عشق درسایه سلطنت پارت 220
لبخند بیجونی زدم..بو*سه ای رو ل*بم کاشت و گفت
تهیونگ:نمیخوام کار به اونجا بکشه...
به سقف نگاه کرد و گفت
تهیونگ: انگلستان خودش از پس این جنگ بر میاد.. ارتش ما خیلی بیشتر و قوی تر از ایتالیاست..خیلی بیشتر و قوی تر.. من مطمینم از پسشون بر میایم... هیچ کس درباره ارتش ایتالیا چیزی نشنیده ولی همه درباره ارتش انگلستان حرف میزنن...
با موهام بازی کرد و گفت
تهیونگ: فردا باید بررسی مرزامون برم
ناراحت گفتم
مری: بری؟
تهیونگ: اره... باید شخصا بررسی کنم کاری نداره.. فقط یه چک کردن ساده است.. میخوام شخصا ببینم..
با بغض نگاش کردم زل زد تو چشمم
تهیونگ: هی.. اینجوری نگام نکن..
مکثی کرد و گفت
تهیونگ:دلم برات تنگ میشه...
هق هقی کردم و گفتم
مری: منم خیلی خیلی زیاد دلتنگت میشم..
سرم رو بو*سید و منو به خودش چسبوند..
سرم رو از روی سینه اش برداشت و روی بازوش گذاشت و به پهلو چرخید و خیره شد بهم..شیطون گفتم
مری: چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
لبخند باریکی زد و گفت
تهیونگ: دارم به این فک میکنم که چقدر خر بودم که دیر پیدات کردم. این همه وقت تو قصرم بودی و من..
شیطون گفتم
تهیونگ: هعی... میبینی چقدر خر بودی
خندید و بینیم رو کشید..
تهیونگ: مری...
مری: جانم..
تهیونگ: نمیتونم بخوابم..
مکثی کرد و گفت
تهیونگ: برام حرف بزن تا بخوابم..
لبخندی زدم و دستم رو خیلی نرم روی صورتش کشیدم و
شروع کردم
مری: یکی بود یکی نبود.. یه دختری بود که توی قصر بزرگ و شیکش حبس بود. دل کوچیکش دنبال خوشبختی بود.. دنبال عشق.. ولی نمیدونست چجوری پیداش کنه که سرنوشت یه دفعه یه مرد سر راهش گذاشت. اون مرد تو اوج یه لحظه ناامید دختر قصه سر رسید و براش یه خرگوش خوشگل گرفت و دل دختر رو لرزوند..
تهیونگ لبخندی زد و چشماش رو بست و اروم زمزمه کرد
تهیونگ:واقعا دلش لرزید؟
موهاش رو اروم نوازش کردم و گفتم
مری: اره.. لرزيد.. دلش لرزید و از اون مردی رو که حتی صورتش رو ندیده بود خوشش اومد و ارزو کرد ای کاش تو مهمونی حضور داشته باشه...
تهیونگ:نمیخوام کار به اونجا بکشه...
به سقف نگاه کرد و گفت
تهیونگ: انگلستان خودش از پس این جنگ بر میاد.. ارتش ما خیلی بیشتر و قوی تر از ایتالیاست..خیلی بیشتر و قوی تر.. من مطمینم از پسشون بر میایم... هیچ کس درباره ارتش ایتالیا چیزی نشنیده ولی همه درباره ارتش انگلستان حرف میزنن...
با موهام بازی کرد و گفت
تهیونگ: فردا باید بررسی مرزامون برم
ناراحت گفتم
مری: بری؟
تهیونگ: اره... باید شخصا بررسی کنم کاری نداره.. فقط یه چک کردن ساده است.. میخوام شخصا ببینم..
با بغض نگاش کردم زل زد تو چشمم
تهیونگ: هی.. اینجوری نگام نکن..
مکثی کرد و گفت
تهیونگ:دلم برات تنگ میشه...
هق هقی کردم و گفتم
مری: منم خیلی خیلی زیاد دلتنگت میشم..
سرم رو بو*سید و منو به خودش چسبوند..
سرم رو از روی سینه اش برداشت و روی بازوش گذاشت و به پهلو چرخید و خیره شد بهم..شیطون گفتم
مری: چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
لبخند باریکی زد و گفت
تهیونگ: دارم به این فک میکنم که چقدر خر بودم که دیر پیدات کردم. این همه وقت تو قصرم بودی و من..
شیطون گفتم
تهیونگ: هعی... میبینی چقدر خر بودی
خندید و بینیم رو کشید..
تهیونگ: مری...
مری: جانم..
تهیونگ: نمیتونم بخوابم..
مکثی کرد و گفت
تهیونگ: برام حرف بزن تا بخوابم..
لبخندی زدم و دستم رو خیلی نرم روی صورتش کشیدم و
شروع کردم
مری: یکی بود یکی نبود.. یه دختری بود که توی قصر بزرگ و شیکش حبس بود. دل کوچیکش دنبال خوشبختی بود.. دنبال عشق.. ولی نمیدونست چجوری پیداش کنه که سرنوشت یه دفعه یه مرد سر راهش گذاشت. اون مرد تو اوج یه لحظه ناامید دختر قصه سر رسید و براش یه خرگوش خوشگل گرفت و دل دختر رو لرزوند..
تهیونگ لبخندی زد و چشماش رو بست و اروم زمزمه کرد
تهیونگ:واقعا دلش لرزید؟
موهاش رو اروم نوازش کردم و گفتم
مری: اره.. لرزيد.. دلش لرزید و از اون مردی رو که حتی صورتش رو ندیده بود خوشش اومد و ارزو کرد ای کاش تو مهمونی حضور داشته باشه...
- ۲۶۰.۰k
- ۲۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط