رجبعلی خیاط

رجبعلی خیاط

خیاط انگشتش را با آب دهان خیس کرد و به اتوی زغالی زد، اتو سرد شده بود، صدا زد:

_ محمود جان ! بابا ! این اتو یخ کرده ، ببر بیرون زغال تازه توش بریز.

_ چشم آقا جون!

می خواهد بیرون ببرد که یک مشتری پارچه به دست ، در آستانه در ظاهر میشود...
_ سلام حاج شیخ!

_ سلام علیکم و رحمة الله! بفرمایید آقاجون!

حتما نشانی دکان شیخ رجبعلی را از کسی گرفته بود تا مثل خیلی ها به بهانه ی دوختن لباس ،این مرد با خدا را از نزدیک ببیند.

همه دوست داشتند بدانند که او چه کار خاصی انجام میدهد؟

شیخ اهل کارهای زاهدانه عجیب و غریب نبود و مثل بقیه مردم زندگی میکرد فقط...

فقط هرگز گناه نمیکرد...

و

حق_خدا_و_مردم_را_زیر_پا_نمیگذاشت

حاج شیخ اگه زحمتی نیست میخوام با این پارچه برام یه شلوار بدوزید

_ به روی چشم آقا جون!...

...مرد تشکر کرد و گفت فردا عصر می آید تا شلوار را ببرد...

فردا عصر⬅

مرد سلام کرد و وارد شد.

شیخ از توی قفسه پشت سرش شلوار را که تا کرده بود برداشت و گفت :

_ ببرید منزل با خیال راحت امتحان کنید اگه اشکالی داشت من درخدمتم.

مرد تشکر کرد پول را داد...
اما پیدا بود هنوز به دنبال پندی و نکته ای می گردد...
بهر حال مرد خداحافظی کرد و رفت.

هنوز چند قدمی دور نشده بود که دید شیخ دوان دوان به سوی او می آید و او را صدا می زند:

_ ببخشید آقا جون! این پنج قرونی رو باید برگردونم!
_چرا؟؟!!

_ من فکر می کردم دوخت این شلوار وقت بیشتری از من بگیره؛ ولی اون قدرها هم وقت نگرفت.

این خصلت شیخ بود که مزد کارش را به اندازه ی وقتی که صرف آن کرده بود میگرفت

مرد با تعجب اسکناس پنج ریالی را گرفت.
شیخ خداحافظی کرد و برگشت.

اما مرد هنوز هاج و واج او را از پشت سر تماشا میکرد...
حالا او پند خود را گرفته بود✔

کیمیای محبت ص 26
شیخ_رجبعلی_خیاط
دیدگاه ها (۲)

به درخواست دوستان معرفی کتاب داریم 📚کتاب آقا مجتبی از انتشار...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹¹آیلا د...

《اسیر یک قرارداد》پارت ²ویو سومیاوسومیاو: یا خدا! سرم رو بالا...

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

اون.... اون مرد بود؟ مردی با موهای سفید و تی‌شرت و شلوار سیا...

✍️ محمدامین توکلی‌زاده، مدیرکل اسبق ارتباطات آستان قدس رضوی:...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. عصر ویکتوری...

Heir of Light and Darknesspart : 4+من همینجا پیاده میشم آقام...

صدایی از کامیل نشنید تازه فهمید تو چه موقعیتی هستن. خودشو مر...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۴نشستم. عوضي برگشت تو اتاقش....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط