BLACK LOVE(PART24)
جیمین
داشتیم فیلم میدیدیم که صحنه های بدش امد و من نمیدونم چم شدکه داشتم عرق میکردم و تحریک شده بودم که با صدای ات به خودم امدم بعدش بهش گفتم که بهترشو انجام بدیم و تا ساعت۴صبح بیدار بودیم و واقعا هم بهترشو انجام دادیم..
صبح باید بلند میشدم میرفتم سرکار ولی جون نداشتم و خوابم میومد پس به ته گفتم دیر تر میرم و خوابیده بودم که با تکون خوردن تخت بلند شدم دیدم ات بلند شده و با تعجب نگاهم میکنه..
جیمین:چیه ات ؟
ات:مگه نباید بری سرکار
جیمین:چرا ولی دیرتر میرم به ته گفتم ،
ات:اها اها باشه بخواب منم میرم صبحونه بقولم
جیمین:باشه
گوشیم زنگ کوک کردم و خوابیدم (۲ساعت بعد)
گوشیم زنگ خورد بیدار شدم و رفتم پایین دیدم ات نیس صداش زدم ولی جوابش نشنیدم ، همه جارو گشتم نبود تا اینکه رفتم حیاط پشتی که دیدم داره به گلها اب میده یه لبخند نشست رو لبم رفتم از پشت بغلش کردم خیلی حس خوبی داشت برگشت و لبشو اروم گذاشت رو لبم بعدش ازم جدا شد باهم رفتیم تو و برام صبحونه اماده کرد منم لباسام پوشیدم رفتم پایین صبحونه خوردم و رفتم سرکار...
ات
وقتی جیمین رفت نمیدونستم چیکار کنم خسته شده بودم
ات:هوفف بازم تنها شدم اه حالا چیکار کنم تا شب که جیمین بیاد
گوشیم برداشتم و با گوشیم ور میرفتم که زنگ خورد جیمین بود ، شوکه شدم اخه تازه رفته بود و هیچوقت به این زودی زنگ نمیزد سریع جوابش دادم
ات:الو ، سلام جیمین خوبی
جیمین:سلام عشقم خوبی،چیکارا میکنی
ات:هیچی نشسته بودم با گوشیم ور میرفتم حوصلم سر رفته بود
جیمین:باشه خواستم بگم که من امشب زود میام اگه خواستی باهم بریم بیرون
ات:وای اره جیمین ، مرسی پس من غروب حاضرم باشه زود بیا
جیمین:باشه باشه ، پس غروب امدم حاضر باش که فقط یه لباس عوض کنم بریم
ات:باشه باشه
جیمین:قربونت برم فعلا باید برم کاری نداری؟
ات:نه نه برو میسیییی
جیمین:بای
ات:بای
خیلی خوشحال بودم که جیمین زود میاد ، از هیجان بلند شدم اهنگ گذاشتم یکم خلوچل بازی در اوردم ساعت۳بود کم کم رفتم حموم یه دوش ریزی گرفتم و امدم و سریع حاضر شدم و منتظر جیمین بودم که بیاد....
جیمین
وقتی فهمیدم امروز زیاد کار نداریم تصمیم گرفتم به ات بگم تا بریم بیرون وقتی گفتم خیلی خوشحال شد همش منتظر بودم تا غروب شه ، بالاخره غروب شد سریع از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین سوار شدم و راه افتادم به ات قبل از راه افتادنم پیام دادم تا بدونه که دارم میرم بعدش راه افتادم
ات
وقتی داشتم لباس میپوشیدم دیدم برا گوشیم پیام امد سریع بازش کردم که دیدم جیمین سریع جوابش دادم و سرعتم بالاتر بردم و سریع حاضر شدم ....بعد از 40دقیقه جیمین امد سریع رفتم پایین دوییدم سمتش پریدم بغلش که دستاشو محکم دورم حلقه کرد..
ات:سلام ، جیمین خوش امدی برو بالا لباسات عوض کن یه چایی بخور بعد بریم
جیمین:سلام عشقم ، باشه عزیزم
جیمین رفت بالا تا لباساشو عوض کنه منم رفتم اشپز خونه تا چایی بریزم بعد از ۱۰دقیقه جیمین امد پایین چقدر خوشگل شده بود همینجوری نگاش میکردم داشت میومد سمتم
جیمین:چیزی شده ات اینجوری نگام میکنی نکنه بده عوضش کنم؟
ات:ننن نه خیلیم خوشگله بیا بشین
خندید و امد کنارم نشست یکم حرف زدیم بعدش چاییش خورد و گفت برم یکی از سوییچایی که دوس دارم بردارم با خوشحالی رفتم سمت اتاقش و رفتم سراغ کشوی سوییچاش و یکی از خفن ترین سوییچاش برداشتم و رفتم پایین
ات:خب بریمم
جیمین:باشه بریم ببینم سوییچ
نشونش دادم که خندید
جیمین:به به خوش سلیقه هم که هستی!
ات:واقعا
خندیدیم و رفتیم سمت پارکینگ که سوییچ زد تا ماشین باز شه یه ماشین خیلی خوشگل بود شوکه نگا میکردم
جیمین:دیدی گفتم خوش سلیقه ایی
ات:واقعا خوشگله!
سوار شدیم و راه افتادیم
تو راه بودیم که جیمین گفت
جیمین:ات نظرت چیه به بچه ها هم بگم بیان؟
ات:عاا نمیدونم هرجور دوس داری
جیمین زنگ زد به بچه ها اونام قبول کردن و سر شهربازی قرار گذاشتن تا اونجا همو ببینیم...
پایان پارت24
داشتیم فیلم میدیدیم که صحنه های بدش امد و من نمیدونم چم شدکه داشتم عرق میکردم و تحریک شده بودم که با صدای ات به خودم امدم بعدش بهش گفتم که بهترشو انجام بدیم و تا ساعت۴صبح بیدار بودیم و واقعا هم بهترشو انجام دادیم..
صبح باید بلند میشدم میرفتم سرکار ولی جون نداشتم و خوابم میومد پس به ته گفتم دیر تر میرم و خوابیده بودم که با تکون خوردن تخت بلند شدم دیدم ات بلند شده و با تعجب نگاهم میکنه..
جیمین:چیه ات ؟
ات:مگه نباید بری سرکار
جیمین:چرا ولی دیرتر میرم به ته گفتم ،
ات:اها اها باشه بخواب منم میرم صبحونه بقولم
جیمین:باشه
گوشیم زنگ کوک کردم و خوابیدم (۲ساعت بعد)
گوشیم زنگ خورد بیدار شدم و رفتم پایین دیدم ات نیس صداش زدم ولی جوابش نشنیدم ، همه جارو گشتم نبود تا اینکه رفتم حیاط پشتی که دیدم داره به گلها اب میده یه لبخند نشست رو لبم رفتم از پشت بغلش کردم خیلی حس خوبی داشت برگشت و لبشو اروم گذاشت رو لبم بعدش ازم جدا شد باهم رفتیم تو و برام صبحونه اماده کرد منم لباسام پوشیدم رفتم پایین صبحونه خوردم و رفتم سرکار...
ات
وقتی جیمین رفت نمیدونستم چیکار کنم خسته شده بودم
ات:هوفف بازم تنها شدم اه حالا چیکار کنم تا شب که جیمین بیاد
گوشیم برداشتم و با گوشیم ور میرفتم که زنگ خورد جیمین بود ، شوکه شدم اخه تازه رفته بود و هیچوقت به این زودی زنگ نمیزد سریع جوابش دادم
ات:الو ، سلام جیمین خوبی
جیمین:سلام عشقم خوبی،چیکارا میکنی
ات:هیچی نشسته بودم با گوشیم ور میرفتم حوصلم سر رفته بود
جیمین:باشه خواستم بگم که من امشب زود میام اگه خواستی باهم بریم بیرون
ات:وای اره جیمین ، مرسی پس من غروب حاضرم باشه زود بیا
جیمین:باشه باشه ، پس غروب امدم حاضر باش که فقط یه لباس عوض کنم بریم
ات:باشه باشه
جیمین:قربونت برم فعلا باید برم کاری نداری؟
ات:نه نه برو میسیییی
جیمین:بای
ات:بای
خیلی خوشحال بودم که جیمین زود میاد ، از هیجان بلند شدم اهنگ گذاشتم یکم خلوچل بازی در اوردم ساعت۳بود کم کم رفتم حموم یه دوش ریزی گرفتم و امدم و سریع حاضر شدم و منتظر جیمین بودم که بیاد....
جیمین
وقتی فهمیدم امروز زیاد کار نداریم تصمیم گرفتم به ات بگم تا بریم بیرون وقتی گفتم خیلی خوشحال شد همش منتظر بودم تا غروب شه ، بالاخره غروب شد سریع از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین سوار شدم و راه افتادم به ات قبل از راه افتادنم پیام دادم تا بدونه که دارم میرم بعدش راه افتادم
ات
وقتی داشتم لباس میپوشیدم دیدم برا گوشیم پیام امد سریع بازش کردم که دیدم جیمین سریع جوابش دادم و سرعتم بالاتر بردم و سریع حاضر شدم ....بعد از 40دقیقه جیمین امد سریع رفتم پایین دوییدم سمتش پریدم بغلش که دستاشو محکم دورم حلقه کرد..
ات:سلام ، جیمین خوش امدی برو بالا لباسات عوض کن یه چایی بخور بعد بریم
جیمین:سلام عشقم ، باشه عزیزم
جیمین رفت بالا تا لباساشو عوض کنه منم رفتم اشپز خونه تا چایی بریزم بعد از ۱۰دقیقه جیمین امد پایین چقدر خوشگل شده بود همینجوری نگاش میکردم داشت میومد سمتم
جیمین:چیزی شده ات اینجوری نگام میکنی نکنه بده عوضش کنم؟
ات:ننن نه خیلیم خوشگله بیا بشین
خندید و امد کنارم نشست یکم حرف زدیم بعدش چاییش خورد و گفت برم یکی از سوییچایی که دوس دارم بردارم با خوشحالی رفتم سمت اتاقش و رفتم سراغ کشوی سوییچاش و یکی از خفن ترین سوییچاش برداشتم و رفتم پایین
ات:خب بریمم
جیمین:باشه بریم ببینم سوییچ
نشونش دادم که خندید
جیمین:به به خوش سلیقه هم که هستی!
ات:واقعا
خندیدیم و رفتیم سمت پارکینگ که سوییچ زد تا ماشین باز شه یه ماشین خیلی خوشگل بود شوکه نگا میکردم
جیمین:دیدی گفتم خوش سلیقه ایی
ات:واقعا خوشگله!
سوار شدیم و راه افتادیم
تو راه بودیم که جیمین گفت
جیمین:ات نظرت چیه به بچه ها هم بگم بیان؟
ات:عاا نمیدونم هرجور دوس داری
جیمین زنگ زد به بچه ها اونام قبول کردن و سر شهربازی قرار گذاشتن تا اونجا همو ببینیم...
پایان پارت24
- ۱۳.۲k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط