فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆⁹²
الان دیگه چی دارم؟
درواقع الان دیگه به چی احتیاج دارم؟... بجز یه بسته سیگار و چندتا شیشه الکل که یکم از اینجا آزادم کنه؟
اما هنوز انقدر عوضی نشدم که فقط به خودم فک کنم.. مینا اومد و رفت اما با اومدنش کل زندگیمو تغییر داد. کل رفتار و افکارمو...
با رفتنش هم همینطور. میخواستم دستشو بگیرم با خودم ببرمش یا تا خونواده کوچیک سه نفرمون توی آرامش باشن. اما چش باز کردم اون تو کما بود. البته مثلا تو کما بود. بعدشم که یه فرشته کوچولو رو توی بغل خودم دیدم.
یوری یه هدیه خیلی بزرگ برامه. الان مسئولیتم در قبال اون کوچولو خیلی بیشتره. چون مادری نداره که مراقبش باشه.
لعنتی... باورم نمیشه با تموم اینکارایی که باهام کردی دلم نمیخواد یه خوار تو دستت بره.
_: وای عوضی صداتو ببر!
ویو جیمین
بیتفاوتی جونگکوک نسبت به این قضیه بابا رو داره اذیت میکنه. از کی تاحالاست وایساده داره دادوبیداد میکنه.
اونم که اصلا معلوم نیست کجاست. چرا پایین نمیاد پس!؟
_: چخبرته صداتو انداختی تو سرت!؟ مگه اینجا تولیست؟؟ نمیفهمی بچم خوابه!؟؟
همون بهتر بود نمیومد. صداش خیلی گرفته بود. وای داداش چه بلایی داره سرت میاد.
$: اون تولهی حرومزادت چه ارزشی داره وقتی زندگی ما رو هواست؟
خیلی جلوشو گرفتم تا از اون واژه برای برادرزاده من استفاده نکنه اما خب..
جونگکوک خونش به جوش اومده بود.
_: حرومزاده!!؟
پله هارو محکم اومد پایین اومد نزدیک بابا و یقشو گرفت.
به زور از هم جداشون کردم.
_: عوضی اون طفلک چه گناهی کرده که شده بچهی من که تو بهش بگی حرومزاده!؟ مادر اون هر خراب و جنرهای هم باشه که نیست تو غلط میکنی به بچش بگی حرومزاده!؟ اون نوهی خودته کثافت!
$: حالا شدم کثافت.. آره!؟ مادرش هر خراب و جندهای هم باشه که 'نیست'!؟ تو طلسم شدی! خبر نداری مادر پاک بچت کل انبار منو بهم ریخته! خبر نداری همه گیاهام فاسد شدن!
_: خب به درک! بهدرک که همهچیزت داره به فاک میره! الان باید چیکار کنم!؟ ازت معذتخواهی کنم که اونو خودت با دستای خودت گذاشتی وسط خونواده ما!؟... تقصیر منه که برنامه چیدی واسه پسر بزدگت زن بگیری دختر ردیف کردی تا چش من بخوره به اون با همون یه نگاه من کل زندگیم به گا بره!؟ اینکه جادوش بشم! اینکه عاشقش باشم جوری که هنوز با اینهمه بلایی که سرم آورده من نگران این باشم که یهوقت خواب بد نبینه اشکش دربیاد!؟ خودت پاشو به زندگیم باز کردی!
صداش بغض آلود و ضعیف شد.
_: اینکه الان دختری که ازش دارم اون بالا روی تخت کوچولوش خواب نباشه. اون بچهای که داری بهش میگی حروزاده یهبار توی بغل مامانش نبوده! اون صدای مامانشو تاحالا نشنیده!
دستامو روی شونههاش گذاشتم. برگشت و رفت نشست روی کاناپه.
الان دیگه چی دارم؟
درواقع الان دیگه به چی احتیاج دارم؟... بجز یه بسته سیگار و چندتا شیشه الکل که یکم از اینجا آزادم کنه؟
اما هنوز انقدر عوضی نشدم که فقط به خودم فک کنم.. مینا اومد و رفت اما با اومدنش کل زندگیمو تغییر داد. کل رفتار و افکارمو...
با رفتنش هم همینطور. میخواستم دستشو بگیرم با خودم ببرمش یا تا خونواده کوچیک سه نفرمون توی آرامش باشن. اما چش باز کردم اون تو کما بود. البته مثلا تو کما بود. بعدشم که یه فرشته کوچولو رو توی بغل خودم دیدم.
یوری یه هدیه خیلی بزرگ برامه. الان مسئولیتم در قبال اون کوچولو خیلی بیشتره. چون مادری نداره که مراقبش باشه.
لعنتی... باورم نمیشه با تموم اینکارایی که باهام کردی دلم نمیخواد یه خوار تو دستت بره.
_: وای عوضی صداتو ببر!
ویو جیمین
بیتفاوتی جونگکوک نسبت به این قضیه بابا رو داره اذیت میکنه. از کی تاحالاست وایساده داره دادوبیداد میکنه.
اونم که اصلا معلوم نیست کجاست. چرا پایین نمیاد پس!؟
_: چخبرته صداتو انداختی تو سرت!؟ مگه اینجا تولیست؟؟ نمیفهمی بچم خوابه!؟؟
همون بهتر بود نمیومد. صداش خیلی گرفته بود. وای داداش چه بلایی داره سرت میاد.
$: اون تولهی حرومزادت چه ارزشی داره وقتی زندگی ما رو هواست؟
خیلی جلوشو گرفتم تا از اون واژه برای برادرزاده من استفاده نکنه اما خب..
جونگکوک خونش به جوش اومده بود.
_: حرومزاده!!؟
پله هارو محکم اومد پایین اومد نزدیک بابا و یقشو گرفت.
به زور از هم جداشون کردم.
_: عوضی اون طفلک چه گناهی کرده که شده بچهی من که تو بهش بگی حرومزاده!؟ مادر اون هر خراب و جنرهای هم باشه که نیست تو غلط میکنی به بچش بگی حرومزاده!؟ اون نوهی خودته کثافت!
$: حالا شدم کثافت.. آره!؟ مادرش هر خراب و جندهای هم باشه که 'نیست'!؟ تو طلسم شدی! خبر نداری مادر پاک بچت کل انبار منو بهم ریخته! خبر نداری همه گیاهام فاسد شدن!
_: خب به درک! بهدرک که همهچیزت داره به فاک میره! الان باید چیکار کنم!؟ ازت معذتخواهی کنم که اونو خودت با دستای خودت گذاشتی وسط خونواده ما!؟... تقصیر منه که برنامه چیدی واسه پسر بزدگت زن بگیری دختر ردیف کردی تا چش من بخوره به اون با همون یه نگاه من کل زندگیم به گا بره!؟ اینکه جادوش بشم! اینکه عاشقش باشم جوری که هنوز با اینهمه بلایی که سرم آورده من نگران این باشم که یهوقت خواب بد نبینه اشکش دربیاد!؟ خودت پاشو به زندگیم باز کردی!
صداش بغض آلود و ضعیف شد.
_: اینکه الان دختری که ازش دارم اون بالا روی تخت کوچولوش خواب نباشه. اون بچهای که داری بهش میگی حروزاده یهبار توی بغل مامانش نبوده! اون صدای مامانشو تاحالا نشنیده!
دستامو روی شونههاش گذاشتم. برگشت و رفت نشست روی کاناپه.
- ۴.۹k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط