{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم: چرا ساکتی؟ یه چیزی بگو!

گفتم: چرا ساکتی؟ یه چیزی بگو!

گفت: با بعضی از آدما میشه ساعت ها حرف زد، بدون اینکه لازم باشه لباتو وا کنی..
با نگاه کردن بهشون، با زل زدن توو چشاشون همه‌ی حرفاتو میزنی و اونم میشنوه؛
تو هم همینجور حرفای اونو میشنوی.

گفتم: ولی تو خیلی کم با من صحبت میکنی!

گفت: من با اونایی که حرفی باهاشون ندارم، صحبت می کنم،
و با اونایی که خیلی حرف دارم براشون، فقط نگاهشون می کنم...
دیدگاه ها (۲)

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان ...

یاداوریبه پیج من حتمی سر بزنیدمتفاوت

ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍ...

ﮐﺎﺵ ﺩﺭ ﺗﻨﺪﯾﺲ ﺁﺩﻡ ﺩﻝ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﻣﻨﺰﻝ ﻧﺒﻮﺩﮐﺎﺵ...

به خدا گفتم:۱ عهد ببندیم... گفت بگو..گفتم وقتی که میخوام برم...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②③_بخش دوم_"بهشون گفتم برن تا بت...

شاهزاده دوست داشتنی من

ترجمه لایو 🎀🌸🐰علمی تخیلی امروزه خیلی جذابه 🐰هواپیما بودم، به...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁶تهیونگ:برای همین باید از قبل آماده باشی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

P²³The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط