007-پنهان در مه - پارت ۸۸

....
007-پنهان در مه - پارت ۸۸
....

پیش از آنکه آنیا کلمه‌ای بر زبان بیاورد، درِ خانه‌ی متروکه با لگدی محکم از جا کنده شد. مردی مسلح با خنده‌ای عصبی وارد شد و غرید: «خب، این کار قرار بود بی‌سروصدا انجام بشه، ولی شما دوتا خیلی عصبانیم کردین!»

مرد قصد داشت به سمت آن‌ها هجوم ببرد، اما پیش از آنکه قدم از قدم بردارد، سایه‌ای با سرعتی باورنکردنی از پشت سرش ظاهر شد و مچِ دستش را قفل کرد. آنیا با دیدنِ چهره‌یِ تازه‌وارد، عرقِ سردی بر پیشانی‌اش نشست: «ن...ناتسو؟!!»

ناتسو لبخندی زد و در حالی که با فشار، دستِ مرد را در کنترل داشت، گفت: «به‌به، خواهر کوچیکه‌ی عزیزم! خیلی سوال دارم که ازت بپرسم، ولی اول بیا این گولاخ رو از پا دربیاریم. می‌دونی چیکار کنی دیگه، نه؟»

آنیا با شوک به وضعیتِ موجود خیره شد: «و... ولی اینجا جلوی اون...»
او سرش را چرخاند و به دامیان نگاه کرد؛ دامیان که از شدتِ ناباوری و شوکِ صحنه زبانش بند آمده بود، فقط زیر لب تکرار می‌کرد: «اینجا چه خبره...»

ناتسو صدایش را بالاتر برد: «این چیزا الان مهم نیست، بیشتر از این نمی‌تونم نگهش دارم.»
مردِ مهاجم با خشم فریاد زد: «ولم کن پسرک لعنتی!»

آنیا نفسِ عمیقی کشید تا لرزشِ دستانش را کنترل کند و به خودش مسلط شود. او تارهایِ نامرئی‌اش را که تا آن لحظه مخفی کرده بود، به رقص درآورد. با یک حرکتِ ماهرانه و سریع، مرد را در انبوهی از رشته‌هایِ محکمِ نخ محصور کرد؛ رشته‌هایی که مثلِ تیغ دورِ دست و پایِ مرد پیچید و او را کاملاً بی‌حرکت کرد.

ناتسو با لبخندی از خود راضی، مردِ بسته شده را رها کرد و گفت: «تقلا نکن! اگه یکم بیشتر فشار بیاری، ممکنه دستِ خواهر کوچولوم لیز بخوره و تورو تیکه تیکه کنه!»
او با یک ضربه‌یِ دقیق به نقطه‌یِ حساسِ پشتِ گردنِ مرد، او را بیهوش کرد. سپس با استفاده از طناب‌هایِ کهنه‌یِ موجود در خانه، او را در گوشه‌ای کنارِ مردِ دیگری که از قبل آنجا بود، بست.

آنیا و دامیان با دیدنِ آن مردِ دوم که تا آن لحظه متوجهِ حضورش نشده بودند، جا خوردند، اما در سکوت نظاره‌گر بودند. ناتسو رو به او کرد و با لحنی جدی پرسید: «تو این آدم رو می‌شناسی؟»
مرد با لکنت گفت: «بله، ولی اون...»
ناتسو با عصبانیت غرید: «اون چی؟!»
مرد ادامه داد: «اون یکی از افرادی بود که همراهِ یکی از پروفسورها از آزمایشگاه اخراج شدند. اون دیگه برای دولت کار نمی‌کنه!»
دامیان با چهره‌ای رنگ‌پریده و صدایی که به سختی شنیده می‌شد، تکرار کرد: «د... دولت؟!»

آنیا که متوجهِ آشفتگیِ دامیان شده بود، پیش از آنکه مردِ اسیر حرفِ بیشتری بزند، جلوتر رفت و رو به ناتسو گفت: «این مرد کیه داداش بزرگه؟!»
ناتسو که پشت به آنیا ایستاده بود و دست به کمر داشت، با آرامشی کاذب برگشت و گفت: «قبل از اون که جوابتو بدم بهم بگو...» اما ناگهان کنترلش را از دست داد و فریاد زد: «اینجا چیکار می‌کنی؟! چرا یه آدم‌کش دنبالت می‌کرد؟ اون پسره چرا اینجاست؟!»

آنیا که از حجمِ سوالاتِ ناتسو کلافه شده بود، دستانش را به نشانه‌یِ تسلیم بالا برد: «صبر کن، صبر کن! یکی یکی بپرس!»
ناتسو نفسی عمیق کشید تا خشمش را فرو بنشاند و گفت: «لطفاً بگو چطوری این‌جوری شد.»
آنیا سرش را پایین انداخت و با صدایی آرام که فقط ناتسو بشنود، ماجرا را برایش تعریف کرد. ناتسو پس از شنیدنِ حقایق، زبانش بند آمد و با لکنت گفت: «چ... چرا باید یه آدمِ اخراج‌شده از آزمایشگاه، قصدِ جونِ اون پسرو بکنه؟!»
آنیا آهی کشید و گفت: «منم نمی‌دونم... ولی این یعنی این مردِ کناری هم از آزمایشگاهه؟ چرا چیزی بهم نگفتی؟»
ناتسو به مردی که از آن‌ دور شده بودند، نگاه کرد و گفت: «می‌خواستم بهت بگم، ولی نمی‌دونستم چطوری...»
آنیا با اضطراب پرسید: «حالا باید چیکار کنیم؟»
ناتسو سرش را خاراند: «فکر نمی‌کنم اون مردی که برای کشتنِ دامیان دزموند اومده تنها باشه؛ همچنین ممکنه یه جوری قبل از اینکه وارد بشه، بهشون علامت داده باشه. پس تا وقتی در خطریم، فعلاً ما باید...»

اما جمله‌اش ناتمام ماند. صدایِ شکستنِ ناگهانیِ پنجره‌ها و هجومِ تعدادی افرادِ مسلح به داخلِ خانه‌یِ متروکه، سکوت را درید. ناتسو دندان‌هایش را روی هم سایید: «لعنتی! اونا همین الانم ما رو پیدا کردن!»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۵)

عشقی حقیقی

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

P4F2انیا:ببخشید دامیان ولی من هر وقت میام این جا گوشیم رو می...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

آوای شبپارت ۱۷ویو دامیانهاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا...

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط