پارت 45

پارت 45
برده ارباب زاده


دکتر به یه مرد میان سال سرخپوست بود عینکش رو از چشماش برداشت و لب زد

" مشکل جدی ندارن ایشون ولی برای اینکه مطمئن بشیم خون ریزی داخلی ندارن عکس جمجمش رو میگیریم البته به مراقبت های جدی نیاز داره دستش ضربه بدی دیده دستش رو توی گج گرفتیم تا شکستگیش خوب بشه و امیدوارم مشکل دیگه ای نداشته باشه !!"

سوبین سری تکون داد و گفت

" ممنون از اطلاعاتون "

دکتر به سوبین نگاه کرد و گفت

" بهتر بری پیش بیمار ناراحت بنظر میرسه روحیش به خاطر این اتفاق خراب شده "

سوبین گفت

" اوو بله حتما "

دکتر به زمین نگاه کرد و گفت

" چه نسبتی با بیمار دارید ؟" سوبین نگاهش رو از دکتر دزدید و به سمت دیگری نگاه کرد

" نسبتی باهاش ندارم دوستش هستم "

دکتر نگاهش رو به سوبین داد و گفت

" پس دوستش هستی ! "

دکتر کمی به سوبین نزدیک تر شد دستش رو گذاشت روی شانه سوبین و گفت

" ببین رفیق بیشتر به این پسر توجه کنی معلومه بعد این حادثه حسابی حالش گرفته شد .. شاید احساس کنه کسی رو نداره نزار این حس رو پیدا کنه موفق باشی مرد جوان "

دکتر دستش رو از روی شونه سوبین برداشت و از کنارش گذاشت و رفت
سوبین به سمت در نگاه کرد یعنی الان باید میرفت پیش اون پسره ‍؟ تا دلداریش بده؟!
هیچ وقت در مورد خانواده بومگیو چیزی از یونجون نپرسیده بود شاید هم خانوادش توی این کشور نیستن وگرنه تا حالا همه خانوادش اینجا جمع شده بودن ...
به سمت در اتاق حرکت کرد و آرام آن را باز کرد ..
بومگیو روی تخت خوابیده بود و به در نگاه میکرد که سوبین رو دید این دفعه با دیدن سوبین اخم نکرد سوبین وارد اتاق شد و همان طور که به سمت پسر حرکت میکرد پرسید

"الان بهتری؟"

بومگیو نگاهش رو از سوبین گرفت و به سقف داد

" نه خوب نه بد "

سوبین کنار تخت روی صندلی کنار بومگیو نشست نمیدونست چرا ولی وقتی بومگیو رو میدید احساس بدی پیدا میکرد احساس ناراحتی یا پشیمانی نبود فقط دلش نمی خواست با اون توی یک مکان باشه یا هم شاید بهتر گفت اصلا دلش نمی خواهد بومگیو وجود داشته باشه ...
این حس رو زمانی پیدا کرد که فهمید اون کیه ....


ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۰)

dark life = 40

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

برده عمارت جئون

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p37ویو راویچند دقیقه بعد...

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 🎧🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «فقط عاشقش نشو...» 𓂃...

پارت اول/

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط