اخرین دعا 32
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 32:
"یک هفته بعد، دازای"
نفس کلافه ای کشیدم و کتم رو در اوردم
خودمو انداختم روی تخت و ساعد دستمو روی پیشونیم فشار دادم
توی این یه هفته، غیر از جلسه تجاریمون با فئودور با یکی دیگه هم جلسه داشتیم که..
+ هوففف..
از یادآوریش، چشمامو محکم بستم
باورم نمیشد اون به خودش اجازه داد تا توی جلسه شرکت کنه و بجای من حرف بزنه..
پس من چی بودم اونجا؟ یه عروسک خیمه شب بازی که حرف هاش رو تایید کنم؟؟
اما بازم نمیتونستم هیچی بگم..
چون تک تک حرف هایی که میزد منطقی و از نظر تجاری درست بود..
غیر از اون.. تمام لحظه هایی که میدیدم چطور با شاهدخت میرن به حیاط قصر و براش انواع گل ها و کادو ها رو میگیره، باعث میشد بدجوری بخوام بگیرمش به باد کتک.. اما.. هرلحظه که این فکر ها به سرم میزد، با خودم میگفتم دازای، چه مرگت شده؟!
واقعا نمیدونستم مشکلم با فئودور چی بود.. اما.. خیلی ازش حرصم میگرفت..
از تک تک حرکاتش.. تک تک حرفاش.. و غیر از اون.. فرمانروا..
هر دفعه که با هم میدیدشون، یادآوری میکرد که قراره بزودی مراسم ازدواجشون رو اعلام و رسمی کنه.. و هردفعه، بدجوری دلم میخواست سرمو بکوبم توی دیوار.. که این هم منطقی نبود..
اما..
از جام بلند شدم..
واسه یه لحظه.. از چیزی که به ذهنم رسید شوکه شدم..
+ اما..
مکث کردم و با چشمای گشاد شده به زمین خیره شدم
+ نکنه.. دلیل مشکل من.. اصلا فئودور نباشه..؟!
"چویا"
درو باز کردم و رفتم داخل
+ باهام کاری داشتید؟
لبخند زد و اومد سمتم
ادوارد: میبینم که خوب با جناب داستایوفسکی کنار اومدی، سلیا..
+ این چیزی بود که خواسته بودید.. نه؟
- البته..
مکث کرد و لبخندشو بیشتر کرد
- برات یه خبر خوب دارم
ابروهام بالا پریدند
+ چی؟
- تا سه روز دیگه قراره این تظاهر تموم بشه..
خشکم زد
+ چ.. چی؟؟
- بزودی قراره تاجر سلطنتی بریتانیا به اینجا بیاد.. به مناسبت حضور اونا، میخوام یه جشن بالماسکه راه اندازی کنم و اخر جشن، با نقشه ای که قبلا بهت گفتم، به عنوان ولیعهد معرفیت میکنم.. ازدواج هم به هم میخوره در حالی که قرارداد بسته شده
باورم نمیشد..
با تردید خندم گرفت
+ الان.. الان واقعا اینو میگید؟
- البته..
مکث کرد و نفس عمیقی کشید
- خوشحال نشدی؟
+ البته که شدم!
لبخند ملایمی زد
- خوبه.. پس.. دیگه میتونی بری..
𝙿𝚊𝚛𝚝 32:
"یک هفته بعد، دازای"
نفس کلافه ای کشیدم و کتم رو در اوردم
خودمو انداختم روی تخت و ساعد دستمو روی پیشونیم فشار دادم
توی این یه هفته، غیر از جلسه تجاریمون با فئودور با یکی دیگه هم جلسه داشتیم که..
+ هوففف..
از یادآوریش، چشمامو محکم بستم
باورم نمیشد اون به خودش اجازه داد تا توی جلسه شرکت کنه و بجای من حرف بزنه..
پس من چی بودم اونجا؟ یه عروسک خیمه شب بازی که حرف هاش رو تایید کنم؟؟
اما بازم نمیتونستم هیچی بگم..
چون تک تک حرف هایی که میزد منطقی و از نظر تجاری درست بود..
غیر از اون.. تمام لحظه هایی که میدیدم چطور با شاهدخت میرن به حیاط قصر و براش انواع گل ها و کادو ها رو میگیره، باعث میشد بدجوری بخوام بگیرمش به باد کتک.. اما.. هرلحظه که این فکر ها به سرم میزد، با خودم میگفتم دازای، چه مرگت شده؟!
واقعا نمیدونستم مشکلم با فئودور چی بود.. اما.. خیلی ازش حرصم میگرفت..
از تک تک حرکاتش.. تک تک حرفاش.. و غیر از اون.. فرمانروا..
هر دفعه که با هم میدیدشون، یادآوری میکرد که قراره بزودی مراسم ازدواجشون رو اعلام و رسمی کنه.. و هردفعه، بدجوری دلم میخواست سرمو بکوبم توی دیوار.. که این هم منطقی نبود..
اما..
از جام بلند شدم..
واسه یه لحظه.. از چیزی که به ذهنم رسید شوکه شدم..
+ اما..
مکث کردم و با چشمای گشاد شده به زمین خیره شدم
+ نکنه.. دلیل مشکل من.. اصلا فئودور نباشه..؟!
"چویا"
درو باز کردم و رفتم داخل
+ باهام کاری داشتید؟
لبخند زد و اومد سمتم
ادوارد: میبینم که خوب با جناب داستایوفسکی کنار اومدی، سلیا..
+ این چیزی بود که خواسته بودید.. نه؟
- البته..
مکث کرد و لبخندشو بیشتر کرد
- برات یه خبر خوب دارم
ابروهام بالا پریدند
+ چی؟
- تا سه روز دیگه قراره این تظاهر تموم بشه..
خشکم زد
+ چ.. چی؟؟
- بزودی قراره تاجر سلطنتی بریتانیا به اینجا بیاد.. به مناسبت حضور اونا، میخوام یه جشن بالماسکه راه اندازی کنم و اخر جشن، با نقشه ای که قبلا بهت گفتم، به عنوان ولیعهد معرفیت میکنم.. ازدواج هم به هم میخوره در حالی که قرارداد بسته شده
باورم نمیشد..
با تردید خندم گرفت
+ الان.. الان واقعا اینو میگید؟
- البته..
مکث کرد و نفس عمیقی کشید
- خوشحال نشدی؟
+ البته که شدم!
لبخند ملایمی زد
- خوبه.. پس.. دیگه میتونی بری..
- ۹.۱k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط