شخصی بر سفره امیری مهمان بود، دید که در میان سفره دو کبک

شخصی بر سفره امیری مهمان بود، دید که در میان سفره دو کبک بریان قرار دارد، پس با دیدن کبک ها شروع به خندیدن کرد . امیر علت این خنده را پرسید، مرد پاسخ گفت: در ایام جوانی به کار راهزنی مشغول بودم. روزی راه بر کسی بستم آن بینوا التماس کرد که پولش را بگیرم و از جانش در گذرم اما من مصمم به کشتن او بودم. در آخر آن بیچاره به دو کبک که در بیابان بود رو کرد و گفت: شما شاهد باشید که این مرد، مرا بی گناه کشته است. اکنون که این دو کبک را در سفره شما دیدم یاد کار ابلهانه آن مرد افتادم
امیر پس از شنیدن داستان رو به مرد میکند و میگوید: کبک ها شهادت خودشان را دادند. پس از این گفته امیر دستور داد سر آن مرد را از تن جدا کنند🌷🍎
دیدگاه ها (۱)

رمان اسیر خان پارت نوزدهم ۱۹

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت ســیــزدهــم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به صفحه‌ی گوشی نام...

❇️ #کمبوجیه و کشتن #همسر باردار خود !!! ▪️در منابع تاریخی آم...

007-پنهان در مه - پارت ۸۸

رمان تاجی از سوءتفاهم

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:۴دست کوک از شدت شوک گوشی ...

لونا و ويليام

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁29{تو فقط دختری بودی که اون شب......

فاصله یک لبخند تا جنون

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PAER 1,2انقدر ادم های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط