{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

୨୧ ─────────────── ୨୧

୨୧ ─────────────── ୨୧

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 🎧🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «فقط عاشقش نشو...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

୨୧ ─────────────── ୨୧

— لیلی، فقط یه خواهش دارم...

لیلی بند کیفش رو روی شونه‌اش انداخت و برگشت سمت دوستش.

— چی؟

دوستش با شیطنت لبخند زد.

— امروز که رفتی کمپانی، اگه جنگکوک رو دیدی...

لیلی سریع گفت:

— جیغ نمی‌زنم! 😭

— نههه! منظورم این نبود!

— پس چی؟

دوستش کمی نزدیک‌تر شد.

— فقط عاشقش نشو.

لیلی زد زیر خنده.

— من؟! عاشق یه آیدل؟ عمراً!

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ☕ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

چند ساعت بعد...

لیلی با عجله از راهروی کمپانی رد می‌شد.
چند تا برگه توی دستش بود و مدام به ساعت نگاه می‌کرد.

— وای نه... دیرم شد!

همین که پیچید سمت راهرو—

تق!

لیوان قهوه توی دستش تکون خورد و روی پیراهن سفید پسری ریخت.

لیلی خشکش زد.

— وای... ببخشید! من واقعاً—

پسر سرش رو بالا آورد.

و لیلی برای چند ثانیه حتی نفسش رو فراموش کرد.

جنگکوک.

جنگکوک اول به لباسش نگاه کرد، بعد به لیلی.

— اولین روز کاریته؟

لیلی آروم سر تکون داد.

— آره...

لبخند کوچیکی روی لبش نشست.

— پس امیدوارم بقیه‌ی روزت رو این‌طوری شروع نکنی.

لیلی با دستپاچگی گفت:

— قول می‌دم دیگه روی هیچ آیدلی قهوه نریزم...

جنگکوک خندید.

— خوبه.

و از کنارش رد شد.

لیلی هنوز سر جاش ایستاده بود.

گوشی‌اش لرزید.

«دیدیششش؟! 😭🎀»

لیلی به پشت سر جنگکوک نگاه کرد.

چند ثانیه مکث کرد و نوشت:

«آره... ولی فکر کنم این بار اون منو دید.»

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

و لیلی هنوز نمی‌دونست...

این فقط اولین روز کاریش بود.

اما شاید،

اولین روزِ یک اتفاق خیلی قشنگ هم بود. ♡

୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟏
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
دیدگاه ها (۱۶)

🎤 پشتِ لبخندتژانر: عاشقانه | آیدل × دختر معمولی | کمدی | مدر...

فالوشهه¿¡@luna.fake

فصل دومپارت نوزدهم | آخرین روزهای انتظارسه هفته مانده بود......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط