فیکشن شاهزاده سبز
part۲
#فیک_هیونلیکس #استری کیدز #هیونجین #فلیکس #هان جیسونگ #لی_مینهو #چان#سونگمین
سوهی : چرا پدر؟
پادشاه لی : همتون راجب مشکلات و دشمنی هایی که با قلمرو سنگ خونین داریم میدونید و پادشاه هوانگ تصمیم گرفته این مشکلات رو کنار بزاریم و قراره برای این مراسم آخر هفته بیاد
هوسو : ربطش به سوهی چیه
پادشاه لی : پادشاه هوانگ رو که میشناسید و تاریخچه زندگیشو میدونید همچنین آدمی حتما باید با خانواده با وصلت کنه و کی بهتر از سوهی
عین بچه های پنج ساله داشتم به بحثشون نگاه میکردم میدونستم قلمرو خونین از قلمرو های بزرگ و قویه و پادشاهش هم باید قوی باشه ولی چیز زیادی راجب پادشاهش نمیدونستم یادم باشه پرس و جو کنم
همینجوری غرق در افکارم بودم که یه قاشق محکم پرت شد توی بشقابم
هوسو : اخی ببخشید کوچولو از دستم در رفت غذات ریخت رو لباست بزار تمیزش کنم
به دستمال برداشت و شروع به محکم پاک کردن قسمتی که روش غذا ریخته بود کرد و میتونستم حس کنم نا محسوس داره دستشو پایین تر و جای بدی میبره
هوسو همیشه عاشق دست مالی کردن منه و همیشه ترس اینکه یه شب فکر تج.اوز بهم بزنه به سرش منو دیونه میکرد
فلیکس : ل....ل...لطفا ن...ن...نکن
هوسو : چیکار نکنم
دستش خیلی داشت پیشروی میکرد و مطمئنم با دیکم کلا پنج سانتی متر فاصله داشت که برای اولین بار از صدای بلند پدرم خوشحال شدم
پادشاه لی : هوسو داری چه غلطی میکنی حواست باشه وقتی حرف میزنم به من گوش کنی نه اینکه لباس اونو تمیز کنی
هوسو : اوه ببخشید پدر
و در گوشم شانس آوردی و برات دارمی زمزمه کرد که مو به تنم سیخ کرد
پادشاه لی : همونطور که گفتم پادشاه هوانگ شاهزاده نیست که پدرش رو راضی کنم مجبورش کنه برای صلح با تو ازدواج کنه و خودش پادشاهه و باید مخشو خودت بزنی تا راضی بشه
سوهی : با کمال میل پدرجان خیلی خوشحالم که شانس ازدواج با پادشاه هوانگ بزرگ نصیبم شده نه یه پادشاه پیر از یه قلمرو دور افتاده
دروغ نمیگفت میشد فهمید واقعا میخواد با اون پادشاه ازدواج کنه ولی تیکه آخر حرفش تیکه بود که باعث شد قیافه پدرم سرخ و عصبی بسه ولی چیزی بهش نگفت
هه اگه من همچین چیزی میگفتم زنده نبودم
بعد صبحانه پدرم برای رسیدگی به امور با دستیارش رفت و لوها و سوهی برای رسیدن به خودشون بخاطر ملاقات پادشاه هوانگ رفتن و هوسو مثل همیشه رفت بار برای دختر بازی و خدارو شکر کردم ازم گذشت و قضیه میز صبحانه رو ادامه نداد و فقط من مونده بودم و سانی
فلیکس : اهم خب....سانی
بهم با اون نگاه سردش که همیشه یه آتیش آبی تهش داشت که نمیشد احساسش رو ازش فهمید بهم نگاه کرد و چیزی نگفت و این نگاه معنی اینکه زود تر حرفتو بزن بود
فلیکس : پادشاه هوانگ چه جور آدمیه؟
سانی : برای چی میخوای بدونی
#فیک_هیونلیکس #استری کیدز #هیونجین #فلیکس #هان جیسونگ #لی_مینهو #چان#سونگمین
سوهی : چرا پدر؟
پادشاه لی : همتون راجب مشکلات و دشمنی هایی که با قلمرو سنگ خونین داریم میدونید و پادشاه هوانگ تصمیم گرفته این مشکلات رو کنار بزاریم و قراره برای این مراسم آخر هفته بیاد
هوسو : ربطش به سوهی چیه
پادشاه لی : پادشاه هوانگ رو که میشناسید و تاریخچه زندگیشو میدونید همچنین آدمی حتما باید با خانواده با وصلت کنه و کی بهتر از سوهی
عین بچه های پنج ساله داشتم به بحثشون نگاه میکردم میدونستم قلمرو خونین از قلمرو های بزرگ و قویه و پادشاهش هم باید قوی باشه ولی چیز زیادی راجب پادشاهش نمیدونستم یادم باشه پرس و جو کنم
همینجوری غرق در افکارم بودم که یه قاشق محکم پرت شد توی بشقابم
هوسو : اخی ببخشید کوچولو از دستم در رفت غذات ریخت رو لباست بزار تمیزش کنم
به دستمال برداشت و شروع به محکم پاک کردن قسمتی که روش غذا ریخته بود کرد و میتونستم حس کنم نا محسوس داره دستشو پایین تر و جای بدی میبره
هوسو همیشه عاشق دست مالی کردن منه و همیشه ترس اینکه یه شب فکر تج.اوز بهم بزنه به سرش منو دیونه میکرد
فلیکس : ل....ل...لطفا ن...ن...نکن
هوسو : چیکار نکنم
دستش خیلی داشت پیشروی میکرد و مطمئنم با دیکم کلا پنج سانتی متر فاصله داشت که برای اولین بار از صدای بلند پدرم خوشحال شدم
پادشاه لی : هوسو داری چه غلطی میکنی حواست باشه وقتی حرف میزنم به من گوش کنی نه اینکه لباس اونو تمیز کنی
هوسو : اوه ببخشید پدر
و در گوشم شانس آوردی و برات دارمی زمزمه کرد که مو به تنم سیخ کرد
پادشاه لی : همونطور که گفتم پادشاه هوانگ شاهزاده نیست که پدرش رو راضی کنم مجبورش کنه برای صلح با تو ازدواج کنه و خودش پادشاهه و باید مخشو خودت بزنی تا راضی بشه
سوهی : با کمال میل پدرجان خیلی خوشحالم که شانس ازدواج با پادشاه هوانگ بزرگ نصیبم شده نه یه پادشاه پیر از یه قلمرو دور افتاده
دروغ نمیگفت میشد فهمید واقعا میخواد با اون پادشاه ازدواج کنه ولی تیکه آخر حرفش تیکه بود که باعث شد قیافه پدرم سرخ و عصبی بسه ولی چیزی بهش نگفت
هه اگه من همچین چیزی میگفتم زنده نبودم
بعد صبحانه پدرم برای رسیدگی به امور با دستیارش رفت و لوها و سوهی برای رسیدن به خودشون بخاطر ملاقات پادشاه هوانگ رفتن و هوسو مثل همیشه رفت بار برای دختر بازی و خدارو شکر کردم ازم گذشت و قضیه میز صبحانه رو ادامه نداد و فقط من مونده بودم و سانی
فلیکس : اهم خب....سانی
بهم با اون نگاه سردش که همیشه یه آتیش آبی تهش داشت که نمیشد احساسش رو ازش فهمید بهم نگاه کرد و چیزی نگفت و این نگاه معنی اینکه زود تر حرفتو بزن بود
فلیکس : پادشاه هوانگ چه جور آدمیه؟
سانی : برای چی میخوای بدونی
- ۷.۱k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط