رمان سوکوکو 41

زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 41:

«ویو دازای»

نگاهی به رانپو سان انداختم
+ دلیلم برای اونکار.. کمک به یه دوست بود

«16 اوریل، ویو چویا»

+ من.. راستش یه مشکلی برام پیش اومده بود.. نه چیز خاصی نیست.. چشم موری سان..امروز میام.
گوشی رو قطع کردم و از خونه زدم بیرون
دو روز نتونستم برم سازمان
هیچوقت نشده بود که غیبت کنم ولی این دو روز فرق داشت..
سریعتر از قبل قدم برداشتم
تصمیم خودمو گرفته بودم
دیگه نمیخواستم اون ناراحتیو تو چشماش ببینم
+ اون عوضی.. دیگه نمیزارم..
رسیدم به انبار درو با لگد شکستم و رفتم داخل
چویا(با داد): ورلاااایننننن
صدای قدم های اشنایی رو شنیدم که از پله ها پایین میومد
اومد نزدیکتر و روبروم وایساد
- چته؟ همه جارو گذاشتی رو سرت.. چرا دیشب جوابمو ندادی؟
+ اومدم اینجا تا قشنگ جوابمو ببینی
مشت گره شدمو محکم کوبوندم تو صورتش و نفس عمیقی کشیدم
+ دیگه اگه جرعت داری بهش نزدیک شو عوضی.. دیگه حرفات برام مهم نیست..خودم مراقبشم و نمیزارم دستت بهش برسه
پل اخم کرد
- تو.. نکنه دوسش داری؟
با ظاهر کلافه بهش نگاه کردم
دستشو اورد جلو و چونمو گرفت و سرمو اورد بالا
صورتشو اورد نزدیک گوشم و اروم زمزمه کرد: یادت که نرفته..تو فقط مال منی
سرمو کشیدم عقب و دستشو پس زدم
+ دهنتو ببند عوضی تو نمیدونی چ خبره که اینطوری دنبال مسخره بازی ای؟
رفت عقب و صاف وایساد
- مگه چیشده؟
+ دشمن دیرینت برگشته.. چطوره منو بیخیال شی و بری یه فکری بکنی
اینو گفتم و فوری رومو برگردوندم
راه افتادم تا برم بیرون که یه لحظه وایسادم و گفتم: اول نمیخواستم این احساسو قبول کنم ولی دیروز خوب فکرامو کردم.. دیگه نمیزارم بیشتر از این اذیتش کنی چون.. دوسش دارم..هیچی هم نمیتونه جلومو بگیره.. چند شب دیگه هم باهاش میرم بیرون.. کنار هم توی همون کافه میشینیم و همه چیزو براش توضیح میدم.. حالا میبینی
دیگه برنگشتم تا ببینم حالت چهرش چطوریه
نمیخواستم با دیدن قیافش تردیدی برام بوجود بیاد بخاطر همین فوری اومدم بیرون
گوشیمو برداشتم تا بهش زنگ بزنم که موری سان بهم پیام داد...
دیدگاه ها (۱۰)

یک سگ زیادی ولگرد

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

اخرین دعا 38

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

چند پارتی (درخواستی)

عروسک من😈🔞پارت ششم نیکولای ولکوف دختر ها تعظیم کردن و بعد رف...

رمان عشق ممنوع

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط