فیک تهیونگ پارت ۳

فیک تهیونگ پارت ۳
* لونا
خسته بودم راه افتادم به بیرون از خونه و همینطور سرمم درد میکرد به یه پاساژ بزرگ برخوردم و با خوشحالی وارد شدم از هر مغازه حداقل کلی خرید میکردم که گوشیم زنگ خورد
لونا_جانم داداشی
+ هوووم ؟ پس تویی...پارک لونا
لونا_ تو کی؟
+داداشتو خیلی دوست داری؟
لونا_ تو کییی ؟
+فقط ۵ دقیقه بعد از ارسال ادرس وگرنه ...گوش داداشت و توی جعبه جلوی در خونت ببین
و قطع کرد
از دار دنیا فقط داداشم و داشتم پس نمیتونم....لرزش ....شروع شد ..ادرسش نزدیک بود سریع یه ماشین گرفتم و ادرس و دادم و بعد ادرس خونه
و داخل اون قصر شدم ۴دقیقه و ۴۰ ثانیه
لونا _ کیم تهیونگگ من اینجام * داد*
یعدفه از توی اون عمارت یه پسر خوشگل در اومد چشای مشکیش ادم و جادو میکرد ولی ....وایسا ...الان این تهیونگه و داداش منم پیششه
پسره_ هه ...تو مثلا اومدی‌ دنبال داداشت ؟
لونا _ اره تو اینجوری فرض کن
پسره_ اونوقت تو ؟
لونا _ میدونستی خیلی به خودت میبالی
پسره _ دختره ی حیفه نون و نگا ....حقته که تهیونگ بخواد مال و اموالت و بگیره تو که چیزی نیستی
لونا _ اخی ننت ج*ن*د*ه ست ؟ الهی تو ام به اون ننه حرومیت رفتی
محکم و کشیده خوابود تو گوشم دروغ چرا بغض کردم از لباسم گرفت و من و کشوند داخل اون عمارت و پرت کرد داخل یه اتاقکی که جیمینم غرق خو*ن اونجا افتاده بود
لونا _ داداشی...هقق ...داداشی..هقق .. چشاتو باز کن ترو خدا
جیمین ناله ریزی کرد و اروم گفت _ عوضیا ....* سرفه * باهاش کاری نداشته باشید ...
و چشاش بسته شد و همون پسره من و از اتاق کشون کشون برد بیرون و انداخت توی یه اتاق سیاه رنگی و درشم قفل کرد
لونا _ عوضیا ....داداشم و به کشتن دادید ....هققق ...دار و ندارم و زجر دادید ...هقق چرااا ؟ مامان بابام بسم نبود حالا نوبت داداشم؟ بسه دیگه نمیتونم ... نمیکشم ...نمیتونم تحمل کنمم * گریه *
* ۳ روز بعد *
نمیخواستم ....تا داداشم و نبینم لب به چیزی نمیزنم
...
یعدفه همون پسره ۳ روز پیش اومد تو اتاق نگاهم و ازش گرفتم و بردم سمت پنجره
پسره _ چرا غذاتو کوفت نمیکنی؟
لونا _ ......
پسره _ چیه لال شدی ؟
لونا _ هوی توو
اومد جلو و چونم گرفت بالا بلند ترین حد امکان جیغ کشیدم و زدم زیر گریه با تعجب بهم خیره بود
لونا _ عوضیاااا ....هققق دار و ندلرم و گرفتید .....هقق عوضیاا ...مامان و بابام بس نبودن که الن برید سراغ تک دونه داداشیکه دارم  ؟ هقققق خیلی عوضی اید ....* گریه *
همونجوری متعجب بهم خیره بود
پسره _ تو ...تو ... پدر و مادر نداری ؟
لونا _ از اولم نداشتم .... نه مامانم منو میخواس نه بابام ... اگر میخواستنم که باهام مثل صگ برخورد نمیکردن و از تگ دخترشون با جون و دل محافظت میکردن نه ایمکه براشکن مهم نباشم ...هقفففففقققق .... تو که چیزیو درک نمیکنی پس بهتره گمشی و نمک رو زخمم نباشی ...* گریه *
رفت و در اتاق و اروم بست
تا صب همینجکری گریه میکردم
دیگه اشکی برام نمونده بود
جیمینم ...
الان حالت خوبه ؟
کجایی؟
چی کار میکنی ؟
دارن چه بلایی سرت میارن ؟
یعدفه در باز شد و یکی جیمین و هول داد تو ....
دیدگاه ها (۲)

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

عشقی حقیقی

ادامه ی داستان اوسیم اگه پارت قبلی رو ندیدید لینکشو این زیر ...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 14#لینو #فیکشنلونا گوشی را محکم در ...

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_3_عه مینجی، اینجا چیک...

Do I love him, or do I hate him?P²⁶**ویو کوک**توی کلاس نشسته...

p7☆فاجعه ای به نام ما☆ویو لونادلم شکست پارک جیمینی که سال ها...

رمان عشق ممنوع

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط