با من می‌سوزی.»

سلام.
خوبین؟.
تازه تونستم بیام😂
دیدگاه ها (۱)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزندصحن اتاق هنوز گرم بود از تم...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

معاملهp23گلوله با صدای تیزی در اتاق پیچید.جونگ‌کوک حتی فرصت ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۷: جو...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.14(روایت از زبان ا.ت)ب...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

فیک تهکوک وارث زار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط