درخواستی چند پارتی از جونگین و لینو
پارت 3 (درخواستی رو توی پستی که برای درخواستی گذاشتم ببینید خیلی طولانیه)
جونگین:"حالا مادرتون کجاست؟"
جیسونگ:"بوسان زندگی میکنه. با شوهرش. لینو دیگه ندیدش. هشت ساله."
جونگین قاشق را توی دستش چرخاند. زندگی همه آدمها پر بود از دردهایی که کسی نمیدید. لینو که توی کافه میآمد و ساکت مینشست و قهوه میخورد، پشت آن صورت آرام، کلی زخم داشت. درست مثل خودش.
بعدازظهر که شد، باران بند آمد. آفتاب ضعیفی از لای ابرها زد بیرون و خیابون خیس برق زد. لینو از جاش بلند شد، پول قهوه را گذاشت روی میز و بدون اینکه خداحافظی کند، رفت.
جونگین پشت پنجره ایستاد و رفتنش را نگاه کرد. لینو با دستهای توی جیب کتش، آرام راه میرفت و دور میشد. یه لحظه برگشت و نگاهش به جونگین افتاد. فقط یک لحظه. بعد رفت توی جمعیت و گم شد.
"عجیبه، نه؟" صدای جیسونگ پشت سرش بلند شد.
جونگین:"چی؟"
جیسونگ:"شما دوتا. انگار به هم وصلید. نمیدونم چطوری بگم. یه چیزی بینتون هست که من نمیبینم."
جونگین خندید.
"من که باهاش حرف نزدم."
جیسونگ:"حرف زدن لازم نیست. بعضی چیزا خودشون معلومن."
جونگین جواب نداد. فقط به خیابون خالی نگاه کرد و به حرفهای جیسونگ فکر کرد.
شب که شد، جونگین کافه را تمیز کرد و وسایل را جمع. جیسونگ داشت حسابهای روزانه را میبست. ساعت یازده بود که جونگین خداحافظی کرد و بیرون زد.
خیابون خلوت بود. چراغهای نئون چشمک میزدند و بوی غذا از رستورانهای کرهای توی هوا پیچیده بود. جونگین راه افتاد سمت ایستگاه مترو. باید میرفت بیمارستان مادرش را ببیند.
توی راه، بیاختیار به لینو فکر کرد. به چشمهاش. به نگاهش. به اینکه چرا اینقدر بهش خیره میشد. مگه جونگین چه فرقی با بقیه داشت؟ هیچی. فقط یه باریستای ساده بود تو یه کافه معمولی.
اما ته دلش یه حس عجیب بود. یه حس که شاید... شاید لینو توی اون جمعیت آدمهایی که هر روز میدید، فقط جونگین رو میدید. فقط جونگین براش مهم بود.
پا توی مترو گذاشت و به مادرش فکر کرد. به قسطهای بیمارستان. به فردا صبح که باید زود بیدار میشد. به زندگی که هیچوقت بهش فرصت نفس کشیدن نداده بود.
خسته بود. خیلی خسته.
سه هفته از آن روز گذشت. سه هفته پرکار و خستهکننده. جونگین هر روز صبح میرفت کافه، عصر میرفت بیمارستان، شب برمیگشت خونه. لینو هم هر روز میآمد. مثل برنامه. ساعت هفت و نیم صبح میآمد، قهوهاش را میخورد، تا ظهر مینشست، بعد میرفت. هیچوقت بیشتر از چند کلمه حرف نمیزد. اما نگاهش... نگاهش همونطور موند. سنگین، عمیق، پر از حرفهایی که نمیشد گفت.
اون روز، پنجشنبه بود. جونگین تا دیر وقت توی کافه موند. جیسونگ گفته بود باید موجودی انبار رو چک کنن و سفارش جدید بدن. ساعت از یازده شب گذشته بود که کارشون تموم شد.
"بیا برات تاکسی بگیرم، دیر شده." جیسونگ گفت.
جونگین:"نه، مترو هست. پول تاکسی ندارم."
جیسونگ:"من میدم."
جونگین:"نه جیسونگ. ممنون. واقعاً لازم نیست."
جیسونگ نگاه نگرانی بهش انداخت. "حداقل بذار لینو بیاد دنبالت."
جونگین جا خورد. "لینو؟ چرا لینو؟"
جیسونگ:"چون... نمیدونم. یه حسی بهم میگه امشب نباید تنها بری."
جونگین خندید.
جونگین:"خرافات چیه جیسونگ؟ نگران نباش. من هر شب تنها میرم و برمیگردم."
جیسونگ دیگه اصرار نکرد. ولی نگاهش نگران بود. خیلی نگران.
جونگین از کافه بیرون زد. خیابون خلوتتر از همیشه بود. پنجشنبه شب بود و بیشتر آدما رفته بودن خونه یا کافههای دیگه. هوا سرد بود. نفس که میکشید، بخار میشد و توی نور چراغها میرقصید.
راه مترو از یه کوچه فرعی میگذشت. کوچهای که همیشه خلوت بود ولی جونگین عادت کرده بود. هر شب از همین جا میرفت.
اون شب اما، یه چیزی فرق میکرد.
جونگین:"حالا مادرتون کجاست؟"
جیسونگ:"بوسان زندگی میکنه. با شوهرش. لینو دیگه ندیدش. هشت ساله."
جونگین قاشق را توی دستش چرخاند. زندگی همه آدمها پر بود از دردهایی که کسی نمیدید. لینو که توی کافه میآمد و ساکت مینشست و قهوه میخورد، پشت آن صورت آرام، کلی زخم داشت. درست مثل خودش.
بعدازظهر که شد، باران بند آمد. آفتاب ضعیفی از لای ابرها زد بیرون و خیابون خیس برق زد. لینو از جاش بلند شد، پول قهوه را گذاشت روی میز و بدون اینکه خداحافظی کند، رفت.
جونگین پشت پنجره ایستاد و رفتنش را نگاه کرد. لینو با دستهای توی جیب کتش، آرام راه میرفت و دور میشد. یه لحظه برگشت و نگاهش به جونگین افتاد. فقط یک لحظه. بعد رفت توی جمعیت و گم شد.
"عجیبه، نه؟" صدای جیسونگ پشت سرش بلند شد.
جونگین:"چی؟"
جیسونگ:"شما دوتا. انگار به هم وصلید. نمیدونم چطوری بگم. یه چیزی بینتون هست که من نمیبینم."
جونگین خندید.
"من که باهاش حرف نزدم."
جیسونگ:"حرف زدن لازم نیست. بعضی چیزا خودشون معلومن."
جونگین جواب نداد. فقط به خیابون خالی نگاه کرد و به حرفهای جیسونگ فکر کرد.
شب که شد، جونگین کافه را تمیز کرد و وسایل را جمع. جیسونگ داشت حسابهای روزانه را میبست. ساعت یازده بود که جونگین خداحافظی کرد و بیرون زد.
خیابون خلوت بود. چراغهای نئون چشمک میزدند و بوی غذا از رستورانهای کرهای توی هوا پیچیده بود. جونگین راه افتاد سمت ایستگاه مترو. باید میرفت بیمارستان مادرش را ببیند.
توی راه، بیاختیار به لینو فکر کرد. به چشمهاش. به نگاهش. به اینکه چرا اینقدر بهش خیره میشد. مگه جونگین چه فرقی با بقیه داشت؟ هیچی. فقط یه باریستای ساده بود تو یه کافه معمولی.
اما ته دلش یه حس عجیب بود. یه حس که شاید... شاید لینو توی اون جمعیت آدمهایی که هر روز میدید، فقط جونگین رو میدید. فقط جونگین براش مهم بود.
پا توی مترو گذاشت و به مادرش فکر کرد. به قسطهای بیمارستان. به فردا صبح که باید زود بیدار میشد. به زندگی که هیچوقت بهش فرصت نفس کشیدن نداده بود.
خسته بود. خیلی خسته.
سه هفته از آن روز گذشت. سه هفته پرکار و خستهکننده. جونگین هر روز صبح میرفت کافه، عصر میرفت بیمارستان، شب برمیگشت خونه. لینو هم هر روز میآمد. مثل برنامه. ساعت هفت و نیم صبح میآمد، قهوهاش را میخورد، تا ظهر مینشست، بعد میرفت. هیچوقت بیشتر از چند کلمه حرف نمیزد. اما نگاهش... نگاهش همونطور موند. سنگین، عمیق، پر از حرفهایی که نمیشد گفت.
اون روز، پنجشنبه بود. جونگین تا دیر وقت توی کافه موند. جیسونگ گفته بود باید موجودی انبار رو چک کنن و سفارش جدید بدن. ساعت از یازده شب گذشته بود که کارشون تموم شد.
"بیا برات تاکسی بگیرم، دیر شده." جیسونگ گفت.
جونگین:"نه، مترو هست. پول تاکسی ندارم."
جیسونگ:"من میدم."
جونگین:"نه جیسونگ. ممنون. واقعاً لازم نیست."
جیسونگ نگاه نگرانی بهش انداخت. "حداقل بذار لینو بیاد دنبالت."
جونگین جا خورد. "لینو؟ چرا لینو؟"
جیسونگ:"چون... نمیدونم. یه حسی بهم میگه امشب نباید تنها بری."
جونگین خندید.
جونگین:"خرافات چیه جیسونگ؟ نگران نباش. من هر شب تنها میرم و برمیگردم."
جیسونگ دیگه اصرار نکرد. ولی نگاهش نگران بود. خیلی نگران.
جونگین از کافه بیرون زد. خیابون خلوتتر از همیشه بود. پنجشنبه شب بود و بیشتر آدما رفته بودن خونه یا کافههای دیگه. هوا سرد بود. نفس که میکشید، بخار میشد و توی نور چراغها میرقصید.
راه مترو از یه کوچه فرعی میگذشت. کوچهای که همیشه خلوت بود ولی جونگین عادت کرده بود. هر شب از همین جا میرفت.
اون شب اما، یه چیزی فرق میکرد.
- ۱۸.۳k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط