تو مال منی
پارت ۴۲
که یهو دید ا.ت رو تخت نیست رفت تو اتاق و گفت
ب.ب : ا.ت کجایی ( بلند )
از زبان راوی
بابا بزرگ رفت اون ور تخت که دید پنجره با سنگ شکسته شده و یه چاقو خونی افتاده زمین کوک هم پشت سرش اومد و چاقو رو دید رنگ به رخش نموند
کوک : برای ا.ت.... چه ....اتفاقی افتاده ( نگران )
ب.ب : یه جایی همین جاها هست نمیتونه جایی بره ( عصبی )
ب.ب : من رفتم
کوک با تعجب به راه بابا بزرگش نگاه کرد ولی اصلا حرف های اون رو متوجه نشد و فقط نگران ا.ت بود که یه صدایی از پشت سرش شنید
ا.ت : هق .... هق .... هق ( گریه )
کوک : ا.ت.......ا.ت تو اینجایی ( تعجب )
ا.ت : ک..و...ک ....م....ن.....تو....ح....حمومم ( گریه )
کوک به سمت حمام رفت و درش رو باز کرد و رفت داخل که با صحنه بدی رو به رو شد
ا.ت یک گوشه نشسته بود و زانو هاش رو بغل کرده بود و دورش رو خون احاطه کرده بود
کوک : اا.......ت
ا.ت سرش رو بالا آورد و به چشم های کوک نگاه کرد بلند شد و بدو بدو رفت سمت کوک و اون رو در آغوش گرفت سفت بغلش کرده بود که کوک متقابل اون رو بغل کرد
ا.ت : خیلی .....ب.بدی ....چرا ....هق ...من رو......هق....تو اتاق تنها ....هق ....گذاشتی ... هق ( گریه )
کوک : چ.چه اتفاقی ا.افتاده ا.ت ( تعجب و نگران )
ا.ت : .......
ویو کوک
واقعا تعجب کرده بودم چرا ا.ت این جوری باید میشد چند بار صداش کردم ولی جواب نداد برگشتم دیدم چشماش بستس فکر کردم خوابه
ولی ولی .... وقتی به کتفش نگاه کردم دیدم پر خونه پس اون خون ها که دورش بودن از خوش بود
از زبان راوی
کوک با فکر اینکه بخاطر خون ریزی بیهوش شده رفت گذاشتش رو تخت و قبل از اینکه کوک به بقیه بگه به دکتر چا زنگ زد تا زود بیاد و رفت به همه قضیه رو گفت
چند دقیقه بعد
ویو کوک
ما جلو خون ریزی ا.ت رو گرفتیم تا دکتر چا بیاد وقتی اومد یک ساعت کار کرد و به ا.ت رسیدگی کرد بعد از یک ساعت وقتی اومد بیرون همه به سمتش هجوم بردیم و شروع به سوال کردن ازش کردیم .توی جمع ما همه بودن به جز بابا بزرگ .
م.ب : حال دخترم چطوره ( نگران با چشم های اشکی)
داهیون : چیزی شده ؟
هانول : آقای دکتر حالش خوبه ؟
دکتر چا : خانوما آرامش خودتون رو حفظ کنین ا.ت الان حالش کمی خوب هست
کوک : منظورتون از کمی چیه
دکتر چا : منظورم اینه که .....
دکتر چا میخواست یک چیزی بگه
که یهو .....
∆بچه ها من فردا شاید نتونستم پارت بزارم چون کلاس دارم به جز مدرسه چند تا کلاس دیگه هم دارم ولی به جاش پس فردا یعنی سه شنبه یک پارتی که امروز نتونستم بزارم رو میزارم و اگر سه پارت فردا هم نتونستم بزارم باهاش میزارم با خود اون روز جمع بشه در کل میشه ۷ پارت که براتون میزارم حالا ببینم میتونم فردا بزارم یا نه ∆
واقعا ببخشید ولی کلاس دارم ❤️
که یهو دید ا.ت رو تخت نیست رفت تو اتاق و گفت
ب.ب : ا.ت کجایی ( بلند )
از زبان راوی
بابا بزرگ رفت اون ور تخت که دید پنجره با سنگ شکسته شده و یه چاقو خونی افتاده زمین کوک هم پشت سرش اومد و چاقو رو دید رنگ به رخش نموند
کوک : برای ا.ت.... چه ....اتفاقی افتاده ( نگران )
ب.ب : یه جایی همین جاها هست نمیتونه جایی بره ( عصبی )
ب.ب : من رفتم
کوک با تعجب به راه بابا بزرگش نگاه کرد ولی اصلا حرف های اون رو متوجه نشد و فقط نگران ا.ت بود که یه صدایی از پشت سرش شنید
ا.ت : هق .... هق .... هق ( گریه )
کوک : ا.ت.......ا.ت تو اینجایی ( تعجب )
ا.ت : ک..و...ک ....م....ن.....تو....ح....حمومم ( گریه )
کوک به سمت حمام رفت و درش رو باز کرد و رفت داخل که با صحنه بدی رو به رو شد
ا.ت یک گوشه نشسته بود و زانو هاش رو بغل کرده بود و دورش رو خون احاطه کرده بود
کوک : اا.......ت
ا.ت سرش رو بالا آورد و به چشم های کوک نگاه کرد بلند شد و بدو بدو رفت سمت کوک و اون رو در آغوش گرفت سفت بغلش کرده بود که کوک متقابل اون رو بغل کرد
ا.ت : خیلی .....ب.بدی ....چرا ....هق ...من رو......هق....تو اتاق تنها ....هق ....گذاشتی ... هق ( گریه )
کوک : چ.چه اتفاقی ا.افتاده ا.ت ( تعجب و نگران )
ا.ت : .......
ویو کوک
واقعا تعجب کرده بودم چرا ا.ت این جوری باید میشد چند بار صداش کردم ولی جواب نداد برگشتم دیدم چشماش بستس فکر کردم خوابه
ولی ولی .... وقتی به کتفش نگاه کردم دیدم پر خونه پس اون خون ها که دورش بودن از خوش بود
از زبان راوی
کوک با فکر اینکه بخاطر خون ریزی بیهوش شده رفت گذاشتش رو تخت و قبل از اینکه کوک به بقیه بگه به دکتر چا زنگ زد تا زود بیاد و رفت به همه قضیه رو گفت
چند دقیقه بعد
ویو کوک
ما جلو خون ریزی ا.ت رو گرفتیم تا دکتر چا بیاد وقتی اومد یک ساعت کار کرد و به ا.ت رسیدگی کرد بعد از یک ساعت وقتی اومد بیرون همه به سمتش هجوم بردیم و شروع به سوال کردن ازش کردیم .توی جمع ما همه بودن به جز بابا بزرگ .
م.ب : حال دخترم چطوره ( نگران با چشم های اشکی)
داهیون : چیزی شده ؟
هانول : آقای دکتر حالش خوبه ؟
دکتر چا : خانوما آرامش خودتون رو حفظ کنین ا.ت الان حالش کمی خوب هست
کوک : منظورتون از کمی چیه
دکتر چا : منظورم اینه که .....
دکتر چا میخواست یک چیزی بگه
که یهو .....
∆بچه ها من فردا شاید نتونستم پارت بزارم چون کلاس دارم به جز مدرسه چند تا کلاس دیگه هم دارم ولی به جاش پس فردا یعنی سه شنبه یک پارتی که امروز نتونستم بزارم رو میزارم و اگر سه پارت فردا هم نتونستم بزارم باهاش میزارم با خود اون روز جمع بشه در کل میشه ۷ پارت که براتون میزارم حالا ببینم میتونم فردا بزارم یا نه ∆
واقعا ببخشید ولی کلاس دارم ❤️
- ۵۳.۰k
- ۳۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط