هم اتاقی قدیمی -پارت-۱۸

ایزوکو نگاهِ دلخورش را از کاتسوکی نگرفت. ابروهایش کمی در هم مانده بود و لب‌هایش حالتِ قهرِ آرام و بی‌صدایی به خود گرفته بودند؛ درست مثل بچه‌ای که نمی‌فهمد چرا کسی باید همین حالا ترکش کند.
کاتسوکی با دیدنِ آن صورت، برای چند ثانیه بی‌حرکت ماند. انگار پاهایش به زمین دوخته شده بودند. این نگاه… زیادی ضعیف‌کننده بود. مخصوصاً وقتی از طرفِ **ایزوکو** می‌آمد. آن هم ایزوکویی که حالا با آن چشم‌های نیمه‌خمار، بی‌دفاع و بی‌فکر، همه‌چیز را همان‌طور که در دلش بود نشان می‌داد.
ایزوکو خیلی آرام گفت:
«زود برگرد…»
صدایش آن‌قدر آهسته بود که اگر اتاق کمی شلوغ‌تر بود، شاید اصلاً شنیده نمی‌شد. اما برای کاتسوکی، همان سه کلمه از هر فریادی بلندتر بودند.
کاتسوکی پلک زد، نگاهش را برای لحظه‌ای از او دزدید و با خشونتی که بیشتر برای پنهان کردنِ لرزشِ درونش بود، گفت:
«آره، میام. فقط می‌رم یکیو بیارم که مطمئن شم مغزت کامل از کار نیفتاده.»
ایزوکو به جای ناراحت شدن، فقط با گیجیِ بامزه‌ای چند بار پلک زد. انگار نصفِ جمله را فهمیده بود و نصفِ دیگرش در هوا گم شده بود. بعد خیلی جدی، با همان لحنِ آرام و نامطمئن گفت:
«ولی اگه بری…»
مکث کرد. نگاهش پایین افتاد، انگار دنبالِ ادامه‌ی فکرش می‌گشت.
«…اتاق ساکت می‌شه.»
این بار کاتسوکی هیچ جوابی نداد. گلویش یک‌جور عجیبی سفت شد. دستش که روی لبه‌ی تخت بود، کمی جمع شد. ایزوکو احتمالاً خودش هم نمی‌دانست چه می‌گوید؛ نمی‌دانست این حرف‌های ساده چه اثری دارند. برای او فقط بیانِ مستقیمِ حسِ همان لحظه بود. اما برای کاتسوکی، هر کدامشان مثل ضربه‌ای دقیق به جایی نرم و پنهان درونِ سینه‌اش می‌خورد.
ایزوکو دوباره سرش را کمی کج کرد و با اخمی کمرنگ پرسید:
«تو برمی‌گردی دیگه، نه؟»
بعد بی‌مقدمه، با لحنی که انگار بدیهی‌ترین چیز دنیا را می‌گفت، اضافه کرد:
«چون من کاچان رو می‌خوام.»
کاتسوکی نفسش را آهسته بیرون داد. دیگر نمی‌توانست جلوی آن لبخندِ کم‌رنگ را بگیرد. لبخندی کوچک، خسته، اما واقعی. نگاهش نرم شد؛ آن‌قدر نرم که اگر خودش متوجه می‌شد، احتمالاً از اتاق بیرون می‌رفت فقط برای این‌که به خودش فحش بدهد.
زیر لب گفت:
«لعنتی…»
ایزوکو با معصومیتِ کامل پرسید:
«چرا فحش دادی؟»
کاتسوکی دستش را روی صورتش کشید و نیم‌نگاهی به او انداخت.
«هیچی. تو فقط…»
حرفش را نیمه‌کاره رها کرد. نمی‌شد بگوید: *تو زیادی صادقی. زیادی بی‌دفاعی. زیادی داری منو بی دفاع می‌کنی .*
ایزوکو در حالی که هنوز گیج بود، دوباره به اطراف نگاه کرد. انگار تازه متوجهِ سرمِ وصل به دستش شده باشد. دستش را کمی بالا آورد، به لوله‌ی سرم خیره شد و با کنجکاویِ کودکانه‌ای پرسید:
«این چیه؟»
بعد بدونِ آن‌که منتظر پاسخ بماند، ادامه داد:
«مزخرفه.»
کاتسوکی سریع جلو رفت و مچِ دستِ آزادش را خیلی آرام گرفت تا مبادا به سرم دست بزند.
«بهش دست نزن.»
ایزوکو به دستِ کاتسوکی که دورِ مچش حلقه شده بود نگاه کرد. چند لحظه همان‌طور ماند؛ بعد لبخند زد. یک لبخندِ ریز، خواب‌آلود و بی‌شرمانه شیرین.
«دستم رو گرفتی.»
کاتسوکی فوراً انگار چیزی داغ لمس کرده باشد، خواست دستش را عقب بکشد، اما ایزوکو انگشتانش را کمی بست و نگذاشت. نه محکم، نه با زور؛ فقط در حدی که بگوید **نرو**. «نه.»
ایزوکو این را خیلی آرام گفت.
«همین‌جوری خوبه.»
کاتسوکی چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد نگاهش را بست و با حالتی تسلیم‌شده، شانه‌هایش کمی افتادند. آرام، خیلی آرام، دوباره روی صندلی نشست.
این بار نزدیک‌تر.
ایزوکو انگار از این پیروزیِ کوچک راضی شده باشد، پلک‌هایش را کند باز و بسته کرد. خستگی دوباره داشت روی صورتش می‌نشست، اما هنوز آن جرقه‌ی سبک‌سر و کودکانه در نگاهش بود. با صدایی که هر لحظه محوتر می‌شد گفت:
«کاچان…»
«چی؟»
«اگه پرستار اومد…»
مکث کرد؛ انگار جمع کردنِ فکرها برایش سخت شده باشد.
«…بهش نگو من چیزای عجیب گفتم.»
کاتسوکی ابرویی بالا انداخت.
«خیلی دیر گفتی.»
ایزوکو با اعتراضِ کم‌جانی لب‌هایش را جمع کرد.
«نامردی…»
کاتسوکی این بار واقعاً خندید؛ کوتاه، خفه و ناباورانه. خنده‌ای که بیشتر از هر واکنشِ دیگری نشان می‌داد چقدر فشارِ این ساعت‌ها روی او سنگینی کرده بوده و حالا برای اولین بار، ترک برداشته است.
خم شد، کمی نزدیک‌تر، و با صدایی پایین گفت:
«تو فعلاً زنده بمون، بعد هر چقدر خواستی بهم فحش بده.»
ایزوکو انگار فقط بخشی از جمله را شنید. لب‌هایش خیلی آرام تکان خوردند.
«من کاچان رو دوست دارم…»
این بار کاتسوکی هیچ جوابی نداد.
فقط ماند.
ماند و به صورتِ نیمه‌هوشیار، دردکشیده و

جا نمیشه … یه مینی پارت هم میدم…
لایک و کامنت فراموش ؟ نشه🎀
دیدگاه ها (۱)

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

رمان یک نیمکت فاصله

پارت 2

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

خواستگاری!

جنگل نفرین شده پارت ۱۵

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط