نگهبان ماه🌘 پارت اول
نگهبان ماه🌘 پارت اول
درباره ی دختری مینویسم که از مقامش سواستفاده میکنه
..................................................................................
ماه به زمین نزدیک بود و مثل زمین یه سیاره بود اما دور خورشید میچرخید
روزی نگهبان ماه درحال محافظت از ماه بود
که فرشته ایی از سوی خدا به نگهبان می گویید فرصت تو برای نگهبانی درحال اتمام است ، و تو باید جانشینی داشته باشی
و در ادامه گفت که..... خداوند به تو این اختیار رو میدهد که به هر نحو جانشینت را انتخاب کنی
نگهبان ماه به حرف فرشته گوش میده و دنبال جانشین میگرده
روز ها میگذره ......
نگهبان با یک زن و شوهری آشنا می شوند که نمی توانستند بچه دار شوند
نگهبان به آنها گفت: که من به شما فرزندی میدهم و بعد ها شما فرزندتان را به من.....
همان لحظه برگه ایی جادویی از جیب خود درآورد و به آنها داد مرد با ترس قرارداد را امضا کرد و
نگهبان همان لحظه مقداری از ماه را جدا کرد و در شکم زن قرار داد ...
نگهبان در پاسخ گفت ، شما بعد از اینکه جنین تشکیل شد به بیمارستان نروید به جز وقتی که بدنیا میاد
وقتی ازن نگهبان پرسیدند چرا
نگهبان در پاسخ گفت ؛خودتان متوجه می شوید
سال ها گذشت و فرزندشان ۱۰ ساله شد و اینکه متوجه شدند که چرا نباید به بیمارستان میرفتند زیرا فرزندشان تا ده سالگی هیچ جنسیتی نداشت (نه دختر بود نه پسر)
و بعد ۱۰ سالگی فرزندشون متوجه شدند که دختر است ولی اسمش را هیچ نگذاشتند چون میدانستند که برایشان دردسر می شود
در ۲۰ سالگی دختر ،تازه شغل رویایی خود را در حال انجام بود
که یهو احساس خفگی کرد و از حال رفت وقتی بیدار شد با جنازه ی خود مواجه شد
تصمیم میگره از جنازه دور بشه و بره پیش پدر و مادرش اما اونا نمی بیننشو خیلی عادی از کنار جنازش رد میشن ، او از دیدن این اتفاق ناراحت و عصبی میشه و .......
درباره ی دختری مینویسم که از مقامش سواستفاده میکنه
..................................................................................
ماه به زمین نزدیک بود و مثل زمین یه سیاره بود اما دور خورشید میچرخید
روزی نگهبان ماه درحال محافظت از ماه بود
که فرشته ایی از سوی خدا به نگهبان می گویید فرصت تو برای نگهبانی درحال اتمام است ، و تو باید جانشینی داشته باشی
و در ادامه گفت که..... خداوند به تو این اختیار رو میدهد که به هر نحو جانشینت را انتخاب کنی
نگهبان ماه به حرف فرشته گوش میده و دنبال جانشین میگرده
روز ها میگذره ......
نگهبان با یک زن و شوهری آشنا می شوند که نمی توانستند بچه دار شوند
نگهبان به آنها گفت: که من به شما فرزندی میدهم و بعد ها شما فرزندتان را به من.....
همان لحظه برگه ایی جادویی از جیب خود درآورد و به آنها داد مرد با ترس قرارداد را امضا کرد و
نگهبان همان لحظه مقداری از ماه را جدا کرد و در شکم زن قرار داد ...
نگهبان در پاسخ گفت ، شما بعد از اینکه جنین تشکیل شد به بیمارستان نروید به جز وقتی که بدنیا میاد
وقتی ازن نگهبان پرسیدند چرا
نگهبان در پاسخ گفت ؛خودتان متوجه می شوید
سال ها گذشت و فرزندشان ۱۰ ساله شد و اینکه متوجه شدند که چرا نباید به بیمارستان میرفتند زیرا فرزندشان تا ده سالگی هیچ جنسیتی نداشت (نه دختر بود نه پسر)
و بعد ۱۰ سالگی فرزندشون متوجه شدند که دختر است ولی اسمش را هیچ نگذاشتند چون میدانستند که برایشان دردسر می شود
در ۲۰ سالگی دختر ،تازه شغل رویایی خود را در حال انجام بود
که یهو احساس خفگی کرد و از حال رفت وقتی بیدار شد با جنازه ی خود مواجه شد
تصمیم میگره از جنازه دور بشه و بره پیش پدر و مادرش اما اونا نمی بیننشو خیلی عادی از کنار جنازش رد میشن ، او از دیدن این اتفاق ناراحت و عصبی میشه و .......
- ۱.۴k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط