#یک_اشک_شیرن2
#یک_اشک_شیرن2
پارت ۲۶
یونا از گردن ارن چسبید و با گریه:"نهه! من نمیام! مامانی نروو!"
میکاسا:"میکوبم تو دهنت پر از خون میشه هاا! گفتم بیاا! دارم میرم خونه عمه اینا!"
یونا:"نهههه!"
میکاسا:"گفتممم..."
یهو ارن وسط حرفش پرید و گفت:"گمشو بابا زنیکه! وقتی میگه نمیخوام بیام یعنی نمیخواد! تعارف که نمیکنه! هرجا میخوای بری گمشو برو!"
میکاسا کتش رو از روی مبل ورداشت و پوشید و گفت:"مطمئن باشید دوباره برمیگردم! نمیزارم زندگی کنید. نمیزارم یونا پیش دوتا اشغال بمونه! حتی به پلیس میگم!"
لیوای دست میکاسا رو گرفت و کشید به سمت بیرون و از خونه پرتش کرد تو راه پله و گفت:"خب! هرجا میری برو! به هرکی هرچی میخوای بگی بگو! مهم نیست!" و در رو محکم کوبید.
میکاسا عصبی شد و راه افتاد.
لیوای سمت مبل رفت و دید یونا خیلی وقته گرم حرف زدن با ارن شده.
ارن با انگشت عدد نشون میداد و گفت :"حالا دیگه اینو نمیدونی! این چنده؟"(۷ انگشتش بالا بود)
یونا:"پنج ،هشت ،نه، یازده، شست ،چهل ،هشتادوپنج . ۸۵ تاستتت!"
ارن یونا رو بغل کرد و گفت:"عیی پرنسس باهوشش! تو از کجا بلدیی هاا؟؟هرچی نشون میدم درست میگیی!"
یونا خندید و بعد تموم شدن حرف ارن گفت:"خب داداشی مگ تو شمردن بلد نیستی!"
ارن:"نه! یاد میدی بهم؟"
یونا:"اره. نگا . یک ، شیش ، ده ، چهلو هشت، پنجاه و نه ، سه ، شیش ، نه!"
ارن:"واو! خیلی سخته نیمتونم حفظ کنم!"
لیوای:"یونا کوچولو خودت دوباره با همون ترتیب بشار ببینیم!"
یونا:"...دو....خب حالا بعدا میشمارم"
ارن خندید و با بینیش شکم یونا رو قلقلک داد و گفت:"هاهاا! پرنسس خسته شدیی؟؟؟"
لیوای:"گشنمه!"
ارن:"...خب برید شامتونو بخورید!"
لیوای:"من زبون به اون غذای کثیف نمیزنم!"
ارن:"خب وایسا خودم یچی سریع درست کنم!"
یونا خندید و با تعجب گفت:"چییی؟؟ مگه غذا بلدی؟"
ارن:"پس چی کوچولو؟ من که زن ندارم! تنها زندگی میکنم."
یونا:"چرا زن نمیگیری؟"
ارن:"...خب .... مثل قبل از زنا خوشم نمیاد! ... یعنی کلا زنا رو دوست ندارم!قبلا خیلی دوست داشتم زود بزرگ بشم و زن بگیرم ولی.....مقع های ۲۰ سالگیم از زنا متنفر شدم!"
یونا:"عع . چرا؟"
ارن:"چون....... چون زن خیلی لوسن! همه مثل تو پرنسس نیستن که!"
یونا خندید و گفت:"آره! مثل مامانم! به بابام گفت احباری باهات ازدواج کردم! دوستت ندام!"
ارن یه نفس عمیقی کشید و گفت:"یونا! همیشه طرف بابات باش! هیچ کس ، بخصوص مامانت نمیتونه مثل بابات مراقبت باشه!"
یونا:"داداشی خب بابای من بابای توهم هست!"
ارن لبخند زد و گفت:"نه! از این به بعد من بابای هر دوتاتونم!"
یونا با خوشحالی:"پس یه خانواده ایم بابایی!"
ارن با لبخند:"آره عزیزم! ما یه خانواده جدیدیم!"
یونا:"اخه خانواده ها تو یه خونه زندگی میکنن!"
ارن:"خب من همینجا میمونم دیگ! فکر کردید بعد از این که میکاسا ولتون کرد و رفت ، تنهانون میزارم؟"
یهو یونا و لیوای.....
پایان
ادامه دارد
پارت ۲۶
یونا از گردن ارن چسبید و با گریه:"نهه! من نمیام! مامانی نروو!"
میکاسا:"میکوبم تو دهنت پر از خون میشه هاا! گفتم بیاا! دارم میرم خونه عمه اینا!"
یونا:"نهههه!"
میکاسا:"گفتممم..."
یهو ارن وسط حرفش پرید و گفت:"گمشو بابا زنیکه! وقتی میگه نمیخوام بیام یعنی نمیخواد! تعارف که نمیکنه! هرجا میخوای بری گمشو برو!"
میکاسا کتش رو از روی مبل ورداشت و پوشید و گفت:"مطمئن باشید دوباره برمیگردم! نمیزارم زندگی کنید. نمیزارم یونا پیش دوتا اشغال بمونه! حتی به پلیس میگم!"
لیوای دست میکاسا رو گرفت و کشید به سمت بیرون و از خونه پرتش کرد تو راه پله و گفت:"خب! هرجا میری برو! به هرکی هرچی میخوای بگی بگو! مهم نیست!" و در رو محکم کوبید.
میکاسا عصبی شد و راه افتاد.
لیوای سمت مبل رفت و دید یونا خیلی وقته گرم حرف زدن با ارن شده.
ارن با انگشت عدد نشون میداد و گفت :"حالا دیگه اینو نمیدونی! این چنده؟"(۷ انگشتش بالا بود)
یونا:"پنج ،هشت ،نه، یازده، شست ،چهل ،هشتادوپنج . ۸۵ تاستتت!"
ارن یونا رو بغل کرد و گفت:"عیی پرنسس باهوشش! تو از کجا بلدیی هاا؟؟هرچی نشون میدم درست میگیی!"
یونا خندید و بعد تموم شدن حرف ارن گفت:"خب داداشی مگ تو شمردن بلد نیستی!"
ارن:"نه! یاد میدی بهم؟"
یونا:"اره. نگا . یک ، شیش ، ده ، چهلو هشت، پنجاه و نه ، سه ، شیش ، نه!"
ارن:"واو! خیلی سخته نیمتونم حفظ کنم!"
لیوای:"یونا کوچولو خودت دوباره با همون ترتیب بشار ببینیم!"
یونا:"...دو....خب حالا بعدا میشمارم"
ارن خندید و با بینیش شکم یونا رو قلقلک داد و گفت:"هاهاا! پرنسس خسته شدیی؟؟؟"
لیوای:"گشنمه!"
ارن:"...خب برید شامتونو بخورید!"
لیوای:"من زبون به اون غذای کثیف نمیزنم!"
ارن:"خب وایسا خودم یچی سریع درست کنم!"
یونا خندید و با تعجب گفت:"چییی؟؟ مگه غذا بلدی؟"
ارن:"پس چی کوچولو؟ من که زن ندارم! تنها زندگی میکنم."
یونا:"چرا زن نمیگیری؟"
ارن:"...خب .... مثل قبل از زنا خوشم نمیاد! ... یعنی کلا زنا رو دوست ندارم!قبلا خیلی دوست داشتم زود بزرگ بشم و زن بگیرم ولی.....مقع های ۲۰ سالگیم از زنا متنفر شدم!"
یونا:"عع . چرا؟"
ارن:"چون....... چون زن خیلی لوسن! همه مثل تو پرنسس نیستن که!"
یونا خندید و گفت:"آره! مثل مامانم! به بابام گفت احباری باهات ازدواج کردم! دوستت ندام!"
ارن یه نفس عمیقی کشید و گفت:"یونا! همیشه طرف بابات باش! هیچ کس ، بخصوص مامانت نمیتونه مثل بابات مراقبت باشه!"
یونا:"داداشی خب بابای من بابای توهم هست!"
ارن لبخند زد و گفت:"نه! از این به بعد من بابای هر دوتاتونم!"
یونا با خوشحالی:"پس یه خانواده ایم بابایی!"
ارن با لبخند:"آره عزیزم! ما یه خانواده جدیدیم!"
یونا:"اخه خانواده ها تو یه خونه زندگی میکنن!"
ارن:"خب من همینجا میمونم دیگ! فکر کردید بعد از این که میکاسا ولتون کرد و رفت ، تنهانون میزارم؟"
یهو یونا و لیوای.....
پایان
ادامه دارد
- ۷.۷k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط